پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت بیست و چهارم :
با صدای خش خشی از پشت سرم
ترسیده از خاطراتم بیرون کشیده شدم
فوری از روی تاب پایین پریدم و کتاب را روی تنه چوبی گذاشتم.
صدای قدم ها دور تر شدند…
کمی بعد صدای ترمز ماشینی را از خیابان شنیدم…
به آرامی به سمت در باغ قدم برداشتم
دکمه چراغ قوه را زدم تا خاموش شود.
کمی بعد صدای باز شدن در باغ را شنیدم.
چه کسی در پشتی را باز میکرد!؟
آن هم این موقع از شب!؟
ب
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
Ray
0خزان اومد راحیلو نجات بده خودش افتاد تو تله اخه دختر تو چقدر تنهاییییی بمیرم برات😭
۶ ماه پیشبهار
1چقدر حق چقدر ادم هایی هستند که مارو از نظر روحی میکشن و شکنجه میکنن و چقدر اون شکنجه ها دردناکه و چقدر سخت ترمیم میشن...
۸ ماه پیشآذر
3😳😧خزان با حابیل ازدواج کرده بود؟؟؟؟؟؟؟؟
۱ سال پیشآذر
8آخه دختر جان تو چرا اینجوری میکنی با خودت اونم بخاطر راحیلی که مثل قبلنا باهات رفتار نمیکنه
۱ سال پیشMarzieh
2ولی به نظرم خزان باید داستان راحیل رو به میکائیل می گفت یا یه اقدام جدی می کرد
۱ سال پیشAyli
6فک کنم فهمیدم چیشد حابیل فوت شده و خان بابا گفته میکائیل باید دخترمون و بگیره و ایشونم نخواسته خان بابا گفته پ من میگیرم/:البت حدسم اینه رمان های مرجان جون و ک اصلا نمیشه حدس زد😂
۱ سال پیشالی
0قشنگه دوست داشتم
۱ سال پیشDonya
6ولی طوری که حس میکنم به فیلم نگاه میکنم انقدر قشنگ میتونم حساشو درک کنم🥺
۱ سال پیشزیزی
8او مرا نرم نرم با زبانش میکشت
۲ سال پیشساغر
2میتونم برای خزان تا صبح گریه کنم
۲ سال پیشblue
9قلمت یه جوریه یه جوری که آدم کنجکاو میشه تا ته رمانو بخونه فوق العادس
۲ سال پیشل
2رمانتون خیلی جذاب وزیباست ادم دوست داره ادامشو زودتر بخونه تا ببینه چی میشه در کل هیجان انگیز ودرضمن زه جوری نوستالوژی عالی ممنون
۲ سال پیشخ
0***
۲ سال پیشمیم
0🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

عسل
1خزان با پنهان کاری برای راحیل خودشو عذاب میده لااقل به برادرش بگه تا کمکش کنه