رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت بیست و نهم :
با صدایی محکمتر از قبل مخالفت کردم.
- لطفا همون جایی که سوار شدم پیادهم کنید.
سری تکان داد.
وقتی مطمئن شدم همان مسیر را در پیش گرفته، با خیال راحت به صندلی تکیه دادم.
هر از گاهی نگاهم رویش سر میخورد.
انگشترش که نگین تخت و سیاهی داشت، توجهم را به خود جلب کرد.
سرش را که به سمتم برگرداند، تند نگاهم را به بیرون سوق دادم.
- ثابت شد تو قتل دست نداری؟
- دادگاه هفته Ø
لطفا صبر کنید...

Dayana
20اوف فکر کنم از این آدمای بیکارالدوله هستن که دلشون میخواد با سرک کشیدن تو زندگی بقیه خودشون رو سرگرم کنن 😐