لیست کلیه پارتهای رمان رد بوسه هایت : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 41
صبح با چشم های نیمه باز نگاهی به پنجره و آسمانی انداختم که خاکستری رنگ بود و انگار باران مفصلی قصد باریدن داشت. بی حوصله تر از آن بودم که بخواهم واقعا توانی برای از تخت پایین آمدن داشته باشم. به هزار زور و زحمت از اتاق بیرون آمدم و نگاهی به اهالی خانه انداختم. بابا روزنامه به دست روی مبل نشسته بو...
بروزرسانی در : ۵۱ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 42
میان تمام آشوب ذهنم، یکباره چیزی به خاطرم رسید. چند ماه قبل که گذرم به این اتوبان افتاده بود، مردی را دیده بودم که همیشه کنار جاده بساط پتو، روبالشی و لحاف پهن میکرد. نگاهم به آینه افتاد. امیرعلی روی صندلی عقب در خودش جمع شده بود و از شدت لرز، شانههایش هر چند ثانیه یکبار میپرید. لعنتی... نمیت...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 43
زمان چقدر گذشته بود، نمیدانم! فقط آسمان پشت پنجره از سیاهی به گرگ و میش و روشنایی میزد. چشم هایممیسوخت، قلبم درست نمیزد، سرم درد میکرد و حالا کسی نبود که تب من را پایین بیاورد. هنوز کنار دیوار نشسته بودم، هنوز حالمچیزی میان دوزخ بود. پاهایم انگار نای بلند شدن نداشتند. اشکم بند آمده بود اما رد ...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 44
نگاهم به ساعت افتاد که سه ظهر را نشان میداد. به سرعت از جایم بلند شدم و تلو تلو خوران از اتاق خارج شدم. مامان هنوز پالتویش تنش بود و انگار تازه از راه رسیده بود اما داشت با موبایلش حرف میزد و از حرف هایش هم مشخص بود که مخاطبش زن دایی زهره ست. قلبم هنوز تند تند میزد، اما باید هر طور بود خودم را مع...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 45
میعاد درست مقابلم ایستاده بود؛ بیحرکت، محکم و سرد... درست مثل تنهی یک درخت که سالهاست طوفانهای زیادی را از سر گذرانده باشد. صورتش زیر نور کمرنگ چراغ کوچه نیمهتاریک بود و حالت چشمهایش آنقدر مبهم که نمیتوانستم بفهمم خشمگین است، ناراحت است یا فقط... نگاهم میکند. بیاختیار آب دهانم را قورت ...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 46
بطری آب را برداشتم و سمتش گرفتم. سرش را به دیوار تکیه داده بود و صورتش رو به آسمان بود؛ نفسهایش سنگین و بریده از سینه بیرون میآمد. با صدایی که از شدت گریه میلرزید، زمزمه کردم: _ خوبی...؟ بگیر... گوشه لبت هنوز داره خون میاد... بشورش... بطری را از دستم گرفت. در بطری را باز کرد اما قبل از اینکه ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 47
اتوبوس که به ایستگاه رسید، با پاهایی که دیگر توان نگه داشتنم را نداشتند از روی صندلی بلند شدم. خودم را به آخرین ردیف اتوبوس رساندم، جایی که کمتر کسی نگاهم کند. کنار پنجره نشستم، زانوهایم را در آغوش کشیدم و پیشانیام را رویشان گذاشتم. تمام مسیر... فقط گریه کردم. حتی خودم هم نمیدانستم برای چه. برا...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 48
باید به هر قیمتی که شده، ذهنم را مشغول میکردم. باید کاری میکردم که فکر نکنم... هر کاری... فقط برای اینکه صدای امیرعلی لحظهای از سرم بیرون برود. حالا که خودش اینطور بیرحمانه خودش را از من دور کرده بود، حالا که حتی زحمت یک تماس، یک پیام یا حتی روشن گذاشتن موبایلش را هم به خودش نمیداد، دیگر من...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 49
شاممان را میان نگرانیهایمان خوردیم و بعد از شام همگی دور هم روبهروی تلویزیون نشسته بودیم که فرنوش با یک سینی چای وارد پذیرایی شد. سینی را روی میز گذاشت و رو به بابا که هنوز از امیرعلی حرف میزد، با لبخند گفت: _ باباجان، دو دقیقه بیخیال امیرعلی بشید و بیاید در مورد گلپسر خودمون حرف بزنیم. ناسلا...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 50
ساعت نزدیک ده صبح بود که صدای پیغام موبایلم بلند شد و با فکر اینکه شاید امیرعلی باشد با چشم هایی که به زور باز میشدند دستم را به سمت بالشتم بردم و سریع خیره به صفحه موبایلم شدم. ( فرناز جون سلام، لیلام هستم، فرناز جون خبری نشد از امیرعلی! من دیشب اصلا نخوابیدم تروخدا... ) موبایلم را پرت کردم و...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 51
دوباره دستم را بالا آورد و بوسهی کوتاهی روی آن نشاند. _ حالا بیا بریم یه جای دنج... یه چیزی بخوریم. شیرینی آشتی کردنمون باشه. لبخند کمرنگی روی لبم نشست. _ بریم... البته هنوزم جواب ندادی این چند روز کجا بودی. بیآنکه دستم را رها کند، ماشین را روشن کرد. _ همهشو میگم... قول میدم. البته بماند که ه...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 52
چشم باز کردم از خوابی که دیشب حتی یک لحظه هم پشت پلک هایم نیامد! دلم همچنان شور میزد و لحظه ای نمیتوانستم آرام بگیرم. چشم دوختم به ساعت اتاق، عقربه ها روی ۶ بودند، پشت پنجره آفتاب برای خودش نرم و روان میتابید و آن بیرون زندگی در جریان بود. انگار فقط من بودم که نمیدانستم دارد درون زندگی ام چه می...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 53
وارد اتاق شدم و در را نیمهباز پشت سرم رها کردم. از همان زاویه، تقریباً تمام سالن زیر نگاهم بود؛ مبلها، میز وسط، آشپزخانهی اُپن و حتی ورودی خانه. فقط خودِ در از دیدم پنهان مانده بود و همین، کلافهترم میکرد. نفسم را در سینه حبس کرده بودم. فقط یک سؤال مدام در سرم میچرخید... همین که در باز شود، ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 54
ماشین را روشن کردم و آرام از مقابل ساختمان دور شدم. دستهایم روی فرمان بود اما ذهنم کیلومترها عقبتر جا مانده بود؛ میان همان خانه، میان آغوش امیرعلی، میان بوسههایی که هنوز گرمایش روی لبهایم مانده بود. هوای آخرهای اسفند، بوی باران خوردهی خیابان را با خودش میآورد. شیشه را کمی پایین کشیدم تا نسی...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 55
دلم نمیخواست شب تمام شود. دلم نمیخواست عقربههای ساعت حتی یک قدم دیگر جلو بروند. انگار زمان هم فهمیده بود کنار امیرعلی بودن یعنی چه، که آنقدر آرام میگذشت و من هرچه بیشتر کنارش راه میرفتم، کمتر دلم میخواست این خیابان، این شب و این حال خوب تمام شود. نیمی از شهر را کنار هم قدم زده بودیم، اما ن...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 56
از این پهلو به آن پهلو چرخیدم. نور طلایی و دلنشین خورشید از لابهلای توری نازک پرده، روی قالیچهی اتاق افتاده بود و اتاق را غرق آرامشی کرده بود که دلم نمیخواست از بین برود. حالم خوب بود؟ نه... بهتر از خوب. دلم نمیخواست چشمهایم را باز کنم. دلم میخواست دوباره بخوابم، دوباره برگردم به همان خواب ...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 57
ساعت از ده صبح گذشته بود که بیدار شدم و بدون آنکه حوصلهی مرتب کردن تختم را داشته باشم، از اتاق زدم بیرون. صدای قار و قور شکمم آنقدر بلند شده بود که دیگر نای انجام هیچ کار دیگری را نداشتم. سلانه سلانه راه افتادم سمت سرویس بهداشتی، شیر آب را باز کردم و مشتی آب سرد زدم به صورتم. سرمای آب، آخرین ذر...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 58
اشک پشت پلکهایم جمع شد اما خشم، از دل همان بغض سر برآورده بود. دلم نمیخواست حتی یک لحظه بیشتر به مردی که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود نگاه کنم. دلم میخواست همین حالا برگردم داخل اتاق، در را محکم ببندم و کاری کنم حتی سایهام هم به چشمش نخورد... اما پاهایم انگار در زمین ریشه دوانده بودند. نه می...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 59
از اتاق که بیرون آمدم، انگار نه انگار چند دقیقه قبل داخل اتاقم داشت دیوانهام میکرد. مثل پادشاهی که چند سرزمین را فتح کرده باشد، راحت روی مبل لم داده بود، یک سیب سرخ در دستش بود و همانطور که گازهای محکم به آن میزد، به حرفهای فرزاد قهقهه میخندید. معلوم نبود فرزاد چه گفته بود که اینطور سرش را ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 60
کسل بودم... دمق بودم... بیحوصله بودم... حتی میل به غذا خوردن هم نداشتم. برعکس من، انگار تمام دنیا سرحال بود و زندگی طبق روال خودش پیش میرفت. ساعت را روی هفت کوک کرده بودم اما مثل همیشه نیم ساعت زودتر از خواب پریدم. چند دقیقهای بیهدف به سقف اتاق زل زدم، بعد خودم را مجبور کردم از تخت دل بکنم. ص...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
