سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت دوازده :
#پارت_سیزده
بعد رو به محمد که لبهایش را محکم به هم چفت کرده بود و نگاهش به امیرش که در بغل رؤیا با نگاه بیحالش به اطرافش خیره بود، بود، التماسآمیز لب زد:
- اِمحَمِد دَخیل الله، کُذ جِدامهم! « آقا محمد تو رو خدا جلوشون رو بگیرید»!
رسول سر کج کرد تا بهتر پسرها را ببیند و به روی آنها چشم درید:
- سهراب و سامان هَم چَن یاکُم؟ «سهراب و سامانم باهاتون بودن»؟
لطفا صبر کنید...
