پیمان به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و سوم :
- ببخشید اینو میگم ولی این حرفتون باعث نمیشه آروم بشم، با چیزایی که شما میگین شاید به زودی مجبور شم ازتون بخوام منو با غل و زنجیر ببندین.
- نگران نباش، اگر من بهت گفتم بیای پیشم پس خودمم مراقبتم.
لهجه ی پیمان فوق العاده جذاب و غلیظ و لحنش با وجود گرفتگی جزئی صداش که ناشی از بالا رفتن سنش بود، آروم و خونسرد بود. شاید برای همین ناخودآگاهم هر لحظه بیشتر از قبل با شنیدن صداش آرامش میگرف
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
بیچاره پدرش🤣🤣🤣
۲ ماه پیش۰۰۰۰
2من فکر میکنم مامانشه
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
🫢🫢🫢
۲ ماه پیشمیم
1فقط امیدوارم داستان این گروه همش تخیلی باشه،فکر واقعی بودنشم وحشتناکه 😮😱
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
نه نگران نباش تخلیه 🤣🤣
۲ ماه پیشمیم
1واای،چه وحشتناک،از اولم این عمه خانم مشکوک بود 😱😱
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
البته عمه هه حالش خوب شد، شایدم طرف یکی دیگه باشه😏😏😏
۲ ماه پیشزارا۶۴
1منم اولین نفری که برای اون معامله به ذهنم رسید عمه خانم بود
۲ ماه پیشمیم
1یعنی چی مرده یا داره می میره،الان هیچ کاری نمی تونن برای عمه بکنن 😮🥺
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

گولوام
2ولی من فکر میکنم مادر یا پدر علی باشه