سرو پناه به قلم هاجر منتظر
پارت چهارده :
امیر تا این را شنید، خوشحال بالا پرید و با یک «هورا» به سمت خانه دوید. چند دقیقه بعد با ماشین مسابقهی آبیرنگش برگشت و زبانی برای امیر علی و پسرها که همه کنار باغچهی توت نزدیک آلاچیق، با نگاهی منتظر به رفتن عمویش نشسته بودند، درآورد. امیرعلی حرصی با دست و صورتش برایش شکلکی درآورد و عصبی چانهاش را جمع کرد. رسول که تا آن موقع زیر آلاچیق بیصدا مشغول ور رفتن با دفتر و دستکهایش بود. با
لطفا صبر کنید...
