پارت صد و سی و چهارم :

نگاهش خیره پرده‌های بلند و پلی‌استریت ماند.
طعم آمارونه را روی زبانش حس کرد، این اتاق طعم آمارونه می‌داد؟
پلک زد، نگاهش را دورتا‌دور سالن چرخاند. این آدم‌ها، این اتاق و دکوراسیون اصیل و شرابی‌رنگش، نمی‌توانست طعم و عطر آمارونه را داشته باشد. شاید ظاهرش را این‌چنین نشان می‌داد، امّا آن رنگ شرابی، می‌توانست نمادی از خون هم باشد؛ آن بوی ترش و خواستنی می‌تواند، بوی اجساد تجØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ☀️☀️

    4

    با بعضی از دیالوگا قلبم به شکل عجیبی واقعا درد میگیره💔

    ۲ سال پیش
  • ایلیا

    2

    عالیییی

    ۲ سال پیش
  • علت مرگ پیرانا

    8

    قلبم تحمل این همه غم رو نداره مرجان . وای واقعا ته این رمان داره زندگیم رو تو دستاش بازی می ده .

    ۲ سال پیش
  • تبسم

    5

    الان اینطوریم ک حس میکنم قلبم قراره بزنه بیرون و تموم کنم

    ۲ سال پیش
  • Kara

    4

    خدااا، قلبم از این حجم از غمش گرفت...

    ۲ سال پیش
  • yuna

    3

    وای قلبمممممم درد گرفت براش

    ۲ سال پیش
  • Faeeee

    10

    مرجان قلمشو به دست گرفته و به طور وحشیانه داره روحمون رو تیکه تیکه میکنه:))))

    ۲ سال پیش
  • باز مانده ی پیرانا

    3

    با این بغض چه کنم

    ۲ سال پیش
  • Deniz

    2

    وای توروخداااا

    ۲ سال پیش
  • اتنا

    2

    یعنی چی الان سکته میکنم..😭

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️