پارت هفتاد و چهارم :

صدای تق محکمی آمد. گفتم: تو هم شنیدی؟
بچه را پایین گذاشتم. روی سکو رفتم و دمپایی پوشیدم و پله‌های موزاییکی را پایین آمدم. صدا زدم: یاسر تویی؟

کسی جوابم را نداد. هوا کامل تاریک شده بود و بین درختان باغ را نمی‌دیدم. اما مطمئن بودم سایه ای دیده‌ام. یکی دومتری جلو رفتم. ساره پا برهنه سکو را پیش آمد: چی شده؟ دزد اومده؟

من که برای جست و جو چشمانم از حالت عادی گشادتر شده بودند، زم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    0

    من یه قسمتش رو نفهمیدم چی شد: مگه از خونه نیومد رو سکو و از پله ها پایین رفت؟ مگه چقدر با در هال فاصله داشت که نتونست سریع برگرده؟!! و بعد از اونهمه در گیری تازه خودش رو انداخت توی هال!! نشونه گیری طرف هم بد بوده فقط تو بازو میخورد... به نظرم اگه میزد تو پاش و کمرش سریعتر میتونست بگیرش و بکشش 😀

    ۲ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    اومدش پایین دیگه. روی دمپایی هم زمین خورد هول کرد

    ۲ ماه پیش
  • نری

    0

    چرا تو جای حساس هی تموم میشه اخ خدا این کارو بامانکن😅🤕

    ۳ ماه پیش
  • فریده

    0

    شیطونیه نویسنده است 😀🙂🙃

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    یا عللللییییییی یاسر کجایییییییی؟ بیا به داد منو سودا برس بابا قلبم گرفتتتتت😟😶 آرزو جان من یه پارت هدیه بده

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    دوتایی بریم دنبال یاسر🥶

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    واااااای کاش یاسر زودتر برسه🥲🥲

    ۳ ماه پیش
کپی شد!