پارت چهل و پنجم :

میعاد درست مقابلم ایستاده بود؛ بی‌حرکت، محکم و سرد... درست مثل تنه‌ی یک درخت که سال‌هاست طوفان‌های زیادی را از سر گذرانده باشد. صورتش زیر نور کم‌رنگ چراغ کوچه نیمه‌تاریک بود و حالت چشم‌هایش آن‌قدر مبهم که نمی‌توانستم بفهمم خشمگین است، ناراحت است یا فقط... نگاهم می‌کند. بی‌اختیار آب دهانم را قورت دادم. تا چند دقیقه پیش هنوز آخرین رگه‌های نارنجی خورشید آسمان را رنگ کرده بود، اما حا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت سیاوش در رمان رد بوسه هایت سیاوش
تصویر شخصیت بیتا در رمان رد بوسه هایت بیتا
تصویر شخصیت فرناز در رمان رد بوسه هایت فرناز
تصویر شخصیت نریمان در رمان رد بوسه هایت نریمان
تصویر شخصیت میعاد در رمان رد بوسه هایت میعاد
تصویر شخصیت نازنین در رمان رد بوسه هایت نازنین
تصویر شخصیت فرنوش در رمان رد بوسه هایت فرنوش
تصویر شخصیت فرزاد در رمان رد بوسه هایت فرزاد
تصویر شخصیت امیرعلی در رمان رد بوسه هایت امیرعلی
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسیم

    0

    اولشو اشتب حدس زدم ولی بعدش درست شد🙂🙂؛ خداروشکر که امیر اومد نگران فرناز بودم😢😢؛ ولی الان ترسم از میعاده یارو دیوونست

    ۴ هفته پیش
  • مینو

    1

    اصلا اگه امیر علی نمیومد که این پارت هیجانی نداشت

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    سلام سمانه جان .میگم میشه فردا پارت داشته باشیم؟ تمام فکرم اینجا جا مونده نمیتونم صبر کنم تا شنبه🥲🤧🥹

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سلام خوشگل من. عههههههه میخواستم سورپرایزتون کنما😁 الان لو بدم که پارت داریم اونم‌چه پارتی؟🤭

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    0

    مرسی قشنگم دمت گرم میدونستم رحمت به دل ما میاد😁❤️منتظر پارت قشنگت هستیم 🫶🏻

    ۱ ماه پیش
  • شادان

    0

    به شخصه خیلی از این صحنه های درگیری بین دوتا پسر اونم وسط خیابون بدم میاد .. یعنی همش حس میکنم اگه توی موقعیت فرناز باشم دوتا پسر اینجوری به خاطر م باهم دعوا کنن قطعا من واکنشم اینکه دوتاشونو ول میکنم و میرم .. اینقد که استرس و عذابی بدی بهم میده اینجور موقعیت های شلوغ اجتماعی

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    بچه هاا بیاید پارت اومد😭 عجب پارتی بود سمانه ولی کم بود😭😭

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    سمانه صحنه درشت هارو گذاشته برا بعد 🤣اگه اونموقع چیز آبداری نصیبمون میشه من راضی ام تا چند روز صبر کنم 😁

    ۱ ماه پیش
  • فن امیرعلی

    2

    منم حاضرم صبر کنم ولی عوضش قلبم بیاد تو حلقم از شدت هیجان

    ۱ ماه پیش
  • ساجده

    1

    اون موقع که دیگه قلبی برات باقی نمیمونه فن جان 😅

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    راضی تون میکنم به شرطی که صبوری کنید نقشه های خوبی تو سرم دارم واستون 😌

    ۱ ماه پیش
  • ساجده

    1

    خسته نباشی قشنگم 😘 ما قدردان زحمات تو هستیم سمانه جونم 😊🌹

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربونت مهربون ترین ساجده ی دنیا🥰

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    1

    مهربونی از خودته عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    1

    ما از تو راضی هستیم سمانه جون، امیدوارم خدا هم ازت راضی باشه عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ندا میدونم کم بود تحمل کنید😭

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    1

    کم که نبود هیچ اتفاقا باب میلمون هم بود سمانه جون 😍

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    ندا حالا من مهمونی بودم تو چرا انقد امشب کم پیدا بودی عزیزکم

    ۱ ماه پیش
  • فن امیرعلی

    1

    بچم زخمی شد ای خدا😭 فرناز زخماش و ببوس یه طالبی ام بده بهش بخوره بچم حالش بد شد ای خدا😭

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    فن جان بیا با هم گریه کنیم🤣😭

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    خدا بگم چکارت نکنه فن امیرعلی پاچیدم از خنده 🤣موندم وسط کوچه چجوری میخواد طالبی بده خوردش

    ۱ ماه پیش
  • فن امیرعلی

    1

    خودمم نمیدونم وسط کوچه چجوری واقعا باید طالبی بخوره ولی باید بخوره 🤣😭

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    دیگه باید کوتاهی نکنه هر کاری از دستش بر میاد برا آروم کردن امیرعلی بکنه حتی طالبی خورون وسط کوچه موچه 🥲🫠

    ۱ ماه پیش
  • رضوان

    1

    بچه ها خدا شاهده تو ده تا رمان عضوم ولی باحال تر و پایه تر از شماها ندیدم یعنی با کامنت هاتون *** میشم از خنده مخصوصا ماجرای طالبی😂😂

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    2

    والا من تو صدتا رمان عضوم ولی اینجا یچیزه دیگه است خدایی هرچی دیونه ی زنجیری اینجا جمع شدیم😁😜

    ۱ ماه پیش
  • رضوا

    1

    بابا خیلی خوبید خدایی اصلا روحم تازه میشه میام کامنت میخونم😁

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    ما فقط منتظریم سمانه پارت بده بیایم باهم چت کنیم خیلی بچه های باحالی اینجا پیدا میشه😁🤭

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    اره یه مشت دیوونه عشق طالبی دور هم جمع شدیم🤣

    ۱ ماه پیش
  • رضوان

    1

    اصلا علاقه خاصی پیدا کردم به مبحث طالبی🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    0

    حالا بیشتر بیا پیشمون کامنت بزار علاقه بیشتر تری هم پیدا میکنی 😅🤣

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    1

    مثل اینکه این روزا ماجرای طالبی بین بچه ها خیلی محبوب شده و فقط منم که ازش حرفی نمیزنم 😅

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    1

    عزیزم تو خیابون چیزی از طالبی گیر امیر علی نمیاد بقیه میخورنش😜😁🫣

    ۱ ماه پیش
  • فن امیرعلی

    1

    نمیشه حالا ببرتش یه گوشه که همه اش سهم خودش بشه😔🤣

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    2

    نه دیگه خیابون جای عمومیه شرمنده بقیه هم میبینن دلشون میخواد

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    سرو خواستم در جواب این حرفت چیزی بگم ولی جرئت ندارم میترسم با *** اجر بیوفتی دنبالم بگی حرفم و سوارخ نکن 🤣

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    0

    دریل خانوم شما هرچی دوست داری بگو عشقم😜😜😁

    ۱ ماه پیش
  • راحیل

    0

    مگه ادمای تو کوچه امیر علی رو میشناختن؟ که فرناز می گفت امیر علی رو بکشید کنار

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    0

    نه ولی خب وقتی میعاد زیر بوده امیرعلی رو معلوم بوده که باید کی و میکشیدن کنار دیگه 🤣

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نمی‌شناختند فرناز هول شده بود🥲

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    0

    من شبی مهمان داشتم خیلی حیف شد ندیدم الان اومد پارت دیدم کلا سورپرایز شدم مرسی سمانه جون

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قربانت ابرا جانم🥰

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    2

    خیلیم عالی بالاخره پیش بینی هام درست از آب دراومد عاشق صحنه اکشن امشب شدم یعنی همون صحنه بزن بزن امیرعلی و میعاد به قول مرجان شیر نهفته 🤭خیلی کیف داد مرسی 😊 پس بزارید پارت بعدی رو هم حدس بزنم که فرناز قراره زخمای امیرعلی رو مرهم بزاره و ازش پرستاری کنه..

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    اره دیدی چه منتظر این لحظه بودیم ساجده گفتم فقط یه اکشن این وسط کم داریم حالا فقط مونده دل و قلوه دادنای بعدش😁❤️.ساجده اگه دیگه جوابتو ندادم بدون محدود شدم

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    1

    باشه گلم😓 محدود شدی هم فدای سرت.. اشکال نداره

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    0

    منم برم بخوابم انشالله پارت بعدی یک دل سر چت کنم

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    0

    من نمی دونم ما کی قراره عشق حال اینارو ببینیم همش توهم می زنیم کم کم بچه ها دارن همچین رو طالبی می بینن😋😘🫣

    ۱ ماه پیش
  • ابرا

    0

    پارت کم بود ولی قشنگ به دلمون چسپید ممنون عزیز

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    2

    امشب مهمونی بودم نتونستم قشنگ بیام چت کنم باهاتون بچه ها ☹️😭

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    1

    خوش بگذره بهت عزیزم🥰

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    مرسی ساجده ی قشنگم.الان برگشتم خونه ولی دلم همش پیش شما بود بخدا دلم میخواست زودتری بیام کامنت بازی 🥹

    ۱ ماه پیش
  • Sajede

    1

    وای خدا دختر خیلی خوبی تو 🥰

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    خوبی از خودته عشقم 😍❤️

    ۱ ماه پیش
  • ساجده

    1

    خوش برگشتی مرجان😊

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    به خدا یه حسی بهم گفت واسه همین نتونستی کامنت بذاری. ایشالا همیشه به خوشی 😍

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    0

    مرسی عزیزدلم همچنین خودت .اره ولی همش دلم میخواست بیام با تو کامنت بازی🤣

    ۱ ماه پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آخ مرجان ندا محدود شد🥲

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    0

    آره متوجه شدم ☹️منو ندا پشت سر هم نوبت نوبتی محدود میشیم 🤣 خودمم یه کامنت دیگه بزارم دیگه محدود شدم

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    2

    آهاای سرو ساجده کجایید بیاید ببینید دیدید گفتم صحنه اکشن داریم دیدید گفتم بزن بزن داریم.یوهوو🤣💃💃

    ۱ ماه پیش
  • نوا

    2

    مرجان دقیقا همونی و نوشت سمانه که میخواستیم یوهو💃🏻💃🏻💃🏻💃🏻

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    آره دمش گرم نزاشت فقط تو خیالمون بمونه این صحنه ها 🤣

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    1

    آره دریل خانوم شماگفتی و حرفهای منم سوراخ کردی😜

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    نمیدونم چرا حرفای توی سرمون بعضی وقتا یکیه ولی بیشترش برعکس هم درمیاد 🫣😅

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    دیگه حالا به قول سرو بعد از دعوا ماچ و بوس میچسبه😁😉

    ۱ ماه پیش
  • ستاره

    1

    و البته مراسم طالبی خورون🤣🙈

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    با اینکه خیلی زوده طالبی خورون ولی اره اونم باشه که چه بهتر 🤣🤭

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    1

    یاد یکی از بچه ها افتادم سری قبل میگفت ماجرای طالبی چیه کجای رمان بود 🤣🤣

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    اره اسمش هانیه بود اگه اشتباه نکنم 🤣واقعا دنبال طالبی میگشت.هانیه کجایی بیا اعتراف کن 🤣

    ۱ ماه پیش
  • سهیلا

    2

    آره هانیه بود ولی من قشنگ تفهیم کردمش🤭😂

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    1

    آمدم بگم دیدم تو گفتی برای طالبی خوردن زوده چرا اینقدر شماها بی حیا شدین تو خیابون آخه بابا خونه هست بذار ببرتش خونه بعد هرچی میوه ی بهشتی هست این امیر علی بخوره

    ۱ ماه پیش
  • شاقیق

    1

    دیگه همه قاطی کردیم دست خودمون نیست😭🤣

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    1

    توکه خیلی قاطی کردی حتی اسمتم قاطی پاتی نوشتی

    ۱ ماه پیش
  • شقایق

    1

    بابا برنامه گند زده تو اعصابم همش نمیذاره تایپ کنم به درد تو دچار شدم😭

    ۱ ماه پیش
  • سرو

    1

    پس بعداز دوهفته درمان دوهفته قرنتینه خوب میشی عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • مرجان

    1

    سرو اینا تا بزور طالبیارو نکنن تو حلق امیرعلی ول کن نیستن که حالا براشون مهم نیست تو خیابون باشه یا خونه 🤣

    ۱ ماه پیش
  • ندا

    2

    شیطونه میگه برم با هوش مصنوعی تصویرش و درست کنم بفرستم واسه سمانه مثل استوری امروز بذاره🤣🤭

    ۱ ماه پیش
کپی شد!