پیرانا به قلم مرجان فریدی
پارت صد و سی و هشتم :
نفسنفس زنان بابغض به چهرههای وحشتزده و ناچار اعضا چشم دوختم:
_شما ما رو ماهی صدا میزدین، بهخاطر نبوغمون، سالها توی یک تنگ، زندونیمون کردین.
رستاک نگاهش را به چشمانم دوخت زده بود
به سختی خیره به چشمانم غرید:
_حالا ما از اون تنگ آزاد شدیم تا اقیانوس رو به رنگ خونتون دربیاریم.
خیره به چشمانش لبخند زدم.
یکی از اعضا باسرعت رو به مامورین فریاد زد:
_جلوشو
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
هستی
2در این لحضه ما هم همراه این دوتا گریه کردیم و درد کشیدیم .
۹ ماه پیشنفس
1🥹😢😥😓 فداکردن دل بزرگی می خواد امیدوارم دیگه هیچ *** به سرنوشت ماهی های عزیز دچار نشه واین قدر زجر نکشه
۱ سال پیشفاطمه
3تکراری دوباره🥀🚬
۱ سال پیشSani
8با این پارت خون گریه کردم :))))))
۱ سال پیشفاطمه
4بوووم؟!پس با هم بوووم:)
۱ سال پیشملورین
2بومم:)من چرا دارم گریه میکنم؟:)
۱ سال پیشDonya
11ولی من به این اندازه قوی نیستم🥲
۲ سال پیشفیونا
9بوووم! من مُردم...
۲ سال پیشArtemis
5یعنی چی الان:)))) اینن چیی بوددد
۲ سال پیشرامش
17خیلی خیلی بده اینکه همه فکر میکنن پایانش قراره خیلی غم انگیز باشه ولی تو دیگه ترفند نویسنده رو فهمیدی رمان رو یه جوری مینویسی که انگار تهش غم انگیزه ولی از عسل هم شیرین تره:)
۲ سال پیشبلک بلو
1منم باهاشون میمیرم مرجانن تو داری چیکار میکنی باهامون 😭😭💔🖤
۲ سال پیشایلیا
0عالیییی
۲ سال پیشSara
2دست و پامو می لرزه نمیتونم برم پارت بعدی مرجان توروخدا نه مرجان التماست میکنم نه اینا از اول عمرشون زجر کشیدن التماست میکنم نه نکن
۲ سال پیشتارا
7غم این پارت ، غم کلمات لانا ، همه و همه باعث شدن تا آثارشون رو گونه هام باقی بمونه . لعنتی تا چه حد آدم میتونه انقدر خالق رویاهای خارق العاده باشه ؟ :))) تو محشری مرجان محشر.
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

شکلات
4بلک بلوی عزیزم، شاید توی دنیایی دیگر..