دوست داشتی؟
رمان ساختمان دو واحده اثر حدیثه اسماعیلی

رمان ساختمان دو واحده

  • زبان فارسی
  • 93.9K 👁
  • 330 ❤️
  • 181 💬

خلاصه رمان طنز ساختمان دو واحده

دختری بنام عسل که در شمال زندگی میکنه،تهران دانشگاه قبول میشه و با دوستش رها تو تهران خونه مجردی میگیرن.هردو فکر میکنند خونه روبه رویی تاابد خالیه اما غافل ازاینکه باشروع شدن دانشگاه خونه روبه رویی هم خونه مجردی پسرونه میشه.اما…اونها که خبر ندارن …

قسمتی از متن رمان ساختمان دو واحده

جدی پاشید کارارو انجام بدید گشنمونه
بهنام یه پس گردنی زدو گفت:
علی آقا 16 سالته ماشاالله بزرگ شدی بلدی غذا هم بپزی پاشو پاشو آفرین
مامانم گفت:
شام دیر شه من میدونمو شماهاااا!
نوید گفت:
چشم خاله بچه ها بیجنبه بازیو بس کنید پاشید دیگه
مامانم گفت:
راستی یکم خونرو هم تمیز کنید.
و فرصت حرف به هیچکیو نداد.بهنام پاشد یه دستمال بست دورکلش وخواست گردگیری کنه که گفت:
خاله اینجا اصلا کثیف نیست من چیو تمیز کنم
مامان گفت:
معلومه که کثیف نیست.قبل اینکه شما بیاین گردگیری کردم ولی الان شما دوباره انجامش بدین
بهنام سری تکون دادو شروع کرد.علی جارو میکشید.نوید شروع کرد به کباب درست کردن عرفانم برنج گذاشت!عرفان دمکنیو گذاشت رو سرش و پیشبندم بست و مثلا داشت به نوید آموزش میداد.نوید گفت:
عرفان بپیچونیم بریم؟
عرفان با ملاقه زد تو سرشو گفت:
غذاتو بپز عجیجم
و بعد صداشو جدی کردو گفت:
این همه کار میکنم که بدم توعه گوریل شکمو بخوری؟توام که پول نمیدی بریم بیرون من باید حساب کنم.پس بشین غذاتو بپز
مااینور ترکیده بودیم ازخنده.تقریبا دوساعت بعدغذا حاضر شد.حالا تازه ساعت6 بعد از ظهره.عرفان سرشو خاروندو بلند گفت:
مامان برنج داره میپزه چیکارش کنم؟؟؟؟ساعت شیشه تازه
مامان گفت:
من تقلب نمیرسونم
بهنام با تاسف گفت:
دیوانه ساعت چهار برداشتی برنج گذاشتی همین میشه دیگه.دانشمند باید الان زیرشو خاموش کنی
عرفان هم همونکارو کردوگفت:
شیطون واسه خودت خانومه خونه ای شدیا وقت شوهر کردنته
بهنام با ناز گفت:
من میخوام ادامه تحصیل بدم
و عرفان درجواب گفت:زارت
منو دخترا وارد اتاق شدیم مامان هم قرار بود بره خونه مادر بزرگم.بهار گفت:بچه ها بیاید ببینیدو گوشیو گذاشت وسط.از دونه دونه کاراشون فیلم گرفته بود.اینو کی گرفت؟؟؟؟؟؟؟؟خودش جواب داد:انقد یواشکی فیلم گرفتم هیچکدومتون نفهمیدید...ماام کلی خندیدیم.تقریبا ساعت 8همه مهمونا اومدن.باباهم با یه بسته شیرینی اومده بود.پسرا سریع شامو آوردن.خوردیم غذارو...ولی بزور خوردیم... علی هم مثلا سالاد درست کرده بود.کاهو رو دو نصف کرده بودو انداخته بود تو ظرف.انقد کاهوهارو بزرگ خورد کرده بود هرکی فقط دو تیکه برمیداشت.غذا که تموم شد پسرا جمعش کردنو ظرفارو شستن.برای اولین بار خوب بود.خاله و زنداییم هم کلی بهم تبریک گفتن.داییم بحث اصلیو باز کرد:
خب حالا محمد(اسم بابامه)چه تصمیمی داری؟؟؟
_من با آقای دادفر(بابای رها.تنها رفیق فاب بابامه)صحبت کردم.تصمیم گرفتیم دوتامون پول بذاریم نزدیک دانشگاشون براشون خونه اجاره کنیم
.انقد ذوق کرده بودم نزدیک بود جیغ بزنم.ولی نمیشد بروزش داد.لبخند دندون نمایی زدم و هیچی نگفتم.دایی گفت:
فکر خیلی خوبیه.عسل هم کلی پیشرفت میکنه
و شروع کردن به بحثای متفرقه.بهنام گفت:عسل میای جرئت حقیقت؟؟با لبخند به اونها ملحق شدم
****************
خلاصه این بچه ها تا یه هفته خونه ما چتر شدن.میگم چتر مامانم میگه زشته.انقد باهاشون شوخی کرده بودیم دیگه عادت کرده بودن.از فردای رفتن اونا هممون به فکر خونه و وسایلش بودیم.باباینا دنبال خونه بودن و آخرشم یه خونه تو طبقه پنجم یه آپارتمان نزدیک دانشگاه اجاره کردن.منو رهاهم میرفتیم وسایل خونه بخریم.خدایی مگه نباید همچی خوشگل باشه؟خونه مجردیه ولی باید در حد توان شیک باشه دیگه.وقتی من میتونم چیزارو باهم ست کنم چرا نکنم.این رهای پررو ام که همش گیر میداد آخرشم با عصبانیت گفت:
میزنم تو دهنتا.جهاز نمیخری که!آخه کی جعبه دستمال کاغذیو با مبل خونه ست میکنه
_جلوه قشنگ تری داره
و به کارم ادامه دادم.بعد خریدن وسایلا و انتقال اونها به تهران قرار بر این بود فردا که نهم مهر بود ما به تهران بریم و کارای دانشگامونو انجام بدیم.چون کارا زیاد بود تا زمان شروع دانشگاه تهران میموندیم.فردا صبح با رها به تهران میرفتیم.ساعت 6 بعد از ظهر بود که کمکم حالو هوای ناراحتی تو خونه ما پیچید.عرفان از این ناراحت بود که چرا ما خونه مجردی گرفتیم.میگفت دوتا دختر تنهاتو شهر غریب امنیت ندارن.خوب شد بااین حرفاش بابا خونه رو بیخیال نشد.آخرشم عرفان گفت:
پس من هروقت دلم بخواد میرم بهشون سر میزنم به من هم ربطی نداره که چه روزی باشه
و از خونه رفت بیرون...یاامام زمان.عرفانو تاحالا اینجوری ندیده بودم.از علی بعید نبود.ولی علی الان فقط اخم میکردو حرفی نمیزد.شامو که خوردیم معلوم بود مامان بغض داره.ظرفارو که شستیم خواستم بخندونمش که موفق نشدم.بعد از اون رو مبل نشستیم و همگی به تلویزیون زول زدیم.هیچی از فیلمش نمیفهمیدیم.خواستم یکم بحثو احساساتی کنم و گفتم:
من دیگه فردا میرم حلالم کنید.اگه اذیتتون کردم ببخشید
من تمام سعیمو داشتم حرفم اوج حس رو داشته باشه که علی زد به بازومو گفت:
خرس گنده از تو بعید بود
هرچی زده بودم پرید.
_بی تربیت فردا دارم میرما
_بهتر اتاقت مال من میشه
مامان لبشو گاز گرفتو گفت:
علی...زشته
و علی زد زیر خنده.وا!مثه اینکه هوا آلوده شده زده به مغز علی. داداشم داره دیوونه میشه!بعد دیدن فیلمی که اصلا متوجهش نشدن از جامون پاشدیمو هرکی به سمت اتاقش رفت تا بخوابه.منم با یه دنیا اخم رفتم تو اتاقم که یهو یه صدا اومد که من منفجر شدم از خنده.دستشویی نزدیک اتاق من بود و صدا واضح رسید.هرکی بود بی شک ترکید.صدایی که من شنیدم چیزی جز این نمیگفت.خلاصه شب با هزار جور فکرو خیال خوابیدم
**********
با لبخند از جام پاشدمو به گوشیم نگاه کردم.لبخندم کاملا عصبی بود.روبه گوشیم گفتم:
وا مونده ی خر میمیری انقد زنگ نزنی؟بزنم همینجا تو دیوار له شی .مسخره
و از جام پاشدم رفتم طرف دستشویی که دیدم همه خوابن.چقد بدرقه خوبی واقعا.مطمعن باشم من سر راهی نیستم؟؟؟؟انگار نه انگار من دارم میرم پاشید بابا.رفتم طرف دستشویی و بعد چند دقیقه بیرون اومدو به دستشویی گفتم:
دلم برات تنگ میشه
و دماغمو کشیدم بالا.در اتاق پسرا باز بود.علی که خدایی نکرده عین میت افتاده بود رو تخت.عرفانم نبود.چه داداش مهربونی.پاشده رفته سرکار.همون موقع صدای آلارم گوشیه باباهم به گوش رسید و هردوشون از خواب بیدار شدن.بابا با لبخند گفت:
سلام دختر تهرونی


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ساختمان دو واحده
  • Heliya

    1

    عالییییییییییی بوددددددددد😍🥰😘❤️👌🥹از شخصیت ارمان خیلی خوشم اومد با عسل ولی از زیبا و سحر بدم میومد از اولش از این دوتا بدم میومد دم نویسنده گرممم

    ۴ هفته پیش
  • خوره رمان

    2

    بنظر من باید زودتر به هم اعتراف میکردن و خیلی سریع توی ازدواج و بعد بچه و اینا نمی رفتن میتونست خیلی قشنگ تر باشه با این موضوع ولی خوب بود برای وقت پر کنی

    ۱ ماه پیش
  • الینا

    0

    خیلی خوب بود حتما نگاه کنید

    ۲ ماه پیش
  • mahsa

    2

    قبلا اینو خونده بودم و این باره دومه میخونم رمان قابل قبوله ولی میتونست محکم تر باشه و انقدر ابکی نباشه ولی در کل برای گذروندن وقت خوبه حتما بخونید💓🌷

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    2

    قشنگ بود.ولی کاش انقدر زود تموم نمیشد

    ۲ ماه پیش
  • پناه

    5

    رمان فوق العاده ای بود ارزش خوندن داره،ولی نباید آخر رمان فلش بک به آینده رو توی رمان میزاشت.

    ۳ ماه پیش
  • افرا

    3

    خوب بود. ارزش خوندن هم داره

    ۳ ماه پیش
  • سارا

    4

    به نظرم عالی بود. نظرات منفی خیلی توقع زیادی دارن! بهتر از این گیرت نمیاد بخونیدش رمان بشدت قشنگیه🙏🏻😄💫

    ۳ ماه پیش
  • ریحانه

    0

    عالی بود ولی زیادی کشش داشت ولی بازم خوب بود

    ۴ ماه پیش
  • حنا

    3

    این رمان و چند سال پیش خوندم و هنوزم میتونم بگم جزو بهترین رمان های بود که خوندم حتما بخونید

    ۵ ماه پیش
  • Emily

    2

    قشنگ بود فقط اگه پایانش با جزئیات بیشتری بود، عالی میشد.

    ۵ ماه پیش
  • آوا

    0

    قشنگیه ارزش خواندن داره

    ۵ ماه پیش
  • آرام

    0

    عالییی بود

    ۵ ماه پیش
  • افرا

    1

    عالی بود پیشنهاد میکنم بخونید طنز هم هسو

    ۶ ماه پیش
  • دختر لک

    0

    من قبلاً اینو خوندم خوب بود

    ۹ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!