پیانولا به قلم مرجان فریدی
پارت بیست و هشتم :
***
در را با کلید گشودم،هم زمان با ورودم،راحیل را دیدم که به سمت در میامد.
زیر چشمانش گود تر شده و به نظر بی حال میرسید.
_کجا!؟
اخم هایش در هم فرو رفت.
_به تو چه ربطی داره!؟
جلویش را گرفتم و من هم مانند خودش اخم کردم
_بهت گفتم نزاری کنار،همه چی و به میکائیل میگم!
با حرص به اطراف نگاهی انداخت و با ولم صدای پایین تری غرید:
_گفتم زندگی من به تو ربطی نداره!
ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
چیپسی
4وقتی یه ادم احترام به مادری که بزرگش کرده نمیزاره قطعا قرار نیست به بقیه هم احترام بزاره
۶ ماه پیشRay
1واااااای هم قراره چی بشهههه نکنننن مرتیکه ***ِ قاااطر ول کن دخترموووو خزااااان بزن بی چیزش کننننن دختررررر😭
۶ ماه پیشبهار
2یه اعتقادی رو نمیدونم از کِی دارم ولی اعتقاد خزان در خصوص حرف زدن پشت مادرش بود هست بعدش الان یادم افتاد این اعتقادم رو از کی یاد گرفتم
۸ ماه پیشمونیکا
4سالار چرا نمیری چرا تموم نمیشی
۱۲ ماه پیشآیسان
2شاید میکاعیل پشتش در بیاد شایدم همشون خزانو مقصر بدونن
۱ سال پیشفرشته
4نمیشه که هیچوقت با پدر شوهرش اردواج کنه اخه
۱ سال پیشفرشته
1میشه یه نفر شفاف سازی کنه
۱ سال پیشDonya
11الان میکائیل میرسه باز دهن گشادشو باز میکنه هر چی در اومد میگه
۱ سال پیشزیزی
4سالار عوضی
۲ سال پیشblue
4بعضی جاها لازمه آدم به حسش اعتماد کنه واقعا
۲ سال پیشنارسیس
0&&&&&&&&&&&&&
۲ سال پیشکوثر
5حالم از سالار بهم میخوره پسره ی نچسب هول
۲ سال پیشFatemee
10کاش میشد یه لذتی من به این سالار نشون بدم دیگه لذت نخواد مرتیکه الدنگ هول خزان با همون ویالون بزن تو سرش همونجا بکشش
۲ سال پیش....
6این مرتیکرو بگیربه هزار قسمت نامساوی تقسیم کن
۲ سال پیشاسرا
1🙏
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Mobina
028 پارته دارم حرص میخورم و گیج میزنم