پارت هفتاد و هشتم :

از من دور شد و به انتهای زیرزمین رفت. بلند شدم و گفتم: یاسر چرا نمی‌شه؟ چرا ازم دور می‌شی؟ از چی می‌ترسی؟
ـ می‌ترسم که... می‌ترسم که... اذیتت کنم.
ـ تو اذیتم نمی‌کنی.

این جمله را که شنید شتابان از انتهای زیر زمین پیش آمد. مثل کمباین هر چیزی که سر راهش بود درو می‌کرد؛ بالش روی زمین را لگد زد، صندلی وزنه‌برداری را با یک دست کنار کشید تا به من رسید و بازوهایم را بین پنجه‌هایش له

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!