لیست کلیه پارتهای رمان سرو پناه : پارت های 1 تا 12
تعداد کل پارت های منتشر شده : 12
-
رمان سرو پناه - پارت 1
به نام یزدان پاک مقدمه نگاهش از قاب بزرگ پنجره به انوار طلایی خورشید بود که خود را با قدرت به شیشه میکوبیدند و در تلاشی ستوده، خود را به روی آفتاب سوخته و چروکش میرساندند. از این انوار بدش میآمد. لبهای کجشدهاش را به هم فشرد و زیر لب زمزمه کرد: - اشلون الدهر ابضوا النهار وارانی ظالام؟ «چ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 2
او سالیان زیادی را زیر نور آفتاب بر روی زمینهای زراعی جان داده بود و بعدها با پایی که در آن سالهای دفاع مقدس، علیل شده بود و بدون همسری که خیلی زود جفای روزگار او را از او گرفته بود و دلِ تنگ و پر شورش را به حال خود رها کرده بود تا به تنهایی بار سنگین تربیت سه پسر و دردانه دخترش را به دوش بکشد،...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 3
صدای داد عصبی رسول هم از کنار دستش بلند شد: - اِشخَبُرکم؟ اِشْوی بِهدای. «چه خبرتونه؟ یکم آرومتر». صادق خندان دستش را بلند کرد و گفت: - خلیهم، یهال. «ولشون کن، بچهن». رسول عصبی جواب داد: - یهال حِطو الحوش علی رؤسهم؟ «بچهن خونه رو گذاشتن رو سرشون»؟ بعدم بلند رو به محمد که کنار رؤیا روی چم...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 4
ماشین از کار افتاده بود. امیر با ناراحتی و غم به ماشین در دستهای پدرش زل زد. بعد از کمی که محمد سعی میکرد او را دلداری دهد و رؤیا بلند شد و به جمع جاریهایش پیوست، ناگهان لبخند عریضی بر لبهای امیر نشست و برق شیطنت در چشمانش روشن شد و گفت: - اشترولی بعد واحد غیره. «یکی دیگه برام بخرین». چشمان...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 5
محمد خندان تفنگ اسباببازی را هدف گرفت و گفت: - لیِش مایصیر؟ خوش هَم ایصیر. اُوریک؟ « چرا نمیشه؟ خوب هم میشه. نشونت بدم؟ امیر اخم کرد و دستان کوچکش را به کمرش زد و اعتراض آمیز گفت: - مایرید. هاذا شینهی مِن لَعب؟ « نمیخواد. این چه بازیایه دیگه»؟ ثنا هیجان زده بالا و پایین پرید و موهای خرگو...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 6
ثنا با جیغ و داد دوباره به محمد حمله کرد و از سر و کولش بالا رفت و موهایش را کشید. محمد با خنده سرش را پایین آورد: - آی، لاتسوین اِبنِیه. هِسه هم اصیر نوبتیچ، اِشویِه اصَبری. «آی، نکن دختر. الان دیگه نوبت تو هم میشه. یکمی صبر کن». بعد یکی از دستهایش را آزاد کرد و ثنا را هم جفت امیر انداخت و د...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 7
بعد عقب رفت و مشت دستش را مقابل دهانش گرفت و تک سرفهای کرد و گفت: - اِحم، اِحم. اَروح اِخنِگِتهُم. الکی الکی زَعِلوچ. «احم، احم، من برم خفهشون کنم. الکی الکی ناراحتت کردن». رویا یک قدم به سمتش رفت و نگران گفت: - لاتصعب علیهم، ایهال. «خیلی بهشون سخت نگیر، هر چی نباشه بچهن». علی به خنده افتا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 8
ابروهای کلفت و سیاه رسول بالا پرید. لقمهاش را قورت داد و در مقابل نگاه متعجب بقیه گفت: - لا، علی ذیچ نوبا راح. ایهال هَم عِدهُم مدرسه. مایسیر هاذ وَکِت کُل انعوفهُم الوحدهُم. محمد ایروح اَحسن. «نه، علی سری قبل رفت. بچهها هم مدرسه دارن، نمیشه این همه مدت بالا سرشون نباشه. محمد بره بهتره». صاد...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 9
محمد دستش را به بازوی علی که کنارش نشسته و با جدیت به مکالمهی آنها گوش میداد زد و با لبخندی نیمبند روبه رسول گفت: - هِسِه لیِش اِکذلی قیافه؟ أنا گِلِت أروح. لاصِدِگ قَرار یِمتِه اِروح؟ «حالا چرا واسه من قیافه میگیری؟ من که گفتم میرم. نه جدی، قرار بود کی برم»؟ علی به جای رسول جواب داد: - ی...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 10
همانموقع که چشمان سیاه امیر از هیجان برق زد و گرد شد، صدای مادرش را شنید. سر جا ایستاد و به آشپزخانه نگاه کرد. کمی بعد متوجه شد اشتباه شنیده و وقتی رویش را گرداند، امیرعلی را ندید. نگاه مشتاق و گردش را در هال گرداند و بعد به پشت سرش نگاه کرد. پردهی ضخیم مخمل قهوهای درب هال به آرامی تکان میخور...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 11
صدای آشنا و لرزانی پاسخش را داد: - روحالعین یاالباباتی! «جان دل بابایی»! و میان آغوش گرمی فشرده شد. محمد سرش را بوسید و مانند تشنهای سرتاپای او را بویید و بوسید. اشکهایش با شدت روی صورتش جاری شده بود و با دلتنگی تک پسرش را در آغوش میفشرد: - امیر، بابا عینی رِجَعیت، وُلدی رِجَعیت! الحمدالله...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان سرو پناه - پارت 12
#پارت_سیزده بعد رو به محمد که لبهایش را محکم به هم چفت کرده بود و نگاهش به امیرش که در بغل رؤیا با نگاه بیحالش به اطرافش خیره بود، بود، التماسآمیز لب زد: - اِمحَمِد دَخیل الله، کُذ جِدامهم! « آقا محمد تو رو خدا جلوشون رو بگیرید»! رسول سر کج کرد تا بهتر پسرها را ببیند و به روی آنها چشم درید...
بروزرسانی در : ۱ ساعت پیش
- 1
