لیست کلیه پارتهای رمان رد بوسه هایت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 63
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 1
به نام خدای قصه ها ◾️◾️ هیچی از این زندگی نفهمیدم جز اینکه رد بوسه های تو من و از اون کما بیرون کشید ◾️◾️ فصل یک با سقلمهی شدیدی که به پهلویم خورد، چشمهایم را باز کردم _ فرناز، بلند شو! استاد داره نگاهت میکنه. با چشمانی که به زور باز میشد، نگاهی به اخمهای درهمِ استاد معینی انداختم.انگار ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 2
به سرعت به سمت ماشینم رفتم و کوله ام را با یک حرکت پرت کردم صندلی عقب و مثل همیشه پایم را گذاشتم روی گاز، هیچ چیز در دنیا نمیتوانست برایم جهنم درست کند الا آدمی که بخواهد امر و نهی ام کند. از خیابان اصلی دانشگاه که دور شدم ترمز کردم و ایستادم کنار چهارراه، سرم را به صندلی تکیه دادم، چشمانم را بس...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 3
_ آخه دختر من چی بگم به تو دیگه نزدیک بیست و دوسالته بعد هنوزم بلد نیستی غذا درست کنی! اونوقت واسه من سر دانشگاه رفتنت هم الم شنگه راه انداخته بودی که بری خوابگاه یادته!؟ همانطور که غذاها را گرم میکردم با لجبازی گفتم: _ نخیرم من کی گفتم برم خوابگاه! تکه نانی برداشت و پرت کرد سمتم_ آره عمه ی من ب...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 4
بعد از بارندگیهای دو سه روز اخیر،هوای امروز فوقالعاده آبی و دلنشین بود نفس عمیقی کشیدم و روزم را آغاز کردم. بعد از پوشیدن لباسهایم به سمت آشپزخانه رفتم تا چایام را بخورم که دست نوشته فرزاد روی در یخچال توجهم را به خود جلب کرد. ( صبحت بخیر آبجی کوچیکه! روز خوبی داشته باشی. حرفای دیشبم رو از ی...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 5
زیر لب آهسته گفتم " به سلامتی میریم که داشته باشیم ماجراهای خانواده ستوده رو" فرنوش از در نیامده وارد آشپزخانه شد و یک لیوان آب را لاجرعه سرکشید و بعد از چندثانیه انگار که تازه چشمانش باز شده باشند گفت:_ به به فرنازخانم! چه عجب ما چشممون به جمال شما باز شد، این طرفا؟ خواستم حرفی بزنم که نگاه بابا...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 6
فرنوش در چهارچوب در اتاقش ایستاده بود و در سکوت مناظره بین من و مامان را تماشا میکرد. با صدای فریادهای بلندم، بابا از اتاقش بیرون آمد و با دیدنش اشکهایم بیشتر راه باز کردند، نشستم روی تخت و زدم زیر گریه. مامان با دیدن بابا صدایش را بالا برد و رو کرد سمتش_ تحویل بگیر آقامرتضی! ببین دختره ی خیره س...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 7
با صدای آلارم موبایلم از این پهلو به آن پهلو شدم. ساعت ده و نیم بود و من هنوز خواب بودم. نفهمیدم چطور از جایم بلند شدم و با لباس و موهای ژولیده و پولیده خودم را به در اتاق بابا رساندم.مامان که داشت با تلفن صحبت میکرد. لحظه ای از دیدنم تعجب کرد اما از آنجایی که دلش از من پر بود، محلم نداد. فرنوش ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 8
کار موهایمدر آرایشگاه که تمام شد نگاهی به ساعت انداختم، هنوز خیلی زمان داشتم تماسی با بیتا گرفتم و گفتم باید سری به خانه بزنم تا لباس هایم را بردارم. و سخت ترین قسمت ماجرا همین بود. تا به خانه رسیدم مثل دزدها آرام کلید انداختم و وارد شدم، در دلم خدا خدا میکردم مامان برای خرید به فروشگاه رفته باش...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 9
به ورودی در سالن که رسیدیم یک خانم و یک آقا به استقبال مان آمدند و خانمی که آنجا بود به سمت اتاقی که برای تعویض لباس ها بود هدایتمان کرد. وارد اتاق که شدیم نگاهی به اطراف انداختم دور تا دورمان پر بود از آینه و اتاق های تو در تویی که هر کدام شبیه اتاق پرو لباس بودند. به محض ورودمان چند دختر پشت سر...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 10
آنقدر حرص داشت که با هر کلامش فقط بغضمبیشتر میشد _ فرناز یه نگاه به ساعت بنداز، ساعت چنده الان؟ من از ساعت شیش دارم به تو زنگمیزنم. تو از ساعت شیش کجا بودی هان؟ جواب من و بده فقط. نگو موبایلت آنتن نداشت بگو گذاشته بودیش رو پرواز. آب دهانم را قورت دادم و گفتم:_ به خدا پیش بیتا بودم. یه خرده حالش...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 11
مامان چنان با عشق به سینهاش کوبید که دلم میخواست همانجا عق بزنم. _ الهی عمه دورت بگرده امیرعلی! حالا کی هست این دختر خوشبخت. امیرعلی خندید اما انگار بالاجبار _ والا عمه من خبر ندارم، مامان مثل همیشه خودش تصمیم گرفته وگرنه من ذهنم فعلا درگیر کارمه. زندایی با حرف امیرعلی که گفت " مامان خودش تصمیم...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 12
با حال خرابش دوباره سر تکان داد_ جرئت نداره پیداش بشه، زنگزد به خط قدیمی که دارم اما هیچی نگفت تا فقط انگار صدام و بشنوه. میدونم خودشه، شک ندارم خودشه! خوب شماره اش و یادمه، چهارسال گذشته اما من هنوز اون شماره لعنتی شو یادمه. از جایش بلند شد، چشمانش دوباره بارانی شده بودند و احوالش خراب تر. ایست...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 13
بعد از چند بوق آزاد بالاخره صدای نریمان در خط پیچید _ هان چیه!؟ نازنین ابرو در هم کشید و من با ایما و اشاره ازش خواستم عین آدم حرف بزند _ داداشی جونم سلامت کو؟ _ از کی تا حالا من داداشی جون تو شدم! مثل اینکه یادت رفته دیشب من و شستی انداختی رو بند رخت!؟ از خنده دستم را گرفتم مقابل دهانم و بیتا...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 14
هوا پر بود و از قرار معلوم انگار قرار بود برف ببارد. من هم که عاشق برف و سرما. برعکس روزهای گذشته زودتر رسیدم به دانشگاه و روی نیمکتی که داخل محوطه بود و نزدیک در ورودی بود، نشستم تا بچه ها بیایند. بالاخره سروکله سپیده و ستایش پیدا شد. سپیده مثل همیشه دهانش میجنبید و ستایش هم مثل هربار از دست خوا...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 15
پتو را پیچاندم دور خودم و از این پهلو به آن پهلو چرخیدم، با صدای قیژ قیژ در اما پلک های به همچسبیده ام را از همباز کردم _ فرناز بابا بیداری؟! با صدای بابا با ترس پلک های غرق خوابمرا از هم باز کردم، سر جایم نشستم و گفتم:_ جانم بابا! چیزی شده!؟ حالت بده خدایی نکرده؟! آرام وارد اتاق شد و انگار ف...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 16
به محض اینکه بیتا را سوار کردیم، موبایل به دست شماره نریمان را گرفتم، بیتا مثل بید میلرزید و رنگاز رخش رفته بود. درست شبیه ما شش نفر که همگی هیجان داشتیم، به محض بوق آزاد به سرعت گفتم:_ الو نریمان، سیاوش و دیدی؟! سرفه کنان صدایش را که صاف کرد فهمیدیم سیاوش را سوار کرده، چون سرفه علامت بینمان ب...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 17
به ثانیه نرسیده بود که جواب داد:_ الو فرناز؟ از دیشب تا حالا خاموشی نمیگی آدم کار واجب باهات داشته باشه؟! اصلا حوصلهاش را نداشتم. دراز کشیدم روی تخت و پفکی برداشتم و همانطورکه میخوردم، گفتم: _ شرمنده. حالا چی شده؟ صدای نفس عمیقش پیچید در گوشم_ هنوز به هیچکسی تو گروه نگفتم اما دیشب سیاوش حدودای ...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 18
عینک دودی اش را از چشم برداشت و با همان نگاه همیشگی اش خیره شد به صورتم_ به به سلام دختر عمه! تعجب کردم دیدمت! ببخش ترسوندمت! حواسم یه لحظه پرت شد. قلبم تند تند میزد اما با بی تفاوتی بدون اینکه حالت صورتم تغییر کند دست هایم را کردم داخل جیبم و گفتم:_ موقع رانندگی حواست و بیشتر جمع کن. و بدون این...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 19
نریمان آنقدر ترسید که لحنش کاملا عوض شد _ آقا سیاوش چیزی شده چرا نفس نفس میزنی کجایی!؟ صدای نفس نفسش دوباره پیچید پشت خط _ همین یک ساعت پیش دم خونه بیتا بودم اما از بخت بدم داداشش من و کاملا دید، من و شناخت، الان دنبالمه، اونقدر دویدم حالم بد شده قلبم گرفته افتادم تو زیر زمین یه ساختمون نیمه کاره...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان رد بوسه هایت - پارت 20
حال هیچ کداممان رو به راه نبود. سِرُم نریمان تمام شده بود و به کمک پرستار با دست گچ گرفته و سر باند پیچی شده از اتاق آمد بیرون و نشست رو صندلی. دور گردنش هم گردنبند طبی گذاشته بودند چون دست سنگین بهزاد به گردنش هم آسیب وارد کرده بود. هنوز هم عصبی بود. گوشه لبش بر اثر مشت پاره شده بود و هنوز هم کم...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
