رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت بیست و هفتم :
قاب عکس را کناری گذاشتم و دستی داخل موهایم کشیدم.
- نمیخوام مامان... میخواد چیکار کنه؟ فوقش میگه آروم باش... رفتنی دیگه بر نمیگرده، کلی هم قرص میده دستم که بخورم. نمیخوام.
- خودت اگر میدونی چرا برای خوب شدن حالت سعی نمیکنی؟
واقعا فکر میکردند تلاشی نمیکنم؟
- من هر روز دارم تا پای مرگ میرم و بر میگردم؛ اونقدری حالم بده که نمیتونم تظاهر به خوب بودن کنم. شاید خ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
رافا
3فک کنم صحنه سازیه رفته اون خونه هه که قبلن قایمکی خریده... یه حسی بم میگه زندس
۵ سال پیشافرا
7یه حسی بم میگه اقای دارو ساز بود اون ماشین مدل بالا
۵ سال پیشDayana
13امیدوارم اینرمانوکه میخونم غمعالم میاد سراغم زودتر سروه خودشو جمع و جور کنه و ما از این فاز دپرسی در بیایم
۵ سال پیشسیتا
5اره بخدا از اول تا اینجا همش غمگین بودا
۵ سال پیشHesel
17من فکر کنم ماشین آقای داروساز بود😄
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نرگس
6یعنی دیگه واقعنی عرشیا مرد ؟ حالا اون هیچی درست کن این وضعیت رو خانوم نویسنده به قول بچه همش دپرسیم به خاطرش