رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سی و هفتم :
بالاخره یکی به رویم آورد. هجوم یکباره گرما را به صورتم حس کردم، به راحتی میشد فهمید که میدانستند سروه کیست...
سبحان هم به فریدی گفته بود، مگر میشد دوستت باشد و نگویی؟
فقط از یک چیز میترسیدم، ترس داشتم از آن چیزی که سبحان از من به او گفته و ضعفی که شاید توصیفش کرده بود و فریدی از سر ترحم من را آنجا استخدام کرد.
فکرهای بد را از سرم راندم و لبخند اجباری زدم.
- بله حتما.
لطفا صبر کنید...

فاطی
11صبوری چ رو مخههههه😂ولی فک کنم همین حرفای صبوری باعث بشه سروه از فکر و خیال عرشیا در بیاد