خلاصه رمان عاشقانه رد بوسه هایت
من فرنازم، دختر ته تغاری خانواده ستوده. با اینکه بچه آخرم اما خب هیچ وقت نفهمیدم معنای نازپرورده بودن یعنی چی! از زمانی که خودم و شناختم عشق زندگیم شد بابام و حسرت زندگیم شد مادری که فقط یک لحظه دوستم داشته باشه! همیشه اما بلند خندیدم، اونقدر بلند که زندگی نفهمه منم گریه کردن بلدم! اما انگار دنیا با من زیاد سر سازگاری نداشت و حتی به خنده های مصنوعی و دلخوشی الکیم به هزار و یک چیز بیخود حسودی کرد که یه شبه همه چیز و ازم دور کرد! همه چیز با یه ماجرای ساده شروع شد، با یه خبر، خبرِ نامزدی تنها پسردایی بنده امیرعلی خانِ فرهمند! با تمام وجود دلمنمیخواست تو این مراسم شرکت کنم اما واسه یه بارم که شده پا رو دلمگذاشتم و وارد خانواده دایی مسعودم شدم اونم. فقط محض خنده و مسخره بازی! اما نمیدونستم قراره چه اتفاقی برام بیفته! اصلا کی از دو دقیقه بعدش خبر داره که من داشته باشم!؟ هیچ وقت نمیدونستم یه مراسم نامزدی قراره زندگی من و عوض کنه، که قراره من و از این فرنازی که هستم بگیره و انگار بزرگم کنه! همه چیز تو یه شب اتفاق افتاد یه شبِ بارونی و عجیب...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 56
از این پهلو به آن پهلو چرخیدم. نور طلایی و دلنشین خورشید از لابهلای توری نازک پرده، روی قالیچهی اتاق افتاده بود و اتاق را غرق آرامشی کرده بود که دلم نمیخواست از بین برود. حالم خوب بود؟ نه... بهتر از خوب. دلم نمیخواست چشمهایم را باز کنم. دلم میخواست دوباره بخوابم، دوباره برگردم به همان خواب ...
بروزرسانی در : ۳ ساعت پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 55
دلم نمیخواست شب تمام شود. دلم نمیخواست عقربههای ساعت حتی یک قدم دیگر جلو بروند. انگار زمان هم فهمیده بود کنار امیرعلی بودن یعنی چه، که آنقدر آرام میگذشت و من هرچه بیشتر کنارش راه میرفتم، کمتر دلم میخواست این خیابان، این شب و این حال خوب تمام شود. نیمی از شهر را کنار هم قدم زده بودیم، اما ن...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 54
ماشین را روشن کردم و آرام از مقابل ساختمان دور شدم. دستهایم روی فرمان بود اما ذهنم کیلومترها عقبتر جا مانده بود؛ میان همان خانه، میان آغوش امیرعلی، میان بوسههایی که هنوز گرمایش روی لبهایم مانده بود. هوای آخرهای اسفند، بوی باران خوردهی خیابان را با خودش میآورد. شیشه را کمی پایین کشیدم تا نسی...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 53
وارد اتاق شدم و در را نیمهباز پشت سرم رها کردم. از همان زاویه، تقریباً تمام سالن زیر نگاهم بود؛ مبلها، میز وسط، آشپزخانهی اُپن و حتی ورودی خانه. فقط خودِ در از دیدم پنهان مانده بود و همین، کلافهترم میکرد. نفسم را در سینه حبس کرده بودم. فقط یک سؤال مدام در سرم میچرخید... همین که در باز شود، ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان رد بوسه هایت
سلفی فرناز به درخواست های زیادتون استوری شد😎🤌🏻 سلفی امیرعلی ام هنوز پاک نشده برید ببینید🎀♥️

سمانه حسینی | نویسنده رمان
آره قشنگماستوری میکنم😘
۵۹ دقیقه پیشماهی
در پارت 561سمانهه عکس فرناز و استوریی کن سمانهه
۱ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشمچشم🙈
۱ ساعت پیششقایق
در پارت 561چرا من منتظر بودم امیرعلی از ساختمون بیاد بالا و بیاد تو اتاق فرناز😆
۱ ساعت پیشسهیلا
در پارت 561مگه مرد عنکبوتیه🤣 ولی بچه خودش گفت کاش بال داشتم🥲💔
۱ ساعت پیشندا
در پارت 561خدا خفت نکنه چقدر خندیدم🤣 بچه رو رسما به قول سهیلا مرد عنکبوتی فرض کردی 🤣
۱ ساعت پیششقایق
در پارت 561غیرت امیرعلی اصلاً رو اعصاب نیست، اتفاقاً خیلی شیرینه.
۱ ساعت پیشیسنا
در پارت 561سمانهه عکس فرناز و استوری کن ترو خدا که سلفی گرفت دارم میترکم از فضولی ببینم چه شکلی شده که آقای عاشق غیرتی شد 🤩😛
۲ ساعت پیشماهی
در پارت 561وای منم همین و میخواستم بگم به خدا تله پاتی داریم ما😄
۲ ساعت پیشیسنا
در پارت 561پس خوب شد پرسیدم🤭 سمانه زودباش ترو خدا بذار دیگه🥲
۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشم استوری میکنم😁
۱ ساعت پیشندا
در پارت 561اونجایی که گفت دکمه هاتو ببند من دلم ضعف رفت واسش پدر سوخته رو🤤
۱ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
😁🤭
۱ ساعت پیشندا
در پارت 561سمانه جون پس مرجان کجا موند هم مرجان نیست هم ساجده🥲 سرو تو کجا موندی پس نیستی
۱ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
ساجده رو اصلا خبر ندارم عزیزدلم. مرجان هم نمیدونم موفق شد بیاد یا نه🥲
۱ ساعت پیشسهیلا
در پارت 561من الان فقط منتظرم امیرعلی بیاد خواستگاری. 😭
۲ ساعت پیشندا
در پارت 561وای سهیلا منم همینطور ولی ننه اش راضی نمیشه مطمئنم 🥲
۲ ساعت پیشسهیلا
در پارت 561به جهنم که راضی نمیشه😒 اصلا امیرعلی کاری به ننه اش نداره والا خودش میاد
۲ ساعت پیششیما
در پارت 561آره موافقم تازه عمه اش هم که اینقدر دوستش داره حتی فرزاد حتی حاج مرتضی همه دوستش دارن
۲ ساعت پیشیسنا
در پارت 561ببند اون دکمه های لامصب و..😂😂 وای امیرعلی عاشقتم
۲ ساعت پیششیما
در پارت 561من از اول این پارت تا آخرش لبخند رو لبم بود ولی تهش امیرعلی ناراحت شد🥲
۲ ساعت پیشفن امیرعلی
در پارت 561آره بچم ناراحت شد☹️ آه این حاج مرتضی وقت گیر آورده نصفه شبی میاد بابا بچه تازه داشت عشقش و میدیدا😒
۲ ساعت پیششیما
در پارت 561این بچه شانس نداره اصلا البته هر جوری هست سهمش و میگیره ها🤭😁
۲ ساعت پیشفن امیرعلی
در پارت 561بله بچم خوب بلده چجوری سهمش و بگیره😜
۲ ساعت پیششیما
در پارت 561این بچه شانس نداره اصلا البته هر جوری هست سهمش و میگیره ها🤭😁
۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
🥲💔
۲ ساعت پیشمریم
0اره بروز کردم حدود یه ساعت پیش ۸۸هزارتومن
۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
نگران نباش عزیزدلم ثبت میشه عضویتت♥️ یه کوچولو صبوری کن احتمالا تا نیم ساعت دیگه تایید میشی
۲ ساعت پیشمریم
0سلام عزیزم سایت دوباره مشکل داره؟پارت ارسال نکردین چون منم پول واریز کردم برای رد بوسه هایت هنوز عضو نشدم
۲ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سلاممریم جانم پارت جدید چند دقیقه پیش آپلود شد. اپلیکیشن رو به روزرسانی کردی؟ چه زمانی مبلغ رو واریز کردی؟ چون یه مقدار کوچولو طول میکشه تا عضویتت تایید بشه.
۲ ساعت پیششادان
در پارت 550امیرعلی خیلی خوبه ..مبارک فرناز
۹ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی 🫠🎀
۷ ساعت پیششادان
در پارت 550این دوتا پارت اخری کلا یه چیز دیگه بودن.. کاش واقعا همونطور که امیرعلی میگه زودی بهم برسن..
۹ ساعت پیشناهید
در پارت 551سمانه جان ترو خدا بازم عکس امیرعلی که سلفی انداخت تو باشگاه و بازم استوری کن🤲🏻🥲
۲ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشم عزیزم 🥰
۲ روز پیش

فاطمه
در پارت 561سمانه جون میشه عکسی که فرناز برای امی علی فرستاد استوری کنی