سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت یازده :
صدای آشنا و لرزانی پاسخش را داد:
- روحالعین یاالباباتی! «جان دل بابایی»!
و میان آغوش گرمی فشرده شد. محمد سرش را بوسید و مانند تشنهای سرتاپای او را بویید و بوسید. اشکهایش با شدت روی صورتش جاری شده بود و با دلتنگی تک پسرش را در آغوش میفشرد:
- امیر، بابا عینی رِجَعیت، وُلدی رِجَعیت! الحمدالله! شُکراً حالیلِیت اِبنی! «امیر، بابا تو برگشتی، پسرم تو برگشتی! خدایا شکرت!
لطفا صبر کنید...
