پارت سی و هفتم :

بالاخره یکی به رویم آورد. هجوم یک‌باره گرما را به صورتم حس کردم، به راحتی می‌شد فهمید که می‌دانستند سروه کیست...
سبحان هم به فریدی گفته بود، مگر می‌شد دوستت باشد و نگویی؟
فقط از یک چیز می‌ترسیدم، ترس داشتم از آن چیزی که سبحان از من به او گفته و ضعفی که شاید توصیفش کرده بود و فریدی از سر ترحم من را آن‌جا استخدام کرد.
فکرهای بد را از سرم راندم و لبخند اجباری زدم.
- بله حتما.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    11

    صبوری چ رو مخههههه😂ولی فک کنم همین حرفای صبوری باعث بشه سروه از فکر و خیال عرشیا در بیاد

    ۵ سال پیش
  • م

    4

    تینا چقدر شبیه بارونس تو کوروئلاعه

    ۵ سال پیش
  • ؟؟

    7

    عاشق صبوری شدم🤩🤩

    ۵ سال پیش
  • ---

    23

    به طرز حرص داری تینا باحاله :)))

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️