لیست کلیه پارتهای رمان رد بوسه هایت : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 21
تماس اولم بی پاسخ ماند و بعد از چند دقیقه دوباره گرفتم که اینبار جواب داد _ سلام چطوری فرناز _ سلام کجایی دختر چرا جواب ندادی! _ درگیر کارای نریمانم. خونه نرفتم خونه داییم موندیم فعلا تا یکم حال نریمان بهتر بشه. _ بهتر نشده هنوز! کار بهزاد و چیکار کردید! نریمان رضایت داد! _ بدنش خیلی درد میکنه هم...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 22
سرم را خاراندم و با مِن و مِن گفتم:_ هیچی نازنین بود زنگ زد احوالت و پرسید و از این حرفا. ظرف ها را گذاشت داخل سینک و همانطور که پشتش به من بود گفت:_ فرناز هر وقت اینجوری به مِن مِن می افتی یعنی یه چیزی شده! من که دیگه آب از سرم گذشته زود باش بگو ببینم چه خبره! از جایم بلند شدم و تکیه دادم به اُ...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 23
به شدت عصبی بودم اما سعی کردم با این چهره خودم را به دانشگاه نرسانم برای همین ماشین را کوچه بالایی دانشگاه مقابل کافه پارک کردم تا کمی مسیر سر پایینی را پیاده روی کنم. کوله و وسایلم را برداشتم و از ماشین پیاده شدم و به سمت دانشگاه قدم برداشتم، از برف دیشب کمی هنوز هم روی زمین باقی مانده بود با ای...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 24
تماس را از روی بلندگو برداشتم و گوشی را گذاشتم روی گوشم و با لحنی که پر بود از تعجب گفتم: _ آقا سیاوش شوخی دارید میکنید! _ نه شوخی نمیکنم من دیگه بدون بیتا بودن و تحمل ندارم حتی یک لحظه با جدیت گفتم:_ اما شما قبل از هر چیزی باید با بیتا صحبت کنید. بیتا دلش خیلی شکسته دیگه اون آدم سابق نیست هر ل...
بروزرسانی در : ۷۳ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 25
نمیدانستم چه جوابی باید بهش بدهم! نفس عمیقی کشیدم و با حالی که دلمنمیخواست ادامه پیدا کند نوشتم ( باشه بهت خبر میدم اما بذار این امتحانای لعنتیم تموم بشن بعد بهت میگم ) یک ایموجی قلب بزرگ فرستاد و پایینش نوشت ( منتظرتم دختر ) گوشی را گذاشتمروی تخت، دستانم را گرفتمبه شقیقه ام با دردی که د...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 26
خندیدم _ عه آقا مگه دروغ دارم میگم! و دوباره رو کردم به بچه ها و گفتم:_ خبر ندارید دیشب سیاوش زنگ زد به من و کلی با هم حرف زدیم بهم گفت میخواد بشه فرهاد و با تیشه بیفته به جون هر چی کوهه سر راهش تا به شیرینش که بیتا خانوم باشه برسه، واسه همین میخواد بره با بابای بیتا حرف بزنه. حالا دیگر جلوی بچه...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 27
پنج دقیقه ایی بود که داشت حرف میزد و دیگر از اینکه بتوانم به حرف هایش گوش بدهم نا امید شده بودم که یک لحظه فقط شنیدم که با صدای بلند گفت " بسه مامان تمومش کن " نه غیر ممکن بود! از شنیدن کلمه ی " مامان " به گوش های خودم هم شک کرده بودم! یعنی شخصی که پشت خط بود به جای اینکه دوست دخترش باشد، زن دای...
بروزرسانی در : ۷۰ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 28
کنار خیابان نگه داشتم و زار زار برای قلب خودم گریه کردم... برای تنهایی خودم... با چشم های خیس و قرمز خیره شدم به خانواده هایی که دور هم بیرون کافه ها و فست فودی ها نشسته بودند و می گفتند و می خندیدند، مادر و دختر هایی که دست در دست هم قدم میزدند، نگاه میکردم و اشک هایم بند نمی آمدند. حالا امشب را...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 29
باید به مانی هم زنگی میزدم، نگاهی به ساعت انداختم و با اینکه ساعت از یک ظهر گذشته بود اما چاره ایی نداشتم تا زودتر زنگ بزنم و در خصوص فردا سوال بپرسم. نشستم کنار پنجره و با همان شماره ایی که مانی تماس گرفته بود تماس گرفتم، بعد از چند بوق مانی جواب داد، انگار شماره ام را ذخیره کرده بود چون با خوشر...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 30
بعد از گذشتن چند دقیقه با صدای فشفشه ها و نور افشانی هایی که هر کدام اطراف رستوران گذاشته شده بودند همگی با صدای جیغ و دست و صدای موزیک ریختند وسط و همه جا پر از نور و رنگ افشانی شد، این وسط غزاله مات و مبهوت ایستاده بود و با دست هایی که از فرط خوشحالی و تعجب روی دهانش گذاشته بود اطرافش را نگاه م...
بروزرسانی در : ۶۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 31
ظرف غذایم را کناری زدم و با شک گفتم:_ پس با فرزاد حرف زدی که مهربون شدی! دست به سینه شد_ واقعا که فرناز. تو هنوزم با عینک بدبینی داری نگاهم میکنی با اینکه من دلم میخواد بشیم مثل تمام خواهرایی که جونشون واسه هم در میره. با حال عجیبی گفتم:_ نه من با عینک بدبینی نگاه نمیکنم اما خب واسم سخته یهو بیای...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 32
تا اسم بیمارستان را آورد موبایل از دستم افتاد و همه چیز مقابل صورتم سیاه شد و ناخودگاه به زمین افتادم، چند خانمی که کنار مغازه کتاب فروشی ایستاده بودند سریع به سمتم آمدند و یکی از خانم ها سریع شکلاتی از کیفش درآورد و آن یکی هم بطری آب معدنی اش را باز کرد و گرفت مقابل صورتم و با نگرانی پرسید_ خوبی...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 33
امیرعلی نفس عمیقی کشید و با دست راستش مشغول مرتب کردن ته ریش های مشکی اش شد و بعد از کمی مکث گفت:_ حق با فرنوشه، راستش من از تمام دردای فرزاد خبر دارم میدونم چقدر سختی کشیده و میدونم عمه در حقش کم لطفی کرده. یه وقتایی یه اتفاقای بدی رخ میده که خدا فقط میدونه پشت اون اتفاق قراره چه خیر و صلاحی باش...
بروزرسانی در : ۶۳ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 34
هوا روشن بود که از دل ضعفه چشمانم را به زور باز کردم و نگاهی به سرتاپای خودم انداختم که با همان لباس هایی که کف بیمارستان نشسته بودم و خودم را به همه جا زده بودم، حالا روی تختم خوابم برده بود! با اکراه از روی تخت بلند شدم و با وجود گرسنگی زیاد اول به حمام رفتم و تمام لباس هایم را داخل ماشین لباس ...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 35
نشستم کنار میترا تا زمان ملاقات فرزاد شود بلکه بتوانم ببینمش. از هیچکس هیچ خبری نبود به جز فرنوش که یکی دوباری تماس گرفت و گفت از سرکارش نتوانسته مرخصی بگیرد و کارهای دانشگاهش هم زیاد است اما صدایش از پشت تلفن میلرزید و معلوم بود هنوز هم حال خوشی ندارد. بالاخره خانم پرستار اجازه ی دیدن فرزاد را ب...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 36
میترا دستش را روی شانه ام گذاشت و از نفس های عمیق و طولانی ام انگار که فهمید عصبی شده ام، با نگرانی گفت:_ فرناز جون چیزی شده خوبی! انگار که واقعا دیگر در محیط بیمارستان بودن داشت خفه ام میکرد! دست ماهان را به دستش دادم و گفتم:_ میترا جون من میرم بیرون دیگه نمیتونم اینجا بمونم، به فرنوش بگو رفت ما...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 37
دلم میخواست از افکارم فرار کنم حتی دلم میخواست برای مدتی به دانشگاه نروم تا چشمم به چشم میعاد نیفتد اما مگر میشود! کنار اتوبان نگه داشتم و چشمم به بطری آبم افتاد، نفس های عمیق کشیدم و جرعه جرعه آب را نوشیدم تا از حال بدم کم کند. ساعت از یک ظهر گذشته بود و من همچنان در اتوبان ایستاده بودم و غرق د...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 38
ساعت هفت صبح بود که قبل از آلارم موبایلم از خواب بیدار شدم، فرنوش خودش را چپانده بود زیر پتو و انگار که داشت خواب پادشاه هفتم را میدید، به آرامی از جایم بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم و پوشیدن لباس هایم آرام آرام از اتاق خارج شدم. همه خواب بودند و دلم نمیخواست کسی را بیدار کنم برای همین حتی ص...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 39
بیتا که انگار فهمید هول شده ام با لبخند بدجنسانه ایی گفت:_ هان چیه چرا رنگت پریده! جناب شازده میعاد واستون پیام عاشقانه فرستادن خب چشم انتظار نذار این عاشق بدبخت و! چشم هایم را بستم، نفس عمیقی کشیدم و از میان دندان هایم غریدم_ بیتا لطفا چرت و پرت نگو چون هیچی نمیدونی. چشم هایش را گشاد کرد و دستش ...
بروزرسانی در : ۵۳ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 40
_ بفرمایید _ چرا مثل غریبه ها تلفنم و جواب میدی! تو که اسمم و سیو شده داری! صدایش به شدت گرفته بود. پلک بر هم فشار دادم و گفتم: _ ببین میعاد باید باهات حرف بزنم در مورد مسئله ایی که پیش اومده. با تلخی خندید_ مسئله! آهان تو به عشق میگی مسئله! یادم نبود تو بی رحم تر این حرفایی و تو زندگیت جای هر چی...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
