سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت نهم :
محمد دستش را به بازوی علی که کنارش نشسته و با جدیت به مکالمهی آنها گوش میداد زد و با لبخندی نیمبند روبه رسول گفت:
- هِسِه لیِش اِکذلی قیافه؟ أنا گِلِت أروح. لاصِدِگ قَرار یِمتِه اِروح؟ «حالا چرا واسه من قیافه میگیری؟ من که گفتم میرم ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...
