رد بوسه هایت به قلم سمانه حسینی
پارت پنجاه و یک :
دوباره دستم را بالا آورد و بوسهی کوتاهی روی آن نشاند.
_ حالا بیا بریم یه جای دنج... یه چیزی بخوریم. شیرینی آشتی کردنمون باشه.
لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
_ بریم... البته هنوزم جواب ندادی این چند روز کجا بودی.
بیآنکه دستم را رها کند، ماشین را روشن کرد.
_ همهشو میگم... قول میدم. البته بماند که هنوز نذاشتی قورتت بدم.
خندهام گرفت و صورتم را از او برگرداندم.
خدایا... این ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

سمانه حسینی | نویسنده رمان
ای جونم عزیزدلم💔...
۵ روز پیشساجده
2وقتی امیرعلی سر فرناز داد زد یاد آهنگ برو دیگه افتادی از چشم پسر افتادم 😅نمیدونم چرا اما وقتی این رمان رو میخونم آرامش میگیرم و حس میکنم دردی ندارم.. همش به لطف توئه سمانه عزیزم 😘
۴ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
عزیزدلمی ساجده🥰
۴ هفته پیشMohad 76
1من فقط ترسم از معیاد هستش قشنگ احساس میکنم آرامش قبل از طوفان هستش😐😑
۴ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
کاملا درست فکر میکنی 🙃
۴ هفته پیشساجده
2کاش فقط طوفان بود میعاد یه زمین لرز ۶ریشتریه وقتی رخ بده همه چی بهم می ریزه😅
۴ هفته پیشنسیم
1خب دوتا مسئله اول اینکه فکر کنم امیرعلی ( دیگه بهش نمیگم امیر چون لیلا بهش گفت و از لیلا بدم اومد) میخواد از لیلا فیلم بگیره و به مامان باباش نشون بده که دخترتون اونی نیست که فکر میکنین😐😐؛دوم اینکه من کیک گردویی با اون نوشیدنی گرمرو میخوام😶🙄
۴ هفته پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
همه چشمشون دنبال اون کیک گردویی بود😆 و بله پسرمون امیرعلی هست نه امیر😌🤌🏻
۴ هفته پیشساجدهص
2یعنی چی میخواد لیلا رو پیش خانوادش خراب کنه و این یه بهونه بشه برای اینکه نامزدی رو بهم بزنه، آره؟
۴ هفته پیشساجده
2ببین نسیم من فکر نمیکنم نقشه امیرعلی این باشه انگار میخواد به لیلا بگه من فرناز رو دوست دارم خودتو بکش کنار
۴ هفته پیششادان
1چه پارت قشنگی .. چه امیرعلی خوبه .. خدایی زوج باحالی میشن این دوتا
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
خیلی 🫶🏻
۱ ماه پیشمینو
1میگم این امیر علی هم کشتی نوح و داره راه اندازی می کنه ها چقدر عاشقانه هاشون دلبری می کنه قربونه قلمت سمانه جون
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فدایت مینوی قشنگم
۱ ماه پیشراحیل
3ای بابا اینهمه رفتن کافه سفارش دادن نخوردن که به جاش یه چی دیگه خوردن🙃🙃😄😄
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
شدیدا موافقم باهات راحیل🤭
۱ ماه پیشندا
2عاشق کامنتاتم راحیل🤣🤌🏻
۱ ماه پیشزن امیرعلی ام
2داره شوهرم و بی رویه مصرف میکنه😔😁
۱ ماه پیشراحیل
2مصرف بی رویه کار خیلی بدیه با ریتم بخوانید
۱ ماه پیشزن امیرعلی ام
2کاملا با ریتم خوندم 😁💃🏻💃🏻💃🏻
۱ ماه پیشمرجان
2فک کردم فقط منم که فکرم پیش کیک گردویی موند نگو مثل خودم شکمو زیاهست اینجا 🫣🤣
۱ ماه پیشراحیل
1من تو رژیمم نسبت به خوراکی ها خیلی حساسم 😃😃
۱ ماه پیشمرجان
1از اولم نقشه امیرعلی همین بوده فک کنم 😆😂
۱ ماه پیشراحیل
3من از زمانی که رفتن کافه و گفت کیک اینا تا اخر رمان تو فکر کیک بودم چرا حیفشون نیومد چرا نخوردن😃😃😋😋 قربانت ندا خانم
۱ ماه پیششقایق
2عوضش امیرعلی چیز خوشمزه تری خورد😋 دختر وروجکش و خورد🤭
۱ ماه پیشمرجان
2ای بابا خواهر کیک بهونه بود،امیرعلی از اولشم تو ذهنش یه چیزِ سفارشی دیگه ای بود (🫦)😂
۱ ماه پیششقایق
2البته به اصل کاری هنوز نرسیده ها😁
۱ ماه پیشمرجان
1صبر داشته باش اینجوری که امیرعلی فرمون و دست گرفته به زودی شاهد کشتی نوح هم میشیم 🫦😝😂
۱ ماه پیششقایق
1فقط امیدوارم وقتی به طالبی خوری رسید بچه سکته نکنه از فرط هیجان🤣
۱ ماه پیشابرا
2ولی من فقط منتظر بودم امیر علی کی فرناز نوش جان می کنه
۱ ماه پیشندا
1منم هر آن منتظر خورده شدن فرناز توسط امیرعلی بودم 🤣
۱ ماه پیشمرجان
1هرکی کامنتای مارو بخونه فک میکنه از ادمخوار حرف میزنیم🤣نمیدونه از امیرعلیِ فرناز ندیده حرف میزنیم🤭
۱ ماه پیشسهیلا
1وای دقیقا مرجان🤣 نمیدونن ما داریم در مورد این امیرعلی خانِ طالبی نخورده حرف میزنیم 🤣
۱ ماه پیشپانیذ
2فردا قراره چی بشه؟ اون فردا خودت می فهمی یعنی چی؟ من از استرس دارم می لرزم! 😱
۱ ماه پیشندا
2منم خدایی هیجان زده شدم واسه پارت بعدی
۱ ماه پیششایسته
2من حس می کنم لیلا قراره یه غافلگیریِ بزرگ توی ملاقات فردا درست کنه. امیرعلی داره فرناز و برای یه شوک آماده می کنه
۱ ماه پیششقایق
2دقیقا منم همین حس و دارم فقط امیدوارم چیزی نشه
۱ ماه پیشمرجان
1این لیلایی که من دیدم حتی اگه امیرعلی جلوی چشاش با فرناز اِهن اوهون کنه بازم دست بردار نیست😑😶
۱ ماه پیشهانیه
1مرجان به خدا حس میکنم امیرعلی واقعا میخواد جلوی لیلا یه کاری دست فرناز بده😶🤣
۱ ماه پیشندا
2این پارتا فقط یه موزیک و تو سرم پلی میکنه چی شد دلت خواست!؟ منم دلم خواست😭🤣
۱ ماه پیشمرجان
1دهنت سرویس دختر عجب اهنگیم تو ذهنت اومده ها قشنگ به حال و اوضاع الانمون میخوره 🤣🤣
۱ ماه پیشندا
1به خدا همش دهن ما رو آب میندازن🤣
۱ ماه پیشزن امیرعلی ام
2لعنتی تو چرا اینقدر قشنگ حرف میزنی☹️ چرا اینقدر قشنگ دلبری میکنی☹️ چرا اینقدر ورپریده ای امیرعلی☹️💗
۱ ماه پیشمرجان
1متاسفانه یا خوشبختانه پسرایی که سمانه خلق میکنه همینقد جنتلمن و جیگرن 🫠🤭🫦😂
۱ ماه پیشزن امیرعلی ام
1من که دزدیدم امیرعلی و دیگه😔🤣
۱ ماه پیشمرجان
1سرو هم که بدتر از من پیداش نیست 🤧🙄
۱ ماه پیشسهیلا
1آره سرو نبود نمیدونم کجاست
۱ ماه پیشمیم
2بیشتر دوست داشتم زهره خانم تو نقشش بیاره تا با چشمای خودش کمالات مخفی دختر نجیب و پاکی که انتخاب کرده عروسش بشه ببینه و خفه خون بگیره برای همیشه 🤭🙏🏻
۱ ماه پیشمرجان
1آره اِی گفتی یا صداشو ضبط میکرد بهشون نشون میداد تا بفهمن این دختره چکارست تا اون زهره انقد سنگشو به *** نزنه😤😡
۱ ماه پیشمرجان
2بالاخره اومدم منم🥲 سلام به همگی .سلام سمانه جان خسته نباشی ❤️😙
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
سلام به روی ماهت🥰
۱ ماه پیشندا
2اومدی مرجان آخ جون🤩 دیدی ورپریده امیرعلی چه غوغایی کرد😁
۱ ماه پیشمرجان
1قربونت ندا. من این چند وقته خیلی سرم شلوغه نتونستم قشنگ بیام چت کنیم با هم دیگه 🥲💔اره بچم چقد انتظار این لحظه هارو کشیده الان دیگه وقتش رسیده که قشنگ استفاده کنه 😁😜
۱ ماه پیشابرا
2این امیر علی بنظرتون رفت جایی دنج کیک بخوره عزیزم از اول که گفت می خوام قورتت بدم بچه حلاک فرنازه کیک میبینه اخه
۱ ماه پیش
سمانه حسینی | نویسنده رمان
فرناز و شبیه کیک میبینه 🤭
۱ ماه پیششقایق
1به نظرت ممکنه کلا امیرعلی نقشه واسه فرناز نداشته باشه😁
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

غزل
0باخوندن رمان ازپارت ۴۳ببعد چشام اشکی شدن .. چون دقیقا قصه ی خودم و پسر عمم برام تازه شدو همه ی شیطنتایی که تو رمان میگفتی رو منم تجربه کردم همشو . و عشقی ک بی ثمر موند ولی هنوز همو دوس داریم