پیمان به قلم زهرا باقری
پارت چهل و نهم :
باد شدید از در باز ماشین وارد میشد و موهامو تکون میداد. ماهانم همچنان ولو شده بود سمت من و مشخص بود تمام انرژیش تحلیل رفته.
حیدری اونقدر تند میرفت که در ماشین به شدت به این طرف و اون طرف تاب میخورد و وضعیت خیلی خوبی نداشت، تا اینکه بالاخره بعد از ده پونزده دقیقه یا شایدم کمتر ماهان خیلی آروم و بی حال خودشو کشید جلو و با احتیاط و البته یکم مشقت در و بست.
وزش باد که قطع شد دستای یخ زØ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
عه یعنی تا این حد داره بد پیش میره؟😂😂
۲ ماه پیشزارا۶۴
0نه اتفاقاً قلمت خیلی قشنگه ولی دلم میخواد این پیمان و زودتر بشناسم 😍👏
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دیگه رسیدن دم درش😎🧡
۲ ماه پیشمیم
1اگه هرکی اینا رو دیده مرده پس همین اطلاعات کم از کجا اومده که همچین موجوداتی مثلا وجود دارن،روح کشته شده ها گفتن 😁🙏🏻
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
اطلاعات کم یعنی مثلاً در حد همون جای آتیش ها که ماهان و علیرضا دیده بودن، ولی اینکه ریشه شون از کجاست و چرا و چجوری باهم زندگی میکنن مشخص نیست. اینکه چه شکلی ان و کلی جزئیات دیگه ♥️
۲ ماه پیشمیم
1اطلاعات کم وبلاگ منظورم بود که آیا یه روح داده و یه سوال،مگه رمانای قبلی مثلا زمزمه،که مهرداد اینا سیاوش رو نجات دادن یه روستای متروکه پر از جن نبود،پس فقط اون قبیله گروهی زندگی نمی کنن 😁🤔
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دِ نه دیگه، نشد😂 اونجا اونا قبلیه نبودن که، اونجا هر کی زندگی خودش و داشت. دقیقاً مثل یه روستای عادی. فکرکن مثلاً هزارتا جمعیت داشتن و هر کس خانواده ای. ولی اینا نه...😌😏
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نه دیگه روح چرا؟ اون پسری که وبلاگ داره از اطرافیان همسایه اش یه چیزایی شنیده و تا حدودی در جریان جزئیات زندگی اون مرد بوده. و اطلاعاتش از اون جن ها فقط در حد اطلاعات علیرضا و ماهانه، فقط مثل اونا که با دنبال کردن نشونه ها متوجه شدن جن های تو خونه دارن گروهی و قبلیه ای زندگی میکنن
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

زارا ۶۴
1خیلی دلم میخواد زودتر پیمان وارد داستان بشه امیدوارم هیجانش بالاتر بره