شاه نشین تاریکی به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
پارت سی و ششم :
..... ( چند ساعت بعد ) .....
از سالن بیرون زدم و توی راهروی عمارت قدم برداشتم.
همه جا ساکت بود؛ نه صدای حرف زدن کسی میاومد، نه حتی رفتوآمدی دیده می شد.
دستم رو داخل جیب کتم بردم و انگشتهام دور کلید قدیمی جمع شد.
از وقتی شیخ اون رو بهم داده بود، حتی یک لحظه هم نتونسته بودم ذهنم رو ازش جدا کنم.
نه میدونستم چه دری رو باز میکنه...
نه میدونستم چرا یه همچین انتخاب هایی جلو
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
