شاه نشین تاریکی به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
پارت سی و ششم :
..... ( چند ساعت بعد ) .....
از سالن بیرون زدم و توی راهروی عمارت قدم برداشتم.
همه جا ساکت بود؛ نه صدای حرف زدن کسی میاومد، نه حتی رفتوآمدی دیده می شد.
دستم رو داخل جیب کتم بردم و انگشتهام دور کلید قدیمی جمع شد.
از وقتی شیخ اون رو بهم داده بود، حتی یک لحظه هم نتونسته بودم ذهنم رو ازش جدا کنم.
نه میدونستم چه دری رو باز میکنه...
نه میدونستم چرا یه همچین انتخاب هایی جلو Ø
این پارت به قلم کیانا بهمن زاد نگاشته شده است و مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

دیبا کاف | نویسنده رمان
آخی😂
۱ ماه پیشسارا
0از این پارتها بیشتر بنویسید😂😍دفعه بعد کاری کنید باهم همدست شن یه بلایی سر اون پیر خرفت زواردررفته بیارن🤐
۱ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
عزیزدلم😂
۱ ماه پیشسارا
0ویی😍عزیزم چه قدر اینجا قشنگ بودن حورا و مرصاد😁😍
۱ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
😍
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0اها یه چیزی یادم رفت اون دختر خدمتکاره بود غر میزد اون دقیقا منم😂👌منم هر بار میرم اشپزخونه یه ظرف رو ظرفشویی ببینم غر میزنم