سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت ده :
همانموقع که چشمان سیاه امیر از هیجان برق زد و گرد شد، صدای مادرش را شنید. سر جا ایستاد و به آشپزخانه نگاه کرد. کمی بعد متوجه شد اشتباه شنیده و وقتی رویش را گرداند، امیرعلی را ندید. نگاه مشتاق و گردش را در هال گرداند و بعد به پشت سرش نگاه کرد. پردهی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
