پارت بیست و سوم :

از آغوش مادر بیرون آمدم و بابا، مانند همیشه پیشانی‌ام را بوسید.
بر خلاف مادر گریه نکرد... کاری نکرد ناراحت‌تر شوم و فقط مهر پدرانه‌اش را نثارم کرد و سر کنار گوشم آورد و زمزمه‌وار گفت: دختر قوی خودم!
دختر قوی‌اش قلبش پاره پاره بود.
شبیه به آدمی بی‌حس فقط نگاهش کردم... کار دیگری از دستم بر نمی‌آمد. این پاییز بدترین پاییز زندگی‌ام می‌شد، می‌دانستم.
بهراد، مانند همیشه، سرش رØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ?

    4

    عرررررررررررررررر🥺😭😭😭

    ۵ سال پیش
  • ...

    6

    خیلی سخته ازدست دادن کسی که یه دنیا برات باشه الان من دارم همین چیزا را تجربه می کنم واقعاََ سخته برای یه آدم😔

    ۵ سال پیش
  • Zahraw

    8

    چقد گناه 🥺واقعا از دست دادن کسی که دوسش داری خیلی سخته خدا کنه عرشیا زنده باشه

    ۵ سال پیش
  • رائیتی

    13

    جدی جدی مرده!ولی کاش یجوری بشه که زنده باشه 😐(چی گفتم خودمم نفهمیدم )

    ۵ سال پیش
  • مهتاب

    20

    سلام نویسنده جون رمان پایانش تلخه یا خوش جواب بدید؟

    ۵ سال پیش
  • ...

    20

    میدونم مسخرست... با اون شکلی که مرگ عرشیا تعریف شده غیر ممکنه زنده باشه.اما تو رو خداااااااااا زنده باشه....یطوری پپیچ قضیه رو آمنه جون...

    ۵ سال پیش
  • ریاح

    12

    جدی جدی گریم گرفته بود(:

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️