پارت سی و سوم :

بعد از خروج از راهرو اولین کسی که نگاهش به من افتاد، رضا بود. طولانی خیره نشد و سریع رویش را سمت بابا کرد. نه دایی، نه رضا و راضیه آن‌طور نبودند، فقط زن دایی که شاید بالا رفتن سنش این رفتار را در او به وجود آورده بود.
دوباره کنار سرمه نشستم. مامان نگاه نگرانش را به چشم‌هایم دوخت... امان از آن قرمزی مزاحمی که هیچ‌ جورا یقه‌شان را رها نمی‌کرد.
دیگر زن دایی کاری با من نداشت و سرمه و راØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۸۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • رافا

    8

    میشه رضا رو بدین من؟

    ۵ سال پیش
  • رنجبر

    12

    رمان خیلی خوبیه فقط امیدوارم خوب تموم شه

    ۵ سال پیش
  • هستی

    17

    آخی دلم برای رضا سوخت😕بیچاره خیلی سروه رو دوست داره

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️