خلاصه رمان :
رمان سرو پناه نوشته هاجر منتظر، رمانی اجتماعی و درام درباره روابط خانوادگی، حسادت، فقر، فداکاری و رازهای پنهان است. در خانواده صادق، توجه ویژه پدر به پسر کوچکترش، محمد، حسادتی خاموش میان برادران به وجود میآورد؛ اما حادثهای تلخ زندگی محمد و خانوادهاش را تغییر میدهد. در سوی دیگر داستان، مهدی و حامد ادیب پس از مرگ مادرشان با تنهایی و سختیهای زندگی روبهرو میشوند. راز فرزندخواندگی یکی از اعضای خانواده و تصمیم دو برادر برای انتقام، گذشتهای پرزخم را دوباره زنده میکند و آنها را در برابر پرسشی دشوار قرار میدهد.
«سرو پناه» داستان خانوادهایه که گمان میکنن هیچچیز نمیتونه از هم جداشون کنه؛ تا اینکه یه حادثه همهچیز رو تغییر میده. صادق، پدر خانواده، سه پسرش رو کنار هم بزرگ کرده، اما توجه ویژهش به محمد، پسر کوچیکترشه، و این بین اون و دو برادر بزرگترش حسادتی خاموش به وجود آورده. وقتی محمد برای سفر کاری راهی میشه، اتفاقی تلخ زندگی اون، همسرش و پسرش رو زیرورو میکنه. توی خونوادهی ادیب دو برادر، مهدی و حامد، پس از مرگ مادرشون بیپناه میمونن. دوبرادر روزهای تلخی رو کنار هم میگذرونن، پر از تنهایی و فقر. روزهایی که غیر از شانهی هم تکیهگاهی نداشتن و مجبور به خم شدن زیربار مسئولیتها میشن. حامد پسری حساس و زودرنجه درحالیکه مهدی پسری سرد و بیتفاوته، زمانی حامد این بیتفاوتی رو دوست نداشت ولی گذر زمان روی دیگهی این برادر سرد رو نشونش داد، رویی گرم و مهربون که هیچکس اون رو نمیبینه. پشتنوانهای واقعی و فداکار و همون باعث میشه روی پای خودش بایسته. اما خانوادهی ادیب رازی قدیمی هم داره؛ یکی از پسرها فرزندخواندهست، حقیقتی که زخمهایی میان اعضای خانواده به جا گذاشته. سالها بعد، دو برادر در راه انتقام از کسی قرار میگیرن که زندگیشون رو به تباهی کشونده بود. «سرو پناه» قصهای تلخ، رازهای خانوادگی و عشقی برادرانهست؛ داستانی که میپرسد برای رسیدن به عدالت، تا کجا میشود پیش رفت؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان سرو پناه - پارت 11
صدای آشنا و لرزانی پاسخش را داد: - روحالعین یاالباباتی! «جان دل بابایی»! و میان آغوش گرمی فشرده شد. محمد سرش را بوسید و مانند تشنهای سرتاپای او را بویید و بوسید. اشکهایش با شدت روی صورتش جاری شده بود و با دلتنگی تک پسرش را در آغوش میفشرد: - امیر، بابا عینی رِجَعیت، وُلدی رِجَعیت! الحمدالله...
بروزرسانی در : ۹ دقیقه پیش
-
رمان سرو پناه - پارت 10
همانموقع که چشمان سیاه امیر از هیجان برق زد و گرد شد، صدای مادرش را شنید. سر جا ایستاد و به آشپزخانه نگاه کرد. کمی بعد متوجه شد اشتباه شنیده و وقتی رویش را گرداند، امیرعلی را ندید. نگاه مشتاق و گردش را در هال گرداند و بعد به پشت سرش نگاه کرد. پردهی ضخیم مخمل قهوهای درب هال به آرامی تکان میخور...
بروزرسانی در : ۱۰ دقیقه پیش
-
رمان سرو پناه - پارت 9
محمد دستش را به بازوی علی که کنارش نشسته و با جدیت به مکالمهی آنها گوش میداد زد و با لبخندی نیمبند روبه رسول گفت: - هِسِه لیِش اِکذلی قیافه؟ أنا گِلِت أروح. لاصِدِگ قَرار یِمتِه اِروح؟ «حالا چرا واسه من قیافه میگیری؟ من که گفتم میرم. نه جدی، قرار بود کی برم»؟ علی به جای رسول جواب داد: - ی...
بروزرسانی در : ۲۰ دقیقه پیش
-
رمان سرو پناه - پارت 8
ابروهای کلفت و سیاه رسول بالا پرید. لقمهاش را قورت داد و در مقابل نگاه متعجب بقیه گفت: - لا، علی ذیچ نوبا راح. ایهال هَم عِدهُم مدرسه. مایسیر هاذ وَکِت کُل انعوفهُم الوحدهُم. محمد ایروح اَحسن. «نه، علی سری قبل رفت. بچهها هم مدرسه دارن، نمیشه این همه مدت بالا سرشون نباشه. محمد بره بهتره». صاد...
بروزرسانی در : ۲۰ دقیقه پیش
هنوز کسی درباره این رمان چیزی ننوشته! اگه خوندیش، خوشحال میشیم بدونیم چه حسی بهت داده.
