پارت سی و هشتم :

کودک درونم خودی نشان داد و بدون فکر، دو انگشت سبابه‌ام را بالا بردم و دو طرف لبم گذاشتم و با آن‌ها لبم را کشیدم.
نسترن خندید و پژمان ابرویی بالا انداخت.
صبوری اما تکانی به بدنش داد و فکش را هم به طرف چپ برد و نگه‌داشت.
آخرش هم فقط با باد بزن اشاره کرد که زودتر بروم.
به سمت میز رفتم تا روز اولی کار دست خودم ندهم.
نشستم و مشغول کشیدن و طراحی شدم؛ چندتا از طراحی‌هایم را هماÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • ‌

    2

    نمیخورد اینقد لوس باشه تینا حالا غیر از اینکه بغل عادی شده که همینم جای تتسف داره😑😬

    ۵ سال پیش
  • ؟

    1

    حالا هر روز پارت گذاری بشه چی میشه😭😭🥺

    ۵ سال پیش
  • سیتا

    7

    صبوری پیر بود فکر کنم

    ۵ سال پیش
  • آریانا

    4

    وای این سبحانم که از دست رفت . فقط کاش اینقدر کم نبود.

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    10

    اینقدر کم😐

    ۵ سال پیش
  • رائیتی

    10

    فک میکنم سبحانم پرید 😐

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️