خلاصه رمان :
من فرنازم، دختر ته تغاری خانواده ستوده. با اینکه بچه آخرم اما خب هیچ وقت نفهمیدم معنای نازپرورده بودن یعنی چی! از زمانی که خودم و شناختم عشق زندگیم شد بابام و حسرت زندگیم شد مادری که فقط یک لحظه دوستم داشته باشه! همیشه اما بلند خندیدم، اونقدر بلند که زندگی نفهمه منم گریه کردن بلدم! اما انگار دنیا با من زیاد سر سازگاری نداشت و حتی به خنده های مصنوعی و دلخوشی الکیم به هزار و یک چیز بیخود حسودی کرد که یه شبه همه چیز و ازم دور کرد! همه چیز با یه ماجرای ساده شروع شد، با یه خبر، خبرِ نامزدی تنها پسردایی بنده امیرعلی خانِ فرهمند! با تمام وجود دلمنمیخواست تو این مراسم شرکت کنم اما واسه یه بارم که شده پا رو دلمگذاشتم و وارد خانواده دایی مسعودم شدم اونم. فقط محض خنده و مسخره بازی! اما نمیدونستم قراره چه اتفاقی برام بیفته! اصلا کی از دو دقیقه بعدش خبر داره که من داشته باشم!؟ هیچ وقت نمیدونستم یه مراسم نامزدی قراره زندگی من و عوض کنه، که قراره من و از این فرنازی که هستم بگیره و انگار بزرگم کنه! همه چیز تو یه شب اتفاق افتاد یه شبِ بارونی و عجیب...
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 72
سه روز بود که هیچ کلامی به زبان نیاورده بود، سه روز بود که نه صدای مامان را شنیده بودم نه اخم های در هم فرزاد قصد باز شدن داشت. طاقتم دیگر داشت طاق میشد، از سمتی دلم آرام گرفته بود که بالاخره دوای تمام احوالات بدم دارد به من میرسد و از سمتی دیگر نمیشد این سکوت را تحمل کنم! ایستادم بین چهار چوب د...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 71
قلبم تند تند کوبید، تندتر از روزهای قبل اما اینبار نه دیگر از حال بد، که از حال خوشم، اشکم را تند تند پاک کردم و فرنوش تکه قندی را با حرص پرت کرد سمتم_ ای جونت در نیار فرناز بگو دیگه. الان مامان و فرزاد از در میان بعد تو هنوز نشستی واسه من داری سُر سُر اشک میریزی. خاله رقیه اخم کرد_ ای فرنوش بچه...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 70
چشم دوختم به هوایی که دیگر خورشید میانش نبود، به رد شدن سریع و متوالی ماشین ها از کنارمان، به عبور و مرور آدم ها، اما فقط نگاهم به بیرون بود و ذهنم اینجا نبود، جسمم اینجا بود و روحم آنجایی که امیرعلی حضور داشت. سیاوش ماشین را دوباره روشن کرد و بعد از چند متر جایی خلوت تر ایستاد و رو کرد سمت ما دو...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 69
راه افتادم سمت پنجره و با انگشتهایی که هنوز کمی جان نداشتند، گوشهای از پارچهی ضخیم پرده را کنار زدم. برای چند ثانیه فقط نور بود که مستقیم خورد توی صورتم و چشمهایم را مجبور کرد جمع کنم. انگار برای اولین بار بعد از یک ماه و خردهای بود که دلم میخواست آسمان را ببینم. انگار تازه یادم آمده بود بی...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان رد بوسه هایت
بچه ها جونم 🤍🥹 این روزها خیلی ازم درباره ی تعداد نهایی پارت های رمان سؤال می کنید، پس بذارید یه توضیح کوچولو بهتون بدم. 📖✨ رمان در ابتدا روی ۷۵ پارت بسته شده بود، اما از اونجایی که متن رمان در بازنویسی تقریباً به طور کامل تغییر کرد، طبیعتاً تعداد پارت ها هم تغییر کرده. ✍🏻🤍 برای همین فعلاً ازم نپرسید آخرین پارت چندمه! 😂🙈 چون واقعاً خودمم نمی دونم قصه دقیقاً روی چه شماره ای به پایان می رسه. هر وقت خودم فهمیدم، شما هم اولین نفرهایی هستید که خبردار می شید. 😌❤️ 🔥 اما نکته ی دوم درباره ی فصل هاست... 👀 فصل دوم همونجوری که گفتم در پارت ۷۵ با پایان میرسه و پارت ۷۶ شروع فصل سومه🔥📖 از اونجایی هم که پارت ها رو خیلی بلند براتون آپلود می کنم و هر پارت حدود ۴۰ دقیقه زمان مطالعه داره، طبیعیه که فصل ها هم نسبتاً سریع تموم بشن. پس احتمالاً فصل دوم، سوم و چهارم هرکدوم حدود ۶ تا ۷ پارت خواهند بود. 🤍 و با این حساب... شاید بیشتر از چیزی که فکر می کنید، به پایان رمان نزدیک شده باشیم. 🥹❤️ 🩹 هنوز خودمم دقیق نمی دونم این قصه قراره کجا نقطه ی پایان بذاره، اما هرچی جلوتر می ریم، بیشتر حس می کنم داریم به آخر مسیر نزدیک می شیم... 🥲📖 پس تا اون روز، با همین عشق کنارم بمونید. هنوز کلی اتفاق مونده که باید با هم زندگی شون کنیم. 😈🔥 ماچ به همتون، خوشگلای من 💋🤍🫶🏻

سمانه حسینی | نویسنده رمان
همه منتظر این پارت بودن از اول😁
۶ ساعت پیشنسیم
1سمانه😢😢 میشه یه خواهشی ازت داشته باشم؟!میشه تا همین امشب اون استوریه رو بزاری
۱ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
چشم عزیزدل میذارم🥰
۵۲ دقیقه پیشراحیل
در پارت 721قربونت نسیم جون من ولا نگرانی های مهمی دارم هیچ *** درک نمی کنه من نگران دم و دستگاه تولید فرهمندهای کوچک هستم 😃
۲۱ ساعت پیشنسیم
1حق داری عزیزدلم هممون نگرانیم 😏😏 حالا برای تولید فرهمندای کوچیکم نباشه برا ادامه ادامه نسل بشریت که هست 🤣😂😃
۱ ساعت پیشنسیم
1حق داری عزیزدلم هممون نگرانیم😏😏 برا تولید فرهمندای کوچیکم نباشه برا ادامه نسل بشریت که هست 🤣😂😃
۱ ساعت پیشدنیا
در پارت 51عالی بود خیلی خوبه. من شخصیتهاشو دوست دارم مخصوصن فرزاد
۲ ساعت پیشساجده
در پارت 721حدس میزنم پایان قشنگی درانتظارمون باشه چون سمانه جونم فرشتس و همیشه مارو خوشحال میکنه و سوپرایزمون میکنه 😘🌹🌹👏
۷ ساعت پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
قلب منی تو ساجده ی قشنگم🥰♥️
۶ ساعت پیشساجده
در پارت 721وقتی داشتم این پارت رو میخوندم همش اون استوری توی ذهنم میومد اون لباس عروسکی زیبا که تو تن فرناز بود مثل پرنسس ها شده بود 🥰
۷ ساعت پیشدنیا
در پارت 51خوشم اومد..
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
مرسی دنیا جانم 🥰🎀
۲۴ ساعت پیشراحیل
در پارت 723من همش نگران بند و بساط امیر علی ام بدبخت تا فرناز رو میبینه خمار میشه و اون پایین ماییناش به خطر میفته .. نویسنده جون یه مکان درست حسابی جور کن براشون ولا بچم امیرعلی گلنار و *** لازم شد 😄
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خدا بگمچیکارت نکنه راحیل مردم از خنده🤣🤣🤣🤣
دیروزندا
در پارت 721وای ترکیدم راحیل وسط مهمونی زدم زیر خنده حالا همه دارن چپ چپ نگام میکنن🤣🤣
دیروزراحیل
1بگو تقصیر استاد تنظیم خانوادمه 😃😃
دیروزنسترن
در پارت 721نهه🤣🤣 راحیل چرا تو همش حق میگی لعنتی منفجر شدم🤣
دیروزشقایق
در پارت 721یادته چقدر منتظر این پارت اتاق پرو بودیم کشته شدیم تا برسیم به این پارت خدایی ام امیرعلی داره میترکه دیگه😁
دیروزسهیلا
در پارت 721دهنم گشاد شد اینقدر خندیدم دختر از دست تو حق گفتی🤣🤣
دیروزراحیل
1قربون دهنت سهیلا جون خیلی گشاد نشه که پارتنرت میاد جرم میده چون میدونی که دهن خیلی مهمه😃
دیروزنسیم
در پارت 721ای از دست تو راحیل 😂😂🤦🏻 ♀️🤦🏻 ♀️ فقط همینجوری داشتم کامنتا رو میخوندم اصلا اسمتو ندیدم با خودم گفتم بابا این طرف چه باحاله🤣😂 دمت گرم دختر💪🏼👍🏼
۲۴ ساعت پیشنسیم
در پارت 721اووف دختر😍😍 چه کردی عسلم همه قسمتاش عالی بود ولی اون لباسه👗👗( البت رنگش فرق داره و یکمی بلنده😅😅) و لحظه پروش..😐🤦🏻 ♀️،هیچی نگم دیگه؟!؛ خداییش کی فرزاد میخواد قبولشون کنه و باهاشون خوب شه و اینکه باورت میشه برا ادامه هیچ نظر یا تئوری ای ندارم😐😑
دیروزشادان
در پارت 721من با داداشم باهم کار میکنیم بعد دقیقا هروقت مامانم شام دعوت میکنه و ما شلوغیم سرکار دعوا داریم اون میگه باید بمونی من اینجوریم که نه مهمونی واجبتره کار که همیشه هست 🤣 اخرشم همیشه مجبور میشه خودش اضافه بمونه ..
دیروزندا
در پارت 721بیچاره داداشت بنده خدا چه زجری میکشه ولی ایول حرفت و به کرسی میشونی🤣
دیروزشادان
در پارت 721منم اطلاعیه رو دیدم اینجوری بودم که نهه پایان چرا ..همینجور باشیم اینجا دورهم .. اینجوری امیر علی تبش تنده یه چندتا بچه ای داریم دیگه در ادامه برسیم به زندگی اونا مثلا 🫣🫣
دیروزماهی
در پارت 721وای شادان فکر کنم همین روزا تموم بشه من نمیخوام تموم بشه گریه دارم 😭
دیروزندا
در پارت 721وای بچه ها نگید تروخدا بابا هنوز دو فصل مونده
دیروزماهی
در پارت 721خب ندیدی تو اطلاعیه نوشته چون پارتا خیلی بلندن فصلا کوتاه شدن🥺
دیروزشادان
در پارت 721مرسی بابت پارتهای طولانیی❣️❣️ واقعا چقد منتظر این پارت بودیم.. کاش دوباره اون استوری رو میذاشتید
دیروزندا
در پارت 721وای دقیقا کاش دوباره استوری و بذاره🤤🤌🏻
دیروزنسیم
در پارت 711اخ الهی دلم کباب شد برا امیرم 😥😥😭😭 فقط اونجایی که گفت من دیگه به جز شما خونواده ای ندارم اخ اتیش گرفتما اتیش قشنگ میفهممش و درکش میکنم؛ دم خاله هم گرم یه تنه وایستاد و حق مادر پدری رو برا جفتشون ادا کرد فقط امیدوارم این فرزادم از *** شیطون بیاد پایین بالاخره و قبولشون کنه؛ و اینکه عاشق اسمی که
۲ روز پیشنسیم
در پارت 711فرناز برا امیرعلی سیو کرده بود شدم( جان دوباره ام) 😍😍 اووف دختر چیکار میکنی با دلم😍😍
۲ روز پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
دخترمون شیطونه🎀
۲ روز پیشنسیم
در پارت 711اووف چجوریم😏😏 ولی من منظورم فرناز نبوداا😐😑 منظورم شخص خودت بودی😏😏
دیروز
سمانه حسینی | نویسنده رمان
بچم گناه داره🥺
۲ روز پیشنسیم
در پارت 711خیلی زیااد😔😔
دیروزشادان
در پارت 721واای اونجا که فرزاد به میترا گفت فردا باید بیای سرکار ..اخ خیلی باحال بود .. یعنی من همیشه اینجوری بودم که اینایی با منشی شون ازدواج میکنن این مشکل رو دارن دیگه بعد از ازدواج منشی شون کار نمیکنه و هیچی نمیتونن بگن 😅😅
دیروزشادان
در پارت 721ولی من خیلی دلم یه جا گرفت که امیرعلی خیلی تنهاست..کاش رعنا به یه بهونه ای میپیچوند میومد همراهشون..اخه حیف نیس.. چقد رعنا از وقتی فهمیده بود ذوق داشت واسه شون..
دیروز

ساجده
در پارت 721اه اینکه همون پارتی بود که قبلا متنشو استوری کرده بودی چه باحال از همون وقتی که خواستن برن خرید حدس میزدم امروز باشه 🤭