رکوئیم زندگی به قلم آمنه آبدار (الهه)
پارت سی و سوم :
بعد از خروج از راهرو اولین کسی که نگاهش به من افتاد، رضا بود. طولانی خیره نشد و سریع رویش را سمت بابا کرد. نه دایی، نه رضا و راضیه آنطور نبودند، فقط زن دایی که شاید بالا رفتن سنش این رفتار را در او به وجود آورده بود.
دوباره کنار سرمه نشستم. مامان نگاه نگرانش را به چشمهایم دوخت... امان از آن قرمزی مزاحمی که هیچ جورا یقهشان را رها نمیکرد.
دیگر زن دایی کاری با من نداشت و سرمه و راØ
لطفا صبر کنید...

رافا
8میشه رضا رو بدین من؟