شاه نشین تاریکی به قلم کیانا بهمن زاد و دیبا کاف
پارت سی و هفتم :
حورا:
با اینکه چند روزی از اون شام لعنتی گذشته بود طعم متعفن گوشت و نگاهای کنایه دار شیخ هنوز تو خاطرم مونده بود.
این روزها فقط صبح ها از اتاقم بیرون میاومدم و آخر شب دوباره برمیگشتم تو لاک خودم.
تنها دلخوشیم این بود که فریال رو ببینم.
اونم وقتی که تو اتاقش مینشستیم و به همه چیز فکر میکردیم.
با یه لیوان چای تو دستم وسط اتاق فریال نشسته بودم.
دیان روبروم روی زمین نشسته
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
