سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت چهارم :
ماشین از کار افتاده بود. امیر با ناراحتی و غم به ماشین در دستهای پدرش زل زد. بعد از کمی که محمد سعی میکرد او را دلداری دهد و رؤیا بلند شد و به جمع جاریهایش پیوست، ناگهان لبخند عریضی بر لبهای امیر نشست و برق شیطنت در چشمانش روشن شد و گفت:
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
