سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت هشتم :
ابروهای کلفت و سیاه رسول بالا پرید. لقمهاش را قورت داد و در مقابل نگاه متعجب بقیه گفت:
- لا، علی ذیچ نوبا راح. ایهال هَم عِدهُم مدرسه. مایسیر هاذ وَکِت کُل انعوفهُم الوحدهُم. محمد ایروح اَحسن. «نه، علی سری قبل رفت. بچهها هم مدرسه دارن، ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
