پیمان به قلم زهرا باقری
پارت چهل و دوم :
- سلام، من ازش خواستم بیاد.
با ورود من به پذیرایی و توضیح مختصر و مفیدم، حیدری با دست شهاب و زد کنار و رفت سمت پدر و مادر پیرش که با تعجب؛ اما خوشرویی نگاهش میکردن. واقعاً تواضع به خرج داد که با اون طرز مهمان نوازی شهاب نکوبیدش تو در و به یه هل ساده اکتفا کرد.
همینکه حیدری مشغول صحبت با پدر شهاب شد یهو یه چیزی پوست بازومو گرفت و چرخوند:
- آخ!
- زهرمار، خودت کم بودی سرخر هم برداش
لطفا صبر کنید...

میم
1وای خدا لعنتش کنه،جا قخط بود اون زیر مبل هم جا گرفته 😱🙏🏻