شاه نشین تاریکی به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
پارت سی و سوم :
بوی ادویه های تند و گوشت دودی از چند متر اون طرف تر هم قابل تشخیص بود اما چیزی که بیشتر از هر عطری توی مشامم می پیچید، بوی احتیاط بود.
همه دور میز بزرگ و کشیدهی سالن غذاخوری نشسته بودند.
میزی که اون قدر بزرگ بود که فاصلهی آدم ها از هم بیشتر شبیه مرز بین چند کشور به نظر می رسید تا فاصلهی چند صندلی.
شیخ رأس میز نشسته بود.
همون جا که انگار تمام خطوط این عمارت بهش ختم Ù
این پارت به قلم کیانا بهمن زاد نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0چه قدر از اینکه عن شدن خوشحالی😂💔
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
😂
۲ ماه پیشسارا
0شیخ خواست مثلا دارک بازی در بیاره حرف مفت بزنه رایان و مرصادو توی تله بندازه اما ببین چه طور با چی یکیش کردن😁
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
💪🏻
۲ ماه پیشسارا
0این سوال ها از تخم مرغ شانسی بیرون نیومده که😂خیلی باحال بود اون جمله اش😂👌
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
👍🏻
۲ ماه پیشسارا
0چهه قدر از جواب های رایان و مرصاد خوشم اومد اره بخور نوش جونت شیخ حروم زاده پلید
۲ ماه پیشحنانه
0یعنی سارا اولش استرس گرفتماا ولی وقتی دیدم رایان و مرصاد دست کمی از خودش ندارن اروم شدم
۲ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
😂
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0جواب رایان هم خیلی عالی بود😂اصلا فکرشو نمیکردم یه همچین جوابی بده امشب دختر شیخ و خود شیخ عن شدن😍🤭😁😁