سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت سیزده :
رؤیا ضربهای با سرانگشت اشارهاش به شانهاش زد و ابروهای نازک قهوهایاش را بالا داد:
- هِل کُذُر لاتِدِرمی. تِوآ بَچِر اِلا وُصُلنا، هَی اِنتَ اَوَل نَفَر بِه اِزَانی دِردِم لیِش هَیِ مَا یِبتِه، لیِش ذاک مَا یِبتِه. «اینقدر غر نزن. تازه فردا که رسیدیم همین تو، اولین نفری هستی که در گوشم نق میزنی میگی چرا اینو نیوُردی چرا اونو نیوردی»!
امیر دست از بازی در اطراف باغ
لطفا صبر کنید...
