رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت چهل و هفتم :
اتوبوس که به ایستگاه رسید، با پاهایی که دیگر توان نگه داشتنم را نداشتند از روی صندلی بلند شدم. خودم را به آخرین ردیف اتوبوس رساندم، جایی که کمتر کسی نگاهم کند. کنار پنجره نشستم، زانوهایم را در آغوش کشیدم و پیشانیام را رویشان گذاشتم.
تمام مسیر... فقط گریه کردم. حتی خودم هم نمیدانستم برای چه. برای ترسی که از میعاد به جانم افتاده بود؟ برای حال خراب امیرعلی؟ یا برای بوسهای که هنوز روی
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
خوش اومدی ساجده جانم دلم برات تنگ شده بود دختر🥰
۲ هفته پیشساجده
2فدات بشم من سمانه قشنگم 😘 من دلم برات تنگ شده بود عزیزم،🥺
۲ هفته پیشنسیم
1چه خوب بالاخره به خودش اعتراف کرد که دوسش داره؛ نمیدونم چرا حس میکنم امیرعلی داره نقش بازی میکنه یا اینکه نقشه ای داره نمیدونم شایدم من خیلی بدبینم😐😑
۲ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پسرم از اونی که فکر میکنی عاشق تره🥲
۲ هفته پیشنسیم
1خداکنه🙂🙂 من از خدامه
۲ هفته پیشساجده
1مطمعنی سمانه جان؟ فعک نکنم 😂😂 ولی خب آره حق باتوئه
۲ هفته پیشهانیه
2بچه ها بیاید کامنت بذارید حوصله ام سر رفته😆 ندا، مرجان، ساجده، ابرا، سهیلا، سرو، شقایق دیگه کی و نگفتم
۳ هفته پیششایسته
2من و نگفتی😭
۳ هفته پیشهانیه
2ای وای شایسته چرا یادم رفت یه لحظه 😭
۳ هفته پیششایسته
2اشکالی نداره😁 فدای سرت. کاش بچه ها بیان کامنت بازی منم حوصله ام سر رفته
۳ هفته پیشندا
2سلام من اینجام. مرجان که نیست باقی بچه هام نمیدونم کجان😁
۳ هفته پیشهانیه
2سلام ندا😘 ای کاش بیان بچه ها حرف بزنیم تحلیل کنیم
۳ هفته پیشندا
3وای لیلا پاشده رفته سرکار امیرعلی😡😡 چقدر این دختر آویزونه
۳ هفته پیشسهیلا
2وای ندا روانی دارم میشم از دست لیلا . هر چند نقشش فعلا پررنگ نیست اما واقعا داره میره رو روانم
۳ هفته پیشندا
2اخه تو فکر کن طرف نمیخوادش حتی مراسم نامزدی و پیچونده بعد دختره دنبالشه😐 به خدا *** نکنه به امیرعلی شانس اوردیم
۳ هفته پیشسهیلا
2گل گفتی واقعا. حس میکنم این بدجوری گیر میده به امیرعلی حتی حس میکنم باعث بشه عشقی که فرناز داره پیدا میکنه از بین بره
۳ هفته پیششقایق
2وای نگو سهیلا ترو خدا. خدا نکنه😩 فرناز داره تازه عاشق میشه بچه
۳ هفته پیشنیکو
2یه بشر چقدرر میتونه وقیح باشه😐
۳ هفته پیششایسته
2واقعا خیلی خیلی رو داره 😡
۳ هفته پیشمهناز
2شانس آوردیم حالا امیرعلی نبوده وگرنه تنها گیرش می آورد و اونوقت دیگه هیچی😶
۳ هفته پیشندا
2سمانه استوری نمیذاری برامون🙈 از اون طالبیا توش باشه🤣
۳ هفته پیشنازی
2ندا اتفاقا کلی عکس فرستادم آیدی تل سمانه که براتون بذاره🙈🙊
۳ هفته پیشستاره ام
2آخ جونن🤤 پس نازی با سمانه دوتایی قصد جون ما رو کردید
۳ هفته پیشنازی
2آره حسابی😈🙈
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چرا عشقممیذارم♥️
۳ هفته پیششایسته
2ندا دقیقا سمانه بعد حرف تو استوری و گذاشت و عجب استوری ام بود🤩
۳ هفته پیشهانیه
2وای بچه ها استوری و ببینید🤩 لیلا بسوزز😆
۳ هفته پیششقایق
2واهایی دلم رفت واسشون جوجه ها🤤🤤
۳ هفته پیشندا
2کار دست نازی فکر کنم🤤 نازی تو درست کردی درسته؟
۳ هفته پیشنازی
2با کمک سمانه جون بلهه🙈🤤
۳ هفته پیشسهیلا
2عالی شده عاشق استوری شدمم😭
۳ هفته پیششایسته
2استوری رفت تو حلق من چقدر خفن بود دستت طلا سمانه🤤
۳ هفته پیشسهیلا
2بچه ها به نظرتون امیرعلی اسمی از فرناز آورده؟🥲
۳ هفته پیشابرا
2کاش بگه اینجوری مقاومت فرناز هم می شکنه
۳ هفته پیشسهیلا
2ولی به نظرم اگه بگه بدتر میشه چون مامانش اصلا فرناز و قبول نداره
۳ هفته پیششایسته
2منم نظرم اینه که بگه ولی به قول تو سهیلا جان اگر بگه امکان اینکه بدتر بشه زیاده چون احتمالا بهم خوردن نامزدی و میندازن گردن فرناز
۳ هفته پیششایسته
2بیچاره فرناز تو اتوبوس چقدر حالش بد بود🥲 ولی چقدر قشنگ امیرعلی هواییش کرده با این بوسه های لعنتیش🤤
۳ هفته پیششایسته
2خب اجازه بدید من تحلیل کنم😁 به نام خدا
۳ هفته پیشابرا
2جون عجب استوری دستت طلا سمانه جون
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت ابرا جان🥰
۳ هفته پیشابرا
2سلام من امروز واقعاً حوصلم سر فت با این بروز رسانی تا درست شد دل تو دلم نبود
۳ هفته پیشمیم
2این لیلی هم نقطه مقابل فرناز،هرچی این فرار می کنه اون آویزونه،نمی خوادت خب،دست بردار دیگه 😮🙏🏻
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دست بردار نیست🤦🏻♀️
۳ هفته پیشمیم
2چرا اینقدر مقاومت می کنه،ابن همه انرژی می ذاری کور شدی بذار برای شکست زهره 😏
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره والا😆
۳ هفته پیشمینو
2سمانه جون مارو ب پارت های طولانی عادت دادی الان بااین پارت کوتاه من چ کنم ،حالا امیر علی کجا رفته ، راستی دیدید گفتم بعداز دعوا با میعاد بازار ماچ و بوسه ب راهه😂
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
پارتای طولانی ام میذارم دوباره چشم 🙈
۳ هفته پیشندا
1دمت گرم مینو خدایی قشنگ حدس زدی بازم حدس بزن بلکه ایشالا درست از آب در بیاد🙈 حدس ماچ و بوسه ای بزن🤣
۳ هفته پیشستایش
2من از ساعت ۲ منتظر بودم پارت بذاری سمانه جون بعد دیدم اپلیکیشن باز نمیشه اصلا قبلم ریخت
۳ هفته پیششقایق
2منم خیلی منتظر بودم فکر کردم سمانه یادش رفت تا اینکه دیدم کلا اپلیکیشن بالا نمیاد
۳ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
معذرت میخوام عزیزم♥️
۳ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

ساجده
2بیچاره فرناز مثل اینکه بالاخره به صدای دلش جواب داد و به خودش اعتراف کرد که اونم یه حسایی به امیرعلی داره حدس میزنم وقتی که باباش گفتم اومدم خونه داییتون اون موقع فکر کرده که امیرعلی از خودش و فرناز چیزی بهشون گفته و برای همین یکم هول شد و یه کوچولو ترسید، اما خب خیالش راحت شد 😅