پارت یک :

به نام یزدان پاک
مقدمه
نگاهش از قاب بزرگ پنجره به انوار طلایی خورشید بود که خود را با قدرت به شیشه می‌کوبیدند و در تلاشی ستوده، خود را به روی آفتاب‌ سوخته و چروکش می‌رساندند. از این انوار بدش می‌آمد. لب‌های کج‌شده‌اش را به هم فشرد و زیر لب زمزمه کرد:
- اشلون الدهر ابضوا النهار وارانی ظالام؟ «چطور چنین روزگار تیره‌ای می‌تونه توی روز به این روشنی به سرم بیاد؟»
رویش را به سمت نگاه معصوم کودکی محصور در قاب شیشه‌ای آویزان بر روی دیوار گرداند. لبخند وسیع بر لبان نازک کودک دلش را آتش زد. هنوز بدن گرم و کوچکش را در آغوشش به یاد داشت و هنوزم می‌توانست آن شمیم بهشتی را به همان شدت آن روزها در مشامش حس کند. اشک در گوشه‌ی چشمانش جمع شد. طرح چفیه‌ی چهارخانه‌ی سیاه بر بدنه‌ی استیل عصا رقصید و سرش فرو افتاد. شانه‌اش لرزید و دست لرزانش دیگر تاب نگه داشتن عصا را نداشت. بر زمین نشست و دستان آفتاب سوخته و چروکش، پیشانی‌ش را پوشاند. آن تیله‌های مشکی کوچک در برابرش مجسم شد و هق زد؛ مردانه و با صدای بلند هق زد و نالید:
- حبیبی، حبیبی، اولیدی! گعدتنی علی الظیم. چنت مثل الیبل وافراگک هدنی. هی العاصفه الی اجت ابعیشتی، حبیبی...وجودک اولیدی...وجودک علی اشتافی مثل الیبل. یا بختی الاسود خذا منی وجود روحی. یا عدو مای خاف الله و غریب خذ منی عزاز گلبی. انکسرت یا الله انکسرت. «عزیزم، عزیزم، پسرم! منو به عذات نشوندی. کوه بودم رفتنت منو ریخت. این طوفان عظیمی که به زندگیم خورد عزیزم...بودنت پسرم...بودنت روی شونه‌هام کوه بود. کدوم بخت سیاهی پاره‌ی تنام رو اینطور ازم گرفت. کدوم دشمن از خدا بی‌خبرو غریبی تونست عزیزام رو پرپر کنه؟ شکستم خدایا شکستم!»
کنار در شانه‌های مرد دیگری با شدت می‌لرزید و کوه دیگری فرو می‌ریخت. این عذاب با دل این مرد قدیم چه کرده بود که هر چه می‌گذشت غریبی‌اش در این دنیای بیگانه تازه‌تر می‌شد؟ با دستش چشمانش را پوشاند. تحمل دیدن وسعت این ویرانی را نداشت.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
زبان عربی به کار گرفته در این رمان، زبان عربی کارونی می‌باشد.
بر روی صندلی‌اش نشسته بود و به درختان مقابلش خیره بود. نور از لای پیش‌های درخت‌های نخل می‌تابید و رقصان به گوشواره‌های براق دختران فاطمه‌اش می‌خورد و برق زیبایشان چشمش را نوازش می‌داد. دختران دامن‌های کوتاه عروسکی‌شان را بر روی زمین چمنی باز کرده‌ بودند و در حالی‌که با باربی‌های زیبایشان بازی می‌کردند، می‌خندیدند. صدای چه‌چه خنده‌شان باغ را پر کرده بود. نگاه صادق به دو عروسش و دخترش فاطمه که کمی دورتر از دختران نشسته بودند، افتاد. ماکسی‌های بلندشان پرزرق برق زیر آفتاب می‌درخشید و شال‌های حریر بلندشان تا روی زمین کنار زانو‌هایشان را می‌پوشاند. به عروس و پسر کوچکش نگاه کرد. محمدش با آن لباس سورمه‌ای‌اش روی چمن لم داده بود و سرش را روی زانوی رویا، همسر مهربانش گذاشته بود و رویا موهایش را با عشق نوازش می‌کرد. صدای داد و فریاد پسرها نگاهش را سمت استخر گرداند. امیر، پسر محمدش روی لبه‌ی استخر حیاط با ماشین کنترولی قرمز رنگش بازی می‌کرد و می‌دوید. موهای کوتاه سیاهش زیر نور ملایم خورشید برق می‌زد. تیله‌های گرد و مشکی و خندانش را به سمت پدربزرگش چرخاند و با شادی داد زد:
- شوفا، شوفا مایطیح بالمای. «ببینید، ببینید نمیفته توی آب».
امیر چهار ساله‌اش کنترول ماشین را محکم با هر دو دستش گرفته بود. بدنه‌ی درخشان ماشین روی لبه‌ی استخر هدایت می‌شد و امیر با لذت در سه قدمی‌اش می‌دوید و به آن نگاه می‌کرد. چرخید و به چشمان مشتاق صادق، پدربزرگش نگاه کرد و با هیجان کودکانه‌اش داد زد:
- یَدّی، یَدّی، شوف اشلون اسوگ سیاره. اصلاً مایطیح بالمای. شوفا، شوفا یَدّی انا اعرف اشلون اَسوگ سیاره. «بابابزرگ، بابابزرگ، ببین چه خوب ماشین می‌رونم! اصلاً نمیفته تو آب. ببین، ببین من بلدم چطور ماشینمو برونم».
چشمان سیاه و درشت امیر در زیر نور چتری‌های تقریباً بلندش سایه افتاده بود و آفتاب آنها را تیره‌تر کرده بود. امیر هیجان‌زده باز داد زد:
- یَدّی شوف اشلون اِسوگ علی چِفه و اصلاً مایطیح بالمای! « بابابزرگ ببین من رو لبه دارم می‌رونم و اصلاً تو آب نمی‌ندازمش».
چین‌های عمیق گوشه‌ی لب‌های صادق پررنگ شدند و خنده در چشمان ریز و پر چینش نشست. سرش را به آرامی برای ذوق کودکانه‌ی امیر تکان داد که امیر با هیجان بیشتری داد زد:
- شِفت؟ شِفِت؟ یِدّی هِسه شِفِتنی؟ شوف اشلون حِلو اِسوگ. «دیدی؟ دیدی؟ بابابزرگ منو الآن دیدی؟ ببین چه خوب می‌رونم؟»
پسرهای علی و رسول که زیر سایه‌ی درختان توت با هم بازی می‌کردند، او را دیدند و به سمتش دویدند و داد زدند:
- دینی، یا ادور دوری. «بده من، این‌بار نوبت منه».
- امیر، انتَ ماتعرف اِسوگ. اعطینی انا، اعلمک دَروالا. «امیر، تو بلد نیستی برونی. بده من نشونت بدم رانندگی چیه».
ابروهای باریک و سیاه امیر در هم رفت. لپ‌هایش را با عصبانیت باد کرد و سرعتش را روی لبه بیشتر کرد:
- لو صدگ تحچی اطینی انا اِنطیک. «راست می‌گی اول منو بگیر تا بهت بدم».
صادق با تبسمی به بدو بدوی بچه‌ها روی لبه‌ی استخر نگاه می‌کرد. تمام امیدش همین بچه‌ها و همین خنده‌ها بود. تمام ثروتش را می‌داد تا این صدای خنده‌ها و این منظره هرگز تمام نشود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۸ دقیقه پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️