دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه رد بوسه هایت اثر سمانه حسینی

رمان رد بوسه هایت

  • زبان فارسی
  • 87.6K 👁
  • 491 ❤️
  • 5.3K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

من فرنازم، دختر ته تغاری خانواده ستوده. با اینکه بچه آخرم اما خب هیچ وقت نفهمیدم معنای نازپرورده بودن یعنی چی! از زمانی که خودم و شناختم عشق زندگیم شد بابام و حسرت زندگیم شد مادری که فقط یک لحظه دوستم داشته باشه! همیشه اما بلند خندیدم، اونقدر بلند که زندگی نفهمه منم گریه کردن بلدم! اما انگار دنیا با من زیاد سر سازگاری نداشت و حتی به خنده های مصنوعی و دلخوشی الکیم به هزار و یک چیز بیخود حسودی کرد که یه شبه همه چیز و ازم دور کرد! همه چیز با یه ماجرای ساده شروع شد، با یه خبر، خبرِ نامزدی تنها پسردایی بنده امیرعلی خانِ فرهمند! با تمام وجود دلم‌نمیخواست تو این مراسم شرکت کنم اما واسه یه بارم که شده پا رو دلم‌گذاشتم و وارد خانواده دایی مسعودم شدم اونم. فقط محض خنده و مسخره بازی! اما نمیدونستم قراره چه اتفاقی برام بیفته! اصلا کی از دو دقیقه بعدش خبر داره که من داشته باشم!؟ هیچ وقت نمیدونستم یه مراسم نامزدی قراره زندگی من و عوض کنه، که قراره من و از این فرنازی که هستم بگیره و انگار بزرگم کنه! همه چیز تو یه شب اتفاق افتاد یه شبِ بارونی و عجیب...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

به نام خدای قصه ها
◾️◾️ هیچی از این زندگی نفهمیدم جز اینکه
رد بوسه های تو من و از اون کما بیرون کشید ◾️◾️
فصل یک
با سقلمه‌ی شدیدی که به پهلویم خورد، چشم‌هایم را باز کردم
_ فرناز، بلند شو! استاد داره نگاهت می‌کنه.
با چشمانی که به زور باز می‌شد، نگاهی به اخم‌های درهمِ استاد معینی انداختم.انگار با خودم عهد بسته بودم همیشه سر کلاس این مرد خوابم ببرد.گیج و مبهوت نگاهی به بچه‌های کلاس و بعد دوباره به استاد انداختم. خودکار بیک آبی‌اش را بست و با قدم‌های محکم، هیکل درشتش را سمت در کلاس برد و با یک حرکت بازش کرد.
_ خانم ستوده، به نظرم توی این کلاس یا جای بنده‌ست یا شما! با من‌من گفتم: _ استاد، من راستش نمی‌دونم چرا…
نگذاشت ادامه بدهم
_ بفرمایید بیرون خانم. شما تمام طول کلاس رو خوابیدین و حواس همه رو هم پرت کردین. بفرمایید بیرون و بعد از استراحت تشریف بیارید!
بی‌حوصله‌تر از آن بودم که بحث کنم.کوله‌پشتی‌ام را برداشتم و بدون توجه به استاد و بیتا از کلاس خارج شدم. بهمن‌ماه بود و انگار بوی بهار، زودتر از خودش، تمام هوای شهر را پر کرده بود. ساعت کلاس‌ها هم مثل همیشه کُند می‌گذشت.از ساختمان دانشگاه کمی فاصله گرفتم و خودم را به فضای خیس و باران‌خورده‌ی کنار ورودی رساندم. کوله و جزوه‌هایم را روی نیمکت خیس انداختم.
هوا آن‌قدر فوق‌العاده بود که ترجیح دادم لحظه‌ای آرام بگیرم و نفس‌های عمیقی بکشم. روی لبه‌ی نیمکت نشستم تا خیس نشوم. مثل همیشه منتظر بیتا بودم تا کلاسش تمام شود و برویم بوفه‌ی دانشگاه. اما با شنیدن صدایی رشته‌ی افکارم پاره شد.
_ به‌به! سلام فرنازخانم، کجا بودی تا حالا؟!
سرم را سریع برگرداندم؛ میعاد بود. با خنده گفتم: _ دیگ به دیگ میگه روت سیاه! تو دو هفته‌ست غیبت زده و معلوم نیست کجایی، بعد به من میگی کجا بودی تا حالا؟ ببینم، باز جیب دَدی رو خالی کردی با رفیقات دانشگاهو پیچوندی؟!
شلیک خنده‌اش بلند شد_ اول اینکه به بزرگ‌ترت احترام بذار! دوم اینکه دختر، تو نگران جیب دَدی من نباش، چون انتها نداره! در ضمن، قربون روت برم، تو خودت استاد پیچوندنی. ولت کنن همه‌ی دانشگاه‌های عالمو آتیش می‌زنی که دیگه درس نخونی!
من هم درست مثل او بلند خندیدم _ باشه بابا، تسلیم آقابزرگ! ولی قبول کن همه‌ی پیچوندن‌هام رو از تو یاد گرفتم!
پوزخندی زد.
_ آره از من یاد گرفتی، وگرنه دو هفته پیش که زنگ زدم اون‌جوری دست به سرم نمی‌کردی!
چشم‌هایم از تعجب گرد شد_ من تو رو دست به سر کردم؟! اصلاً تو کی زنگ زدی؟ چرا یادم نمیاد؟
خیره نگاه کرد_ برو منو دور نزن! دو هفته پیش، قبل از پیچوندن دانشگاه، زنگ زدم بگم با بچه‌ها داریم میریم سوادکوه، ویلا یکی از بچه‌ها. دوبار رد تماس دادی! بار سوم هم که جواب دادی، بدون هیچ حرفی قطع کردی. فقط یکی از پشت خط یه اسمی صدا زد، انگار گفت فرزانه یا فریبا، دقیق یادم نیست.
با شنیدن این حرف‌ها، یکباره همه‌چیز در ذهنم مرور شد؛ چهره‌ی رنگ‌پریده و ترسیده‌ی فرنوش جلو چشمم آمد.
با حرص گفتم: _ این اسمی که شنیدی، احیاناً «فرنوش» نبود؟
دست‌هایش را به هم زد_ آهان! آفرین! خودشه. حالا بگو ببینم چرا جواب ندادی؟
صورتم را برگرداندم _ اون من نبودم، فرنوش بود. چطور نفهمیدی؟ نمی‌دونی من آنتن ندارم؟
نفس عمیقی کشید_ ای بابا، به کل خواهرت یادم رفته بود. حالا ولش کن، کلاس چی شد؟
میعاد سریع بحث را عوض کرد تا ذهنم درگیر فرنوش نشود. همیشه همین‌طور ساده و بی‌غل‌وغش بود. بعد از پایان کلاس‌ها، دوستان مشترکمان دور میعاد جمع شدند. کمی خوش‌وبش کردند و بعد از حدود نیم ساعت، میعاد با گفتن: «آخر این هفته مهمونی داریم‌ها…» خداحافظی کرد و رفت. خیلی دلم می‌خواست به این مهمانی بروم؛ اما اولین کسی که مخالفت می‌کرد، قطعاً بیتا بود. وقتی میعاد رفت، بیتا هم از ساختمان دانشگاه بیرون آمد. خستگی از همان دور در چهره‌اش موج می‌زد. برایش دست تکان دادم تا مرا ببیند. چند ثانیه بعد، خمیازه‌کشان آمد و روی نیمکت خیس و گِلی نشست.‌تا نشست با جیغ گفتم:_ وای بیتا! نشین، کاپشنت گل خالی شد! اما بی توجه به حرفم، آرنجش را عمود کرد و به نیمکت تکیه داد، چشم‌هایش را بست و با صدای خواب‌آلود گفت:
_ ولم کن فرناز… من الان اینقدر خسته‌ام که دوست دارم همین‌جا روی زمین بخوابم. اون‌قدر معینی حرف زد که مغزم درد گرفته. دلم می‌خواست با جزوه‌هام بکوبم تو سرش، مرتیکه…
با حرص گفتم:‌_ پس مرض داری وقتی من سر کلاس خوابم، بیدارم می‌کنی؟!
دوباره خمیازه کشید و گفت:_ خب وقتی مثل شمر فقط داره تو رو نگاه می‌کنه و تو هم مثل خرس خوابیدی، من چیکار کنم؟! بچه‌های کلاس همش دارن نگاهت می‌کنن و می‌خندن. باز دو روز دیگه که بیام خونه‌تون، مامانت مثل بچه‌دبستانیا هی می‌خواد بگه مراقب فرناز باش!
حق با بیتا بود. حرفی نمی‌ماند. آه بلندی کشیدم، از فکر و خیال بیرون آمدم و رو به بیتایی که هنوز چشمانش بسته بود گفتم:_ بیتا… حالا بی‌خیال معینی و مامان من و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه. میگم پایه‌ای آخر هفته بریم مهمونی یکی از بچه‌های دانشگاه؟
تا اسم مهمانی را شنید، چشم‌هایش را باز کرد. پیداست از پیشنهادم بدش نیامده. با میل و رغبتی که سعی داشت پنهانش کند پرسید:_ حالا مهمونیِ کیه؟ راستش بدم نمیاد یه مهمونی برم خیلی خسته‌ام، از لحاظ روحی. اما خودت که میدونی، تا ندونم کیه، نمیام.
با کمی مِن‌مِن گفتم:_ غریبه نیست، می‌شناسیش. همین میعاد خودمون.
با یک حرکت از جا بلند شد. با حالتی میان تعجب و عصبانیت گفت:_ منظورت از «میعاد خودمون» احیاناً میعاد ستاری نیست؟!
چیزی شبیه لبخند روی لبم نشاندم _ آره دیگه، میعاد ستاری رو میگم. آخر هفته مهمونی گرفته، اکثر بچه‌های دانشگاه هم هستن. ما رو هم دعوت کرده.حالا میای بریم؟
جمله‌ی آخرم را مثل دختر بچه‌ای گفتم که دارد به مادرش التماس می‌کند او را هم به مهمانی آدم‌بزرگ‌ها ببرد.اما بیتا دقیقاً همان واکنشی را نشان داد که تصورش را می‌کردم. دست‌هایش را به کمرش زد و انگشت اشاره‌اش را به سمتم گرفت:
_ خوب گوش‌هات و باز کن، فرنازخانم! کور خوندی اگر بذارم پات و بذاری توی اون مهمونی! اونم مهمونی‌ای که این بچه پولدارِ از خودراضی می‌گیره! دفعه‌ی آخرت هم باشه جلوی من اسمش و میاری، فهمیدی یا نه؟!
رو‌به‌رویش ایستادم و نفسم را بیرون فرستادم‌
_ وای بیتا! یه وقتایی احساس می‌کنم تو به جای اینکه یه دختر بیست‌و‌یک‌ساله باشی، یه پیرزن هفتاد‌وهشت‌ساله هستی! وا بده تو را خدا. پسر بیچاره مگه چه هیزم تری به تو فروخته که این‌قدر ازش بدت میاد؟یه مهمونی ساده ست، به خدا! زود برمی‌گردیم. نه نگو دیگه… خواهش می‌کنم.
بیتا پشت چشمی نازک کرد_ تو که خوب بلدی بدون من یواشکی مهمونی بری! اینم به من نمیگفتی و خودت میرفتی دیگه مهمونی سری قبل و هم خودت تنهایی رفتی. فکر کردی یادم میره؟!
چشمانم را باز و بسته کردم و سعی کردم مثل همیشه متقاعدش کنم _ باشه حق با توئه من اوندفعه یواشکی رفتم، ولی آخه بیتاجونم تو که اگه بهت می‌گفتم هم نمی‌اومدی! تو ماشاالله با نصف بچه های دانشگاه خصومت داری.
‌اخمهایش را بیشتر در هم فرو برد _ من با هیچکسی خصومت ندارم‌این تویی که با هر مدل آدمی رفت‌وآمد می‌کنی و حد و مرز خودت رو نمیدونی!
تا اسم حد و مرز را که آورد انگار خونم به جوش آمد، کوله ام را با عصبانیت از روی نیمکت برداشتم و قبل از اینکه از بیتا دور شوم با حرص گفتم:_ ببین بیتا من یه مامان دارم که خوب نقشش رو بازی میکنه و روزی صدبار از حد و مرزای مسخره‌ای که برام مشخص می کنه حرف میزنه. تو مغز مامانم نمی‌تونم بکنم که من دیگه بزرگ شدم اما تو یه نفر حق نداری بگی چیکار کنم و چیکار نکنم.
کلمات آخرم را با تحکم شدیدی گفتم و با قدمهای بلند از در دانشگاه خارج شدم ‌و هرچقدر بیتا صدایم کرد نایستادم. خسته بودم، آنقدر خسته که دلم میخواست ‌فقط بخوابم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

آخرین اطلاعیه‌ی رمان رد بوسه هایت

سمانه حسینی : ۳ روز پیش

بچه ها جونم 🤍🥹 این روزها خیلی ازم درباره ی تعداد نهایی پارت های رمان سؤال می کنید، پس بذارید یه توضیح کوچولو بهتون بدم. 📖✨ رمان در ابتدا روی ۷۵ پارت بسته شده بود، اما از اونجایی که متن رمان در بازنویسی تقریباً به طور کامل تغییر کرد، طبیعتاً تعداد پارت ها هم تغییر کرده. ✍🏻🤍 برای همین فعلاً ازم نپرسید آخرین پارت چندمه! 😂🙈 چون واقعاً خودمم نمی دونم قصه دقیقاً روی چه شماره ای به پایان می رسه. هر وقت خودم فهمیدم، شما هم اولین نفرهایی هستید که خبردار می شید. 😌❤️ 🔥 اما نکته ی دوم درباره ی فصل هاست... 👀 فصل دوم همونجوری که گفتم در پارت ۷۵ با پایان میرسه و پارت ۷۶ شروع فصل سومه🔥📖 از اونجایی هم که پارت ها رو خیلی بلند براتون آپلود می کنم و هر پارت حدود ۴۰ دقیقه زمان مطالعه داره، طبیعیه که فصل ها هم نسبتاً سریع تموم بشن. پس احتمالاً فصل دوم، سوم و چهارم هرکدوم حدود ۶ تا ۷ پارت خواهند بود. 🤍 و با این حساب... شاید بیشتر از چیزی که فکر می کنید، به پایان رمان نزدیک شده باشیم. 🥹❤️ 🩹 هنوز خودمم دقیق نمی دونم این قصه قراره کجا نقطه ی پایان بذاره، اما هرچی جلوتر می ریم، بیشتر حس می کنم داریم به آخر مسیر نزدیک می شیم... 🥲📖 پس تا اون روز، با همین عشق کنارم بمونید. هنوز کلی اتفاق مونده که باید با هم زندگی شون کنیم. 😈🔥 ماچ به همتون، خوشگلای من 💋🤍🫶🏻

نظرات رمان رد بوسه هایت

  • ساجده

    در پارت 721

    اه اینکه همون پارتی بود که قبلا متنشو استوری کرده بودی چه باحال از همون وقتی که خواستن برن خرید حدس میزدم امروز باشه 🤭

    ۷ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    همه منتظر این پارت بودن از اول😁

    ۶ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    سمانه😢😢 میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟!میشه تا همین امشب اون استوریه رو بزاری

    ۱ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    چشم عزیزدل میذارم🥰

    ۵۲ دقیقه پیش
  • راحیل

    در پارت 721

    قربونت نسیم جون من ولا نگرانی های مهمی دارم هیچ *** درک نمی کنه من نگران دم و دستگاه تولید فرهمندهای کوچک هستم 😃

    ۲۱ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    حق داری عزیزدلم هممون نگرانیم 😏😏 حالا برای تولید فرهمندای کوچیکم نباشه برا ادامه ادامه نسل بشریت که هست 🤣😂😃

    ۱ ساعت پیش
  • نسیم

    1

    حق داری عزیزدلم هممون نگرانیم😏😏 برا تولید فرهمندای کوچیکم نباشه برا ادامه نسل بشریت که هست 🤣😂😃

    ۱ ساعت پیش
  • دنیا

    در پارت 51

    عالی بود خیلی خوبه. من شخصیتهاشو دوست دارم مخصوصن فرزاد

    ۲ ساعت پیش
  • ساجده

    در پارت 721

    حدس میزنم پایان قشنگی درانتظارمون باشه چون سمانه جونم فرشتس و همیشه مارو خوشحال میکنه و سوپرایزمون میکنه 😘🌹🌹👏

    ۷ ساعت پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    قلب منی تو ساجده ی قشنگم🥰♥️

    ۶ ساعت پیش
  • ساجده

    در پارت 721

    وقتی داشتم این پارت رو میخوندم همش اون استوری توی ذهنم میومد اون لباس عروسکی زیبا که تو تن فرناز بود مثل پرنسس ها شده بود 🥰

    ۷ ساعت پیش
  • دنیا

    در پارت 51

    خوشم اومد..

    دیروز
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    مرسی دنیا جانم 🥰🎀

    ۲۴ ساعت پیش
  • راحیل

    در پارت 723

    من همش نگران بند و بساط امیر علی ام بدبخت تا فرناز رو میبینه خمار میشه و اون پایین ماییناش به خطر میفته .. نویسنده جون یه مکان درست حسابی جور کن براشون ولا بچم امیرعلی گلنار و *** لازم شد 😄

    دیروز
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    خدا بگم‌چیکارت نکنه راحیل مردم از خنده🤣🤣🤣🤣

    دیروز
  • ندا

    در پارت 721

    وای ترکیدم راحیل وسط مهمونی زدم زیر خنده حالا همه دارن چپ چپ نگام میکنن🤣🤣

    دیروز
  • راحیل

    1

    بگو تقصیر استاد تنظیم خانوادمه 😃😃

    دیروز
  • نسترن

    در پارت 721

    نهه🤣🤣 راحیل چرا تو همش حق میگی لعنتی منفجر شدم🤣

    دیروز
  • شقایق

    در پارت 721

    یادته چقدر منتظر این پارت اتاق پرو بودیم کشته شدیم تا برسیم به این پارت خدایی ام امیرعلی داره میترکه دیگه😁

    دیروز
  • سهیلا

    در پارت 721

    دهنم گشاد شد اینقدر خندیدم دختر از دست تو حق گفتی🤣🤣

    دیروز
  • راحیل

    1

    قربون دهنت سهیلا جون خیلی گشاد نشه که پارتنرت میاد جرم میده چون میدونی که دهن خیلی مهمه😃

    دیروز
  • نسیم

    در پارت 721

    ای از دست تو راحیل 😂😂🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ فقط همینجوری داشتم کامنتا رو میخوندم اصلا اسمتو ندیدم با خودم گفتم بابا این طرف چه باحاله🤣😂 دمت گرم دختر💪🏼👍🏼

    ۲۴ ساعت پیش
  • نسیم

    در پارت 721

    اووف دختر😍😍 چه کردی عسلم همه قسمتاش عالی بود ولی اون لباسه👗👗( البت رنگش فرق داره و یکمی بلنده😅😅) و لحظه پروش..😐🤦🏻 ♀️،هیچی نگم دیگه؟!؛ خداییش کی فرزاد میخواد قبولشون کنه و باهاشون خوب شه و اینکه باورت میشه برا ادامه هیچ نظر یا تئوری ای ندارم😐😑

    دیروز
  • شادان

    در پارت 721

    من با داداشم باهم کار میکنیم بعد دقیقا هروقت مامانم شام دعوت میکنه و ما شلوغیم سرکار دعوا داریم اون میگه باید بمونی من اینجوریم که نه مهمونی واجبتره کار که همیشه هست 🤣 اخرشم همیشه مجبور میشه خودش اضافه بمونه ..

    دیروز
  • ندا

    در پارت 721

    بیچاره داداشت بنده خدا چه زجری میکشه ولی ایول حرفت و به کرسی میشونی🤣

    دیروز
  • شادان

    در پارت 721

    منم اطلاعیه رو دیدم اینجوری بودم که نهه پایان چرا ..همینجور باشیم اینجا دورهم .. اینجوری امیر علی تبش تنده یه چندتا بچه ای داریم دیگه در ادامه برسیم به زندگی اونا مثلا 🫣🫣

    دیروز
  • ماهی

    در پارت 721

    وای شادان فکر کنم همین روزا تموم بشه من نمیخوام تموم بشه گریه دارم 😭

    دیروز
  • ندا

    در پارت 721

    وای بچه ها نگید تروخدا بابا هنوز دو فصل مونده

    دیروز
  • ماهی

    در پارت 721

    خب ندیدی تو اطلاعیه نوشته چون پارتا خیلی بلندن فصلا کوتاه شدن🥺

    دیروز
  • شادان

    در پارت 721

    مرسی بابت پارتهای طولانیی❣️❣️ واقعا چقد منتظر این پارت بودیم.. کاش دوباره اون استوری رو میذاشتید

    دیروز
  • ندا

    در پارت 721

    وای دقیقا کاش دوباره استوری و بذاره🤤🤌🏻

    دیروز
  • نسیم

    در پارت 711

    اخ الهی دلم کباب شد برا امیرم 😥😥😭😭 فقط اونجایی که گفت من دیگه به جز شما خونواده ای ندارم اخ اتیش گرفتما اتیش قشنگ میفهممش و درکش میکنم؛ دم خاله هم گرم یه تنه وایستاد و حق مادر پدری رو برا جفتشون ادا کرد فقط امیدوارم این فرزادم از *** شیطون بیاد پایین بالاخره و قبولشون کنه؛ و اینکه عاشق اسمی که

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 711

    فرناز برا امیرعلی سیو کرده بود شدم( جان دوباره ام) 😍😍 اووف دختر چیکار میکنی با دلم😍😍

    ۲ روز پیش
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    دخترمون شیطونه🎀

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 711

    اووف چجوریم😏😏 ولی من منظورم فرناز نبوداا😐😑 منظورم شخص خودت بودی😏😏

    دیروز
  • سمانه حسینی | نویسنده رمان

    بچم گناه داره🥺

    ۲ روز پیش
  • نسیم

    در پارت 711

    خیلی زیااد😔😔

    دیروز
  • شادان

    در پارت 721

    واای اونجا که فرزاد به میترا گفت فردا باید بیای سرکار ..اخ خیلی باحال بود .. یعنی من همیشه اینجوری بودم که اینایی با منشی شون ازدواج میکنن این مشکل رو دارن دیگه بعد از ازدواج منشی شون کار نمیکنه و هیچی نمیتونن بگن 😅😅

    دیروز
  • شادان

    در پارت 721

    ولی من خیلی دلم یه جا گرفت که امیرعلی خیلی تنهاست..کاش رعنا به یه بهونه ای میپیچوند میومد همراهشون..اخه حیف نیس.. چقد رعنا از وقتی فهمیده بود ذوق داشت واسه شون..

    دیروز
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️