پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و سی و یک :
ارس بولگارد به سختی از جایش برخاست.
نفسنفس زنان به آن دو، چشم دوخته بود.
_من میدونم خانه اسرار کجاست، میدونم که میتونم ببرمتون توی اون خونه، حتی این رو هم...
به سرفه افتاد، دستمال سیاهش را روی دهانش گرفت.
به سختی کمر صاف نمود:
_می دونم...که میتونم، هفتتاشون رو دور هم جمع کنم.
دستش را روی سینهاش فشرد و به سختی زمزمه کرد:
_ولی یه مشکلی هست.
همزما
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نفس
1اخ آفرین تو عمرم تو روز عروسیم آنقدر خوشحال نشدم بودم قربون ذهن خلاق مرجان
۱ سال پیشالی
8میون این همه هیاهو خواستم بگم چقدر عشقشون مقدس🥲 مثل مجسمه علی و نینو باید یه مجسمه از رستاک و ویونا هم بسازن💔
۱ سال پیشmiss A
0اخ مادررر😭
۲ سال پیشNajva
6رستاک دوست داریم،رستاک دوست داریم💪🏻😌
۲ سال پیشNajva
3و....... بالاخره به خواسته ام رسیدم.یوهاهاها😁😈
۲ سال پیشسحر
1ایجانمممم چه پارت دلچسبییی
۲ سال پیشالهه
4چرا برا بار دوم دردش بیشتره لعنتی
۲ سال پیشدنیز
13بالاخرهههه...بالاخره مردد😭😭😭آخ که دلم خنک شد..جوری که رستاک به جونش افتاد >>>> این دقیقا همون چیزی بود که این همه مدت منتظرش بودممم
۲ سال پیشBayanabi
9وای که چقد دلم خنک شدددد فقط یه موزیک پس زمینه حماسی کم داشت
۲ سال پیشMahdis
10و بالاخره... مرگی که برای این یارو انتظار داشتم... واقعا ممنونم که نذاشتی عقده بشه رو دلممم🤌🏻🫂
۲ سال پیش.عاشقِ سردین
4مرجان یعنی چی همشون بمیرن توروخدا من طاقت ندارم همین الانم چشمام پر از اشک شده خدایا کمک:)))))
۲ سال پیشM.h
6جووون چه ددی🤣🤣🤣
۲ سال پیشFatemeh
7انتقام دردی که آنیسا و امثال اون کشیدن و رستاک گرفت حالا ویونا و ترسا و همون خیالمون راحت شد هرچند باید بیشتر درد می کشید بقیه اش با خدا
۲ سال پیشمبینا
5آخیشششششش دلممم خنککک شددددد واهایییی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نازنین
8از این خوشحال تر نمیتونم بشم واقعا هر چند که باز کمش بود ولی همین کافیه که فقط با یه تیر راحت نمرد