پارت پنجاه و هفتم :

موقع خارج شدن از اتاق هیچ تلاشی برای بیدار کردن ماهان انجام ندادم، چون می‌دونستم که تو این یک مورد خیلی تنبلی می‌کنه و فقط وقتی‌که خودش بخواد می‌تونه انجامش بده.
من و حیدری با فاصله ی کمی از هم از اتاق رفتیم بیرون و به‌محض خارج شدن از اون فضای گرم، باد سرد و سوزناک خورد به صورتمون.
موقع راه رفتن روی سکو بدون این‌که به حیاط و دروازه‌ی آهنیش نگاه کنم با عجله پشت‌سر حیدری وارد آش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    1

    الان اگه *** بخونه چی می شه،می تونن بکشنش همونجا یا ممکنه بترسن ازش ؟ 🤔🙏🏻

    ۳ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نه کشتن که می‌کشن ولی با اینکار همیشه می‌تونست آسیب جسمی بهشون بزنه که این و دیر فهمید

    ۲ هفته پیش
  • میم

    1

    ای وای نکنه بخوان بندازنش تو دره،امیدوارم بتونه شجاع باشه،دیگه بالاتر از سیاهی رنگی نیست،تنها مونده و باید تلاششو برای زنده موندن بکنه 🥺

    ۳ هفته پیش
  • ۰۰۰۰

    1

    یه پارت هدیه نداریم؟

    ۳ هفته پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    چرا باید بنویسم چون دوشنبه دستم خورد پارت ارسال نشد یهو اتفاقی دیشب دیدم، باید امروز یه پارت دیگه نوشته بشه

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️