دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رد بوسه هایت اثر سمانه حسینی

رمان رد بوسه هایت

  • زبان فارسی
  • 67.1K 👁
  • 382 ❤️
  • 3.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه رد بوسه هایت

من فرنازم، دختر ته تغاری خانواده ستوده. با اینکه بچه آخرم اما خب هیچ وقت نفهمیدم معنای نازپرورده بودن یعنی چی! از زمانی که خودم و شناختم عشق زندگیم شد بابام و حسرت زندگیم شد مادری که فقط یک لحظه دوستم داشته باشه! همیشه اما بلند خندیدم، اونقدر بلند که زندگی نفهمه منم گریه کردن بلدم! اما انگار دنیا با من زیاد سر سازگاری نداشت و حتی به خنده های مصنوعی و دلخوشی الکیم به هزار و یک چیز بیخود حسودی کرد که یه شبه همه چیز و ازم دور کرد! همه چیز با یه ماجرای ساده شروع شد، با یه خبر، خبرِ نامزدی تنها پسردایی بنده امیرعلی خانِ فرهمند! با تمام وجود دلم‌نمیخواست تو این مراسم شرکت کنم اما واسه یه بارم که شده پا رو دلم‌گذاشتم و وارد خانواده دایی مسعودم شدم اونم. فقط محض خنده و مسخره بازی! اما نمیدونستم قراره چه اتفاقی برام بیفته! اصلا کی از دو دقیقه بعدش خبر داره که من داشته باشم!؟ هیچ وقت نمیدونستم یه مراسم نامزدی قراره زندگی من و عوض کنه، که قراره من و از این فرنازی که هستم بگیره و انگار بزرگم کنه! همه چیز تو یه شب اتفاق افتاد یه شبِ بارونی و عجیب...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدای قصه ها
◾️◾️ هیچی از این زندگی نفهمیدم جز اینکه
رد بوسه های تو من و از اون کما بیرون کشید ◾️◾️
فصل یک
با سقلمه‌ی شدیدی که به پهلویم خورد، چشم‌هایم را باز کردم
_ فرناز، بلند شو! استاد داره نگاهت می‌کنه.
با چشمانی که به زور باز می‌شد، نگاهی به اخم‌های درهمِ استاد معینی انداختم.انگار با خودم عهد بسته بودم همیشه سر کلاس این مرد خوابم ببرد.گیج و مبهوت نگاهی به بچه‌های کلاس و بعد دوباره به استاد انداختم. خودکار بیک آبی‌اش را بست و با قدم‌های محکم، هیکل درشتش را سمت در کلاس برد و با یک حرکت بازش کرد.
_ خانم ستوده، به نظرم توی این کلاس یا جای بنده‌ست یا شما! با من‌من گفتم: _ استاد، من راستش نمی‌دونم چرا…
نگذاشت ادامه بدهم
_ بفرمایید بیرون خانم. شما تمام طول کلاس رو خوابیدین و حواس همه رو هم پرت کردین. بفرمایید بیرون و بعد از استراحت تشریف بیارید!
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که بحث کنم.کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و بدون توجه به استاد و بیتا از کلاس خارج شدم. بهمن‌ماه بود و انگار بوی بهار، زودتر از خودش، تمام هوای شهر را پر کرده بود. ساعت کلاس‌ها هم مثل همیشه کُند می‌گذشت.از ساختمان دانشگاه کمی فاصله گرفتم و خودم را به فضای خیس و باران‌خورده‌ی کنار ورودی رساندم. کوله و جزوه‌هایم را روی نیمکت خیس انداختم.
هوا آن‌قدر فوق‌العاده بود که ترجیح دادم لحظه‌ای آرام بگیرم و نفس‌های عمیقی بکشم. روی لبه‌ی نیمکت نشستم تا خیس نشوم. مثل همیشه منتظر بیتا بودم تا کلاسش تمام شود و برویم بوفه‌ی دانشگاه. اما با شنیدن صدایی رشته‌ی افکارم پاره شد.
_ به‌به! سلام فرنازخانم، کجا بودی تا حالا؟!
سرم را سریع برگرداندم؛ میعاد بود. با خنده گفتم: _ دیگ به دیگ میگه روت سیاه! تو دو هفته‌ست غیبت زده و معلوم نیست کجایی، بعد به من میگی کجا بودی تا حالا؟ ببینم، باز جیب دَدی رو خالی کردی با رفیقات دانشگاهو پیچوندی؟!
شلیک خنده‌اش بلند شد_ اول اینکه به بزرگ‌ترت احترام بذار! دوم اینکه دختر، تو نگران جیب دَدی من نباش، چون انتها نداره! در ضمن، قربون روت برم، تو خودت استاد پیچوندنی. ولت کنن همه‌ی دانشگاه‌های عالمو آتیش می‌زنی که دیگه درس نخونی!
من هم درست مثل او بلند خندیدم _ باشه بابا، تسلیم آقابزرگ! ولی قبول کن همه‌ی پیچوندن‌هام رو از تو یاد گرفتم!
پوزخندی زد.
_ آره از من یاد گرفتی، وگرنه دو هفته پیش که زنگ زدم اون‌جوری دست به سرم نمی‌کردی!
چشم‌هایم از تعجب گرد شد_ من تو رو دست به سر کردم؟! اصلاً تو کی زنگ زدی؟ چرا یادم نمیاد؟
خیره نگاه کرد_ برو منو دور نزن! دو هفته پیش، قبل از پیچوندن دانشگاه، زنگ زدم بگم با بچه‌ها داریم میریم سوادکوه، ویلا یکی از بچه‌ها. دوبار رد تماس دادی! بار سوم هم که جواب دادی، بدون هیچ حرفی قطع کردی. فقط یکی از پشت خط یه اسمی صدا زد، انگار گفت فرزانه یا فریبا، دقیق یادم نیست.
با شنیدن این حرف‌ها، یکباره همه‌چیز در ذهنم مرور شد؛ چهره‌ی رنگ‌پریده و ترسیده‌ی فرنوش جلو چشمم آمد.
با حرص گفتم: _ این اسمی که شنیدی، احیاناً «فرنوش» نبود؟
دست‌هایش را به هم زد_ آهان! آفرین! خودشه. حالا بگو ببینم چرا جواب ندادی؟
صورتم را برگرداندم _ اون من نبودم، فرنوش بود. چطور نفهمیدی؟ نمی‌دونی من آنتن ندارم؟
نفس عمیقی کشید_ ای بابا، به کل خواهرت یادم رفته بود. حالا ولش کن، کلاس چی شد؟
میعاد سریع بحث را عوض کرد تا ذهنم درگیر فرنوش نشود. همیشه همین‌طور ساده و بی‌غل‌وغش بود. بعد از پایان کلاس‌ها، دوستان مشترکمان دور میعاد جمع شدند. کمی خوش‌وبش کردند و بعد از حدود نیم ساعت، میعاد با گفتن: «آخر این هفته مهمونی داریم‌ها…» خداحافظی کرد و رفت. خیلی دلم می‌خواست به این مهمانی بروم؛ اما اولین کسی که مخالفت می‌کرد، قطعاً بیتا بود. وقتی میعاد رفت، بیتا هم از ساختمان دانشگاه بیرون آمد. خستگی از همان دور در چهره‌اش موج می‌زد. برایش دست تکان دادم تا مرا ببیند. چند ثانیه بعد، خمیازه‌کشان آمد و روی نیمکت خیس و گِلی نشست.‌تا نشست با جیغ گفتم:_ وای بیتا! نشین، کاپشنت گل خالی شد! اما بی توجه به حرفم، آرنجش را عمود کرد و به نیمکت تکیه داد، چشم‌هایش را بست و با صدای خواب‌آلود گفت:
_ ولم کن فرناز… من الان اینقدر خسته‌ام که دوست دارم همین‌جا روی زمین بخوابم. اون‌قدر معینی حرف زد که مغزم درد گرفته. دلم می‌خواست با جزوه‌هام بکوبم تو سرش، مرتیکه…
با حرص گفتم:‌_ پس مرض داری وقتی من سر کلاس خوابم، بیدارم می‌کنی؟!
دوباره خمیازه کشید و گفت:_ خب وقتی مثل شمر فقط داره تو رو نگاه می‌کنه و تو هم مثل خرس خوابیدی، من چیکار کنم؟! بچه‌های کلاس همش دارن نگاهت می‌کنن و می‌خندن. باز دو روز دیگه که بیام خونه‌تون، مامانت مثل بچه‌دبستانیا هی می‌خواد بگه مراقب فرناز باش!
حق با بیتا بود. حرفی نمی‌ماند. آه بلندی کشیدم، از فکر و خیال بیرون آمدم و رو به بیتایی که هنوز چشمانش بسته بود گفتم:_ بیتا… حالا بی‌خیال معینی و مامان من و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه. میگم پایه‌ای آخر هفته بریم مهمونی یکی از بچه‌های دانشگاه؟
تا اسم مهمانی را شنید، چشم‌هایش را باز کرد. پیداست از پیشنهادم بدش نیامده. با میل و رغبتی که سعی داشت پنهانش کند پرسید:_ حالا مهمونیِ کیه؟ راستش بدم نمیاد یه مهمونی برم خیلی خسته‌ام، از لحاظ روحی. اما خودت که میدونی، تا ندونم کیه، نمیام.
با کمی مِن‌مِن گفتم:_ غریبه نیست، می‌شناسیش. همین میعاد خودمون.
با یک حرکت از جا بلند شد. با حالتی میان تعجب و عصبانیت گفت:_ منظورت از «میعاد خودمون» احیاناً میعاد ستاری نیست؟!
چیزی شبیه لبخند روی لبم نشاندم _ آره دیگه، میعاد ستاری رو میگم. آخر هفته مهمونی گرفته، اکثر بچه‌های دانشگاه هم هستن. ما رو هم دعوت کرده.حالا میای بریم؟
جمله‌ی آخرم را مثل دختر بچه‌ای گفتم که دارد به مادرش التماس می‌کند او را هم به مهمانی آدم‌بزرگ‌ها ببرد.اما بیتا دقیقاً همان واکنشی را نشان داد که تصورش را می‌کردم. دست‌هایش را به کمرش زد و انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت:
_ خوب گوش‌هات و باز کن، فرنازخانم! کور خوندی اگر بذارم پات و بذاری توی اون مهمونی! اونم مهمونی‌ای که این بچه پولدارِ از خودراضی می‌گیره! دفعه‌ی آخرت هم باشه جلوی من اسمش و میاری، فهمیدی یا نه؟!
رو‌به‌رویش ایستادم و نفسم را بیرون فرستادم‌
_ وای بیتا! یه وقتایی احساس می‌کنم تو به جای اینکه یه دختر بیست‌و‌یک‌ساله باشی، یه پیرزن هفتاد‌وهشت‌ساله هستی! وا بده تو را خدا. پسر بیچاره مگه چه هیزم تری به تو فروخته که این‌قدر ازش بدت میاد؟یه مهمونی ساده ست، به خدا! زود برمی‌گردیم. نه نگو دیگه… خواهش می‌کنم.
بیتا پشت چشمی نازک کرد_ تو که خوب بلدی بدون من یواشکی مهمونی بری! اینم به من نمیگفتی و خودت میرفتی دیگه مهمونی سری قبل و هم خودت تنهایی رفتی. فکر کردی یادم میره؟!
چشمانم را باز و بسته کردم و سعی کردم مثل همیشه متقاعدش کنم _ باشه حق با توئه من اوندفعه یواشکی رفتم، ولی آخه بیتاجونم تو که اگه بهت می‌گفتم هم نمی‌اومدی! تو ماشاالله با نصف بچه های دانشگاه خصومت داری.
‌اخمهایش را بیشتر در هم فرو برد _ من با هیچکسی خصومت ندارم‌این تویی که با هر مدل آدمی رفت‌وآمد می‌کنی و حد و مرز خودت رو نمیدونی!
تا اسم حد و مرز را که آورد انگار خونم به جوش آمد، کوله ام را با عصبانیت از روی نیمکت برداشتم و قبل از اینکه از بیتا دور شوم با حرص گفتم:_ ببین بیتا من یه مامان دارم که خوب نقشش رو بازی میکنه و روزی صدبار از حد و مرزای مسخره‌ای که برام مشخص می کنه حرف میزنه. تو مغز مامانم نمی‌تونم بکنم که من دیگه بزرگ شدم اما تو یه نفر حق نداری بگی چیکار کنم و چیکار نکنم.
کلمات آخرم را با تحکم شدیدی گفتم و با قدمهای بلند از در دانشگاه خارج شدم ‌و هرچقدر بیتا صدایم کرد نایستادم. خسته بودم، آنقدر خسته که دلم میخواست ‌فقط بخوابم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رد بوسه هایت

سمانه حسینی : ۱۲ دقیقه پیش

سلفی فرناز به درخواست های زیادتون استوری شد😎🤌🏻 سلفی امیرعلی ام هنوز پاک نشده برید ببینید🎀♥️

نظرات رمان رد بوسه هایت
  • فاطمه

    در پارت 561

    سمانه جون میشه عکسی که فرناز برای امی علی فرستاد استوری کنی

    ۱ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    آره قشنگم‌استوری میکنم😘

    ۵۹ دقیقه پیش
  • ماهی

    در پارت 561

    سمانهه عکس فرناز و استوریی کن سمانهه

    ۱ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم‌چشم🙈

    ۱ ساعت پیش
  • شقایق

    در پارت 561

    چرا من منتظر بودم امیرعلی از ساختمون بیاد بالا و بیاد تو اتاق فرناز😆

    ۱ ساعت پیش
  • سهیلا

    در پارت 561

    مگه مرد عنکبوتیه🤣 ولی بچه خودش گفت کاش بال داشتم🥲💔

    ۱ ساعت پیش
  • ندا

    در پارت 561

    خدا خفت نکنه چقدر خندیدم🤣 بچه رو رسما به قول سهیلا مرد عنکبوتی فرض کردی 🤣

    ۱ ساعت پیش
  • شقایق

    در پارت 561

    غیرت امیرعلی اصلاً رو اعصاب نیست، اتفاقاً خیلی شیرینه.

    ۱ ساعت پیش
  • یسنا

    در پارت 561

    سمانهه عکس فرناز و استوری کن ترو خدا که سلفی گرفت دارم میترکم از فضولی ببینم چه شکلی شده که آقای عاشق غیرتی شد 🤩😛

    ۲ ساعت پیش
  • ماهی

    در پارت 561

    وای منم همین و میخواستم بگم به خدا تله پاتی داریم ما😄

    ۲ ساعت پیش
  • یسنا

    در پارت 561

    پس خوب شد پرسیدم🤭 سمانه زودباش ترو خدا بذار دیگه🥲

    ۲ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم استوری میکنم😁

    ۱ ساعت پیش
  • ندا

    در پارت 561

    اونجایی که گفت دکمه هاتو ببند من دلم ضعف رفت واسش پدر سوخته رو🤤

    ۱ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    😁🤭

    ۱ ساعت پیش
  • ندا

    در پارت 561

    سمانه جون پس مرجان کجا موند هم مرجان نیست هم ساجده🥲 سرو تو کجا موندی پس نیستی

    ۱ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    ساجده رو اصلا خبر ندارم عزیزدلم. مرجان هم نمیدونم موفق شد بیاد یا نه🥲

    ۱ ساعت پیش
  • سهیلا

    در پارت 561

    من الان فقط منتظرم امیرعلی بیاد خواستگاری. 😭

    ۲ ساعت پیش
  • ندا

    در پارت 561

    وای سهیلا منم همینطور ولی ننه اش راضی نمیشه مطمئنم 🥲

    ۲ ساعت پیش
  • سهیلا

    در پارت 561

    به جهنم که راضی نمیشه😒 اصلا امیرعلی کاری به ننه اش نداره والا خودش میاد

    ۲ ساعت پیش
  • شیما

    در پارت 561

    آره موافقم تازه عمه اش هم که اینقدر دوستش داره حتی فرزاد حتی حاج مرتضی همه دوستش دارن

    ۲ ساعت پیش
  • یسنا

    در پارت 561

    ببند اون دکمه های لامصب و..😂😂 وای امیرعلی عاشقتم

    ۲ ساعت پیش
  • شیما

    در پارت 561

    من از اول این پارت تا آخرش لبخند رو لبم بود ولی تهش امیرعلی ناراحت شد🥲

    ۲ ساعت پیش
  • فن امیرعلی

    در پارت 561

    آره بچم ناراحت شد☹️ آه این حاج مرتضی وقت گیر آورده نصفه شبی میاد بابا بچه تازه داشت عشقش و میدیدا😒

    ۲ ساعت پیش
  • شیما

    در پارت 561

    این بچه شانس نداره اصلا البته هر جوری هست سهمش و میگیره ها🤭😁

    ۲ ساعت پیش
  • فن امیرعلی

    در پارت 561

    بله بچم خوب بلده چجوری سهمش و بگیره😜

    ۲ ساعت پیش
  • شیما

    در پارت 561

    این بچه شانس نداره اصلا البته هر جوری هست سهمش و میگیره ها🤭😁

    ۲ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    🥲💔

    ۲ ساعت پیش
  • مریم

    0

    اره بروز کردم حدود یه ساعت پیش ۸۸هزارتومن

    ۲ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    نگران نباش عزیزدلم ثبت میشه عضویتت♥️ یه کوچولو صبوری کن احتمالا تا نیم ساعت دیگه تایید میشی

    ۲ ساعت پیش
  • مریم

    0

    سلام عزیزم سایت دوباره مشکل داره؟پارت ارسال نکردین چون منم پول واریز کردم برای رد بوسه هایت هنوز عضو نشدم

    ۲ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    سلام‌مریم جانم پارت جدید چند دقیقه پیش آپلود شد. اپلیکیشن رو به روزرسانی کردی؟ چه زمانی مبلغ رو واریز کردی؟ چون یه مقدار کوچولو طول میکشه تا عضویتت تایید بشه‌.‌

    ۲ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 550

    امیرعلی خیلی خوبه ..مبارک فرناز

    ۹ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خیلی 🫠🎀

    ۷ ساعت پیش
  • شادان

    در پارت 550

    این دوتا پارت اخری کلا یه چیز دیگه بودن.. کاش واقعا همونطور که امیرعلی میگه زودی بهم برسن..

    ۹ ساعت پیش
  • ناهید

    در پارت 551

    سمانه جان ترو خدا بازم عکس امیرعلی که سلفی انداخت تو باشگاه و بازم استوری کن🤲🏻🥲

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم عزیزم 🥰

    ۲ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟