دوست داشتی؟
رمان کلت طلایی اثر silversea horse

رمان کلت طلایی

  • زبان فارسی
  • 72K 👁
  • 126 ❤️
  • 78 💬

خلاصه رمان عاشقانه کلت طلایی

یگانه دختریک سردار به اجباربه راه خلاف کشیده میشه وبه یک قاتل تبدیل میشه حالا میخوادانتقام بگیره و…..پایان تلخ

قسمتی از متن رمان کلت طلایی

- جناب سرگرد رضایی مدرکی به دست آوردین در مورد کسی که بمب رو گذاشته؟
- بله. به همین زودی دستگیرش می کنیم.
یگانه داد زد:
- هیچ غلطی نمی تونین بکنین.
- یکی از همسایه های سرهنگ یه نفر رو دیده که به دختر سرهنگ بعد از حادثه شلیک کرده.
یگانه با بهت گفت:
- چی؟!
- اطلاعات بیشتر رو درصورت موافقت مافوقم بعدا دراختیارتون می ذارم.
- سرگرد یه سوال دیگه. هیچ گروهی تا به حال مسئولینت سوء قصد رو به عهده گرفته؟
- خیر.
قبل از این که خبرنگار سمج دوباره سوال کنه، سرگرد رضایی از محدوده دید دوربین خارج شد. یگانه تلویزیونو خاموش کرد و کنترلشو پرت کرد.
- گندت بزنن.
گوشیش زنگ خورد.
- بله؟
- گند زدی که!
- من...
- من نداره. احتمال این که بگیرنت شصت درصده.
- اونا فقط یه آدمو دیدن. نمی دونن من کیم.
- من دیگه تو رو نمی شناسم و مطمئن باش تو واسه گروه یه خطری.
- گم شو.
- مرگت رسیده یگانه.
- مردک روانی اونا از من هیچی ندارن.
- من که چیز دیگه ای دیدم.
- پس برو چشماتو معالجه کن و اگر هر کدوم از اون نره خرهاتو نزدیکم ببینم بعد از کشتن اونا یه گلوله می کارم تو کله ی پوک تو. اینو تو مغزت فرو کن.
و گوشیو روی مبل انداخت.
- این دیگه چه مصیبتیه؟
برای اولین بار ترسیده بود. مغزش کار نمی کرد. در کسری ثانیه تصمیم گرفت از تهران خارج شه که بعد از یه ذره فکر این راهو احمقانه دید. پاهاشو روی زمین کوبید و گفت:
- لعنت به این شانس.
کمی فکر کرد.
- اصلا از کجا معلوم؟ شاید این سرگرده لاف زده؟ شاید اون مردک صورتمو ندیده؟ وای خدایا این آشغالو چی کارش کنم؟
تلفنش زنگ خورد.
- باز تویی که؟
- یگانه یه مامورت دیگه. باید هفته دیگه انجامش بدی.
- ببین اگه می خوای منو به پلیسا تحویل بدی بگو تکلیفمو بدونم.
- چی داری میگی؟ میگم ماموریته.
- تو فکر کردی با بچه طرفی؟
- ببین باید انجامش بدی. اوکی؟
- کی هست حالا؟
- این سرگرده رو دیدی؟
- همین رضایی؟!
- آره همون.
- باید بکشمش؟
- نه. یعنی به مرور زمان. باید به زندگیش وارد بشی. اطلاعاتشو بکشی بیرون و همه خانوادشو بکشی.
- چه جوری آخه؟
- اونش به خودت مربوطه. فقط ما برات یه هویت جدید درست می کنیم. خودت می دونی چطور باید بهش نفوذ کنی.
نفسی کشید.
- اطلاعاتشو کی برام می فرستین؟
- هم اطلاعات سرگرد و هم هویت جدیدتو فردا برات می فرستیم. منتظر باش.
*****
- جناب سرگرد افشین رضایی. بیست و هشت ساله، متولد تهران، فرزند خلبان شهریار رضایی که سال 1360 زمانی که افشین فقط چهار سالش بوده توی جنگ شهید میشه. مادرش مائده رضایی که با شهریار دخترعمو و پسرعمو بودن و سال 1350 ازدواج می کنن. دو سال بعد پسر دار می شن و اسمشو می ذارن آرتین. دخترشون افرا یه سال بعد به دنیا میاد و سه سال بعد افشین. افرا توی بمبارون تهران کشته میشه. چه پرونده جالبیه. آرتین رضایی هم پلیسه. درجش مثل برادر کوچکترشه. خب با این حساب من باید افشین، آرتین، مائده رو بکشم؟
کیوان - آرتین زن داره. اونم همین طور به علاوه ی بچه شش ماهشون.
- چی؟
- مشکلیه؟
مکثی کردم.
- نه.
- نبایدم باشه.
- اسم من چیه؟
- تو مرسده تهرانی هستی. بیست و هفت سالته، متولد تهران. لیسانس مترجمی زبان داری. واحد رو به رویی سرگرد رو برات خریدیم. پدر و مادر نداری. منظورم اینه که هیچ کس رو نداری. ازدواج نکردی. پدر و مادرت شش سال پیش توی تصادف کشته شدن. خواهر و برادر نداشتی. سوال خاصی نداری؟
- نه.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان کلت طلایی
  • ادامه : شطرنج شکسته

    1

    ادامه : شطرنج شکسته It was cool 😎😎

    ۳ ماه پیش
  • بهار

    0

    همش خلاصه بود بنظرم🤏

    ۶ ماه پیش
  • Sevda

    2

    این رمان رو سال ۹۹ خوندم بعد اون هم ۶ بار خوندم هیچوقت برام تکراری نمیشه محشره ولی خوب آخرش غم انگیز تموم شد

    ۶ ماه پیش
  • ملینا

    -1

    عالی مثل همیشه

    ۶ ماه پیش
  • ونوس

    0

    من نویسنده ام البته نه حرفه ای ولی کتاب زیادخوندم برای بعضیاکه جنبه ندارن بدآموزی داره واقعا دیدم که میگم.ولی بنظرم بدنبود.درحدمتوسط🙏

    ۶ ماه پیش
  • نیلو

    1

    این رمان دومین رمانی بود که من خوندم سال نود و نه بود اونموقع و الان باز دوباره خوندمش خیلی خوب بود

    ۷ ماه پیش
  • محمدتقی ریاحی

    1

    این رمان سومین رمان اینترنتی ی بود که شش سال پیش خوندم🫠 هیجانش رو دوست داشتم. قلم و داستان پردازی و خلق شخصیت ها هم بد نبود. فقط آخرش خیلی برای یگانه گریه کردم هنوز هم اگه کسی بخواد رمان اینترنتی عاشقانه-پلیسی بخونه این رو بهش معرفی میکنم

    ۱۲ ماه پیش
  • دریا

    1

    بینظیر بود...بهترین رمانی بود که تاحالا خوندم،محشر بود، خسته نباشید جانانه به نویسنده هنرمند این رمان فوق العاده عالیییی...تا الان سه چهار بار خوندمش از بس عالیییی بوده...واقعا ممنونم🙏🏻👏🏻👏🏻😍

    ۱ سال پیش
  • جلد ۲

    1

    به شدت مزخرف اصن یه چوسه ارزش نداشت خیلی مسخره شد کجاش عاشقانه بود هردوتا زرت مردن :/ لطفا جلد ۲ هم بزار

    ۲ سال پیش
  • دریا

    0

    عالی بود و باحال من که از این خوشم آمده حتمأ شما هم ببینیت ازش خوشتون میاد

    ۲ سال پیش
  • F.Z

    1

    مزخرف

    ۲ سال پیش
  • یسنا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهدیه

    6

    🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣 واییی خدااا این چه سمی بود من خوندممم به شدت مضحک بودددد چه اشکی؟ چه پایان تلخی ؟ حتی ی ذره هم غمگین نبود عاشقانه نبود و اصلا پلیسی نبوددد این رمان باید برگزیده ی سم ترین رمانا بشه 😂

    ۳ سال پیش
  • شاه میمون

    4

    عالی این چند باره دارم میخونمش ولی بازم اخراش گریم میگیره

    ۴ سال پیش
  • دنت

    0

    ننننننن

    ۳ سال پیش
  • تنها

    5

    خیلی مسخره بود مگه میشه این همه ادم بکشی بعد بگی خودکشی گناهه دور از واقعیت بود

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!