پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و سی و چهارم :
نگاهش خیره پردههای بلند و پلیاستریت ماند.
طعم آمارونه را روی زبانش حس کرد، این اتاق طعم آمارونه میداد؟
پلک زد، نگاهش را دورتادور سالن چرخاند. این آدمها، این اتاق و دکوراسیون اصیل و شرابیرنگش، نمیتوانست طعم و عطر آمارونه را داشته باشد. شاید ظاهرش را اینچنین نشان میداد، امّا آن رنگ شرابی، میتوانست نمادی از خون هم باشد؛ آن بوی ترش و خواستنی میتواند، بوی اجساد تج
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
ایلیا
2عالیییی
۲ سال پیشعلت مرگ پیرانا
7قلبم تحمل این همه غم رو نداره مرجان . وای واقعا ته این رمان داره زندگیم رو تو دستاش بازی می ده .
۲ سال پیشتبسم
4الان اینطوریم ک حس میکنم قلبم قراره بزنه بیرون و تموم کنم
۲ سال پیشKara
4خدااا، قلبم از این حجم از غمش گرفت...
۲ سال پیشyuna
3وای قلبمممممم درد گرفت براش
۲ سال پیشFaeeee
9مرجان قلمشو به دست گرفته و به طور وحشیانه داره روحمون رو تیکه تیکه میکنه:))))
۲ سال پیشباز مانده ی پیرانا
2با این بغض چه کنم
۲ سال پیشDeniz
2وای توروخداااا
۲ سال پیشاتنا
2یعنی چی الان سکته میکنم..😭
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

☀️☀️
4با بعضی از دیالوگا قلبم به شکل عجیبی واقعا درد میگیره💔