پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و سی و دوم :
***
هردو مقابل افراد کت و شلواریای که ماسکهای آینهایشان تنها نیمی از صورتشان را پوشانده بود ایستاده بودند. ارس بولگارد کمی جلوتر از سپر امنیتی ایستاده و منتظرشان بود.
رستاک نگاهش را به سردین دوخت، هردو سرهمیهای ضدگلوله سیاهرنگی به تن داشتند.
کلاه کاسکت مشکی بر سر گذاشته و دستانشان را از دو طرف باز کرده و سعی بر کنترل نفسهای عصبیشان داشتند.
مامور قد بلند مقا
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
الهه
10اهنگاش که خود درده لعنتی
۲ سال پیشدنیز
7چه بلایی میخوان سر خودشون بیارن ایناا😭
۲ سال پیشIliya
3زیبا زیبا زیبا حرف نداری
۲ سال پیشتارا
10مرجان تو که نمیخوای بکشیشون ، نه ؟ :))))))
۲ سال پیششیدا
4با خوندن هر یک کلمه هزار بار ضربان قلبم می ره پایین و می ره بالا واییی استرس دارم حس هممون داره میگه پایان این داستان خوب قرار نیست تموم بشه اگه دوتاشون هم نمی رن فکر کنم یکیشون میمیره 😭
۲ سال پیشتبسم
3اگه رستاک و سردی بمیرن منم میمیرم
۲ سال پیشKara
3قراره خوش بگذره🥺
۲ سال پیشپروشا
9یه حسی بهم میگه سردین و رستاک از اون در پشتی فرار نمی کنن و همراه با بقیه میمیرن🙂💔
۲ سال پیشayden
7از همین الان دارم عر میزنم دیگه اخرش بماند😭
۲ سال پیشYuna
11دخترررررررررررش من غش کردمممممم🫠🫠🫠🫠
۲ سال پیشEli
16شماهم به اون کلمه دخترش توجه کردید:)))
۲ سال پیشاسما
1من دیگه قبول کردم پایان پیرانا قرار نیست کنار عروسش باشه😭😭😭😭😭😭
۲ سال پیشصفیه
5خدایا رستاک و سردینو به تو میسپارممم😭🥺🥺
۲ سال پیشDeniz
2))))) : مرجان لطفاااا
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سوگند
20کجای کاری این ماشین ادمکشی لانا و بیلی هم گوش میدع😂😔🎀