رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سی :
سرمه وارد آشپزخانه شد و همزمان سرش را خم کرد و نگاهی به چهرهام انداخت.
اشارهاش را که مثلا نامحسوس بود، به مامان دیدم.
اخمهایم دست خودم نبود، بیحالیام هم همینطور!
سرمه یکی به شانهام زد.
- باز که اخمات تو همه!
لحنش شوخ بود اما حوصله شوخی نداشتم.
بیحوصله برگشتم و نگاهی به پشت سرم کردم تا ببینم مامان هست یا نه و وقتی دیدم که نیست، پچ پچوار گفتم: واقعا نمید
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۸۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
چشانا
3خسته نباشیدنویسنده من ازامروز صبح شروع کردم به خوندن واقعا رمان جالبیه😍فقط الان بدجور موندم تو خماری😓و به نظرم عرشیا مرده و ماجرای داستان درمورد سروه ست که میخوادسرازماجرا دربیاره واین بین عاشق میشه
۵ سال پیشرزا
5حس خوبی به سبحان ندارم و موضع بالاش نسبت به سروه اعصاب خوردکنه
۵ سال پیشHesel
12سروه درس خوبی گرفت👌 کاش پارت بیشتر می بود چون دوست داشتم راجب جناب داروساز بیشتر بدونم
۵ سال پیشرها
23این رمان عالییییی😘 فقط خیلی زیاد ادم میره تو خماری چون اصلا اینده معلوم نیست چی میشه و امیدوارم عرشیا زنده باشه بازم ممنون 😍
۵ سال پیشDayana
21😢👌راست میگه گاهی غرور بیش از حد چیز مزخرفی میشه
۵ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سحر
3واقعا حرغتی سروه خیلی قشنگ بود و دوست داشتم ،گریه نکردن دردی رو ازت دوا نمیکنه قوی بودن خوبه ولی باید بعضی گاها دست ازین قوی بودن برداری تا یکم ارام بشی