سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت هفده :
امیر سریع چرخید و در یک حرکت درب ماشین را باز کرد و بیرون پرید و خلاف جاده شروع به دویدن کرد. مرد «لعنتیای» گفت و به دنبالش رفت. بچه تند میدوید. خم شد و ریگی را از روی زمین خشک کنار پایش برداشت و با تمام قدرت آن را به سمتش پرت کرد. سنگ به سر امیر خورد و با «آخی» به زمین افتاد. مرد با گامهایی بلند خودش را به او رساند. رویش خیمه زد و سنگ سفت و خارای دیگری را برداشت و لب زیرینش را به دندان گرفت
لطفا صبر کنید...
