لیست کلیه پارتهای رمان شاه نشین تاریکی : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 45
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 21
- چرا ساکتید؟ پلک نزدم و مستقیم به چشم هاش خیره شدم. - گوش واینستاده بودیم. مکث کوتاهی کردم و بعد از گرفتن نفس کوتاهی ادامه دادم. - من تاجر قهوه نیستم که شما بخواید ازم رقیب بسازید... فریالم همینطور. مرصاد که تا همون لحظه ساکت نشسته بود ابروهاش رو بالا برد و با همون لحن کم حرارت اما تیزش گفت: - چ...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 22
به آشپزخونه فرعی که رسیدم دو خدمتکار جوان مشغول جمع کردن سینی ها بودند و پیرزنی که مسئول نظم اون بخش بود کنار سماور ایستاده بود و با دقت لیوان ها رو میشمرد. همین که من رو دید ابروهاش برای لحظه ای بالا رفت. - امری داشتید میگفتید خدمت میرسیدم خانم. لبخند کمرنگی زدم. از اون لبخندهایی که باید هم بید...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 23
چشم هاش رو ریز کرد. - چه چیزایی؟ جوابی ندادم و یکی از شاخه های رز سفید رو از روی میز برداشتم و بین گل های وسط چیدمان جا دادم. صبر کرد اما وقتی دید توضیح بیشتری نمیدم لحنش کمی تیز شد. - حورا من از اینکه نصفه و نیمه حرف میزنی متنفرم. سرم رو بلند کردم. - منم از اینکه تو داری خودت رو برای کسی آماده م...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 24
شیخ چند نفر از مردان حاضر رو بهش معرفی کرد. مرصاد با همون آرامش جواب میداد اما تو صورتش انقباض پنهانی بود که آدم رو به یاد تیغه پوشیده مینداخت. بالاخره نگاهش از جمع برید و تو محوطه چرخید. اینبار به فریال رسید. فریال تمام قد ایستاده بود. مثل کسی که از چند دقیقه پیش تو ذهنش برای این ثانیه تمرین کرد...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 25
ابرو بالا انداختم و با لبخند زمزمه کردم. - من فقط نقش خودم رو میدونم. یقه پیراهنش رو با انگشت های کشیده اش صاف کرد و گوشه لبش رو لمس کرد. - نقشت چیه؟ عروسک دست بقیه بودن؟ چسبوندنت به اون پسره و دم نزدن؟ قلبم کمی تندتر زد. نگاهش دیگه فقط کنجکاو نبود. خیلی چیزا میدونست. - به نظر نمیاد موافق باشی ام...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 26
مرصاد: در اتاق رو باز کردم و به صحنه مقابلم خیره شدم. یه نگاه سرسری و از سر رضایت به اطراف انداختم. همون چیزی بود که انتظارش رو داشتم. اتاق مهمانی که بوی مهمان نوازی نمیداد. تو طبقه بالای عمارت بیشتر از این که شبیه یک اتاق واقعی باشه شبیه یک توقفگاه موقت برای آدم هایی بود که قرار نبود خاطره ساز ی...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 27
یادداشت رو تا کردم و تو جیبم گذاشتم. از لبه تخت به آرومی بلند شدم و به سمت آینه کنار دیوار رفتم. چیزی تغییر نکرده بود. همون صورت. همون نگاه سرد. همون حالت جدی و حق به جانب. چهره ای که هیچوقت چیزی رو لو نمیداد. صحنه حیاط دوباره توی ذهنم زنده شد. نزدیکی بیش از حد. مکث طولانی و اون نگاه و مهمتر از ه...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 28
سرم رو کمی چرخوندم و از لای نرده ها آخرین نفراتی که عمارت رو ترک میکردند از نظر گذروندم. نور چراغ ها کم کم خاموش میشد و سکوت سنگین بعد از جشن به همه جا حکم فرما شده بود. سکوت عمارت حتی از سکوت باغ هم عمیق تر بود. کمی جلوتر رفتم و از شکاف ستون نگاهی دقیق تر انداختم. حورا تو تاریکی با چهره ای برافر...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 29
نور خورشید بیرحمانه از بین پرده های ضخیمِ اتاق مهمان به صورتم میتابید. سرم سنگین بود. سنگین تر از اون چیزی که بعد از یک شب پر از راز و جر و بحث انتظارش رو داشتم. غلت زدم و به سقف چوبی عمارت خیره شدم. خاطره گفت و گو با حورا تو اون سالن تاریک مثل یه فیلم سیاه و سفید تو ذهنم مرور شد. لبخندش. اون لبخ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 30
در اتاق کار شیخ با صدایی کوتاه و خشک توسط محافظ باز شد. این باز در اتاق خودش نه اتاق مخفی جنوبی. همونطور که انتظار داشتم بوی چوب کهنه عطر تند ادویه و چیزی شبیه دود سرد قلیون از همون آستانه به صورتمون خورد. اتاق مثل صاحبش هم باشکوه بود و هم هراس انگیز. دیوارهای بلند با قاب های تیره میز وسیع گردویی...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 31
از عمارت که خارج شدیم نور آفتاب ظهر حیاط عمارت کمی توی ذوقم زد. بوی چمن کوتاه شده و رطوبت استخر سنگی فضایی مصنوعی اما مجلل ساخته بود. شیخ منتظر ما بود و کنار ست گلف گرون قیمتی که کنار سبد توپ ها قرار گرفته بود ایستاده بود. با همون آرامش همیشگیش به طرف زمین چمن اختصاصی اشاره کرد. رایان هنوز تو...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 32
دهانم که برای تشر زدن به رایان باز شده بود نیمه باز موند و نگاهم به در خیره موند. در چوبی و سنگین اتاق با صدای کشداری باز شده بود و خدمتکاری پیر با صورت تکیده و چشم هایی بی فروغ بدون اجازه وارد شده بود. ورودی که حتم داشتم به دستور شیخ و برای به رخ کشیدن قدرتش بیهوا و بدون اجازه بود. با علامت سر...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 33
بوی ادویه های تند و گوشت دودی از چند متر اون طرف تر هم قابل تشخیص بود اما چیزی که بیشتر از هر عطری توی مشامم می پیچید، بوی احتیاط بود. همه دور میز بزرگ و کشیدهی سالن غذاخوری نشسته بودند. میزی که اون قدر بزرگ بود که فاصلهی آدم ها از هم بیشتر شبیه مرز بین چند کشور به نظر می رسید تا فاصلهی ...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 34
فریال که معلوم بود این جواب رایان کمی بهش برخورده خودش رو نباخت. چنگال رو کمی توی دست هاش چرخوند و با لحن معنی داری گفت: _ یا شاید هم چیزی برای دیده شدن ندارن. رایان خیلی آروم دستمالش رو کنار بشقاب گذاشت. _ گاهی دیده نشدن، خودش بزرگ ترین سرمایه است. نگاه فریال برای چند ثانیه روی صورت رایان موند؛...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 35
نمیدونم دقیقاً چقدر گذشته بود، ولی بالاخره این شام کذایی هم داشت تموم میشد. از وقتی غذاها جمع شده بودن، فقط منتظر بودم شیخ بالاخره چیزی بگه و این دورهمی مسخره رو رسماً به پایان برسونه. شیخ دستمال سفیدش رو با خونسردی از کنار بشقاب برداشت، گوشهی لبش رو پاک کرد و بعد با حوصله همونطور مرتب روی م...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 36
..... ( چند ساعت بعد ) ..... از سالن بیرون زدم و توی راهروی عمارت قدم برداشتم. همه جا ساکت بود؛ نه صدای حرف زدن کسی میاومد، نه حتی رفتوآمدی دیده می شد. دستم رو داخل جیب کتم بردم و انگشتهام دور کلید قدیمی جمع شد. از وقتی شیخ اون رو بهم داده بود، حتی یک لحظه هم نتونسته بودم ذهنم رو ازش جدا کنم...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 37
حورا: با اینکه چند روزی از اون شام لعنتی گذشته بود طعم متعفن گوشت و نگاهای کنایه دار شیخ هنوز تو خاطرم مونده بود. این روزها فقط صبح ها از اتاقم بیرون میاومدم و آخر شب دوباره برمیگشتم تو لاک خودم. تنها دلخوشیم این بود که فریال رو ببینم. اونم وقتی که تو اتاقش مینشستیم و به همه چیز فکر میکردیم. ب...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 38
پاهام مثل دو تا تیکه چوب خشک شده بود اما چاره ای نداشتم. ندیمه دیان رو مثل یه بسته کادو پیچ شده برده بود و من با همون وضع آشفته و نفسی که تو سینه ام حبس شده بود پا به اتاق شیخ گذاشتم. پشت میزش نشسته بود و نور چراغ مطالعه مستقیم روی صورتش افتاده بود. مثل سنگ بیروح بود. سرش رو بلند نکرد و تنها با ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 39
هنوز از درد زانوم چیزی نفهمیده بودم که جلوی پام زانو زد. نگاهش چند لحظه ای روی زخم صورتم موند. آهسته دستش رو بالا آورد. انگار میخواست صورتم رو لمس کنه. همین که نوک انگشت هاش به چند سانتی متری صورتم رسید ناخودآگاه دستم رو بالا بردم و دستش رو پس زدم. ـ به من دست نزن. صدام هنوز از گریه ای که کرده بو...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان شاه نشین تاریکی - پارت 40
تا جلوی در اتاق هیچ حرفی نزد. صدای قدم هاش توی راهروی مسکوت عمارت میپیچید و من در آغوشش بیحرکت مونده بودم. تمام مسیر رو سعی کرده بودم به صورتش نگاه نکنم. نه به چشم هاش. نه به خط فکش و نه به دست هایی که با وجود تمام تلاشم برای فاصله گرفتن محکم نگهم داشته بودند تا دوباره زمین نخورم. فقط به فرش زیر...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
