پارت چهل و هفتم :

خوشبختانه حیدری خوش قول ترین آدمی بود که تو زندگیم دیدم و همون‌طور که گفته بود، ماشینش و پارک کرده بود ته کوچه و نذاشت حتی ده دقیقه هم معطل بشیم.
- سلام.
- باشه، هر چی میخواستی گرفتی؟!
من و ماهان عقب ماشین نگاه عصبانی رد و بدل کردیم؛ اما بدون اینکه بروز بدیم گفتم:
- آره.
- خیلی خب پس بریم. کسی نمیاد جلو؟
من و ماهان که هیچ رغبتی برای داوطلب شدن نشون ندادیم حیدری گفت:
- خیلÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • .....

    0

    هعیی گناه داره یا باباش بش تیکه میپرونه یا حیدری..

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    پدرش که خدایی حق داره، این همه سال تنهاش گذاشتن 🥲

    ۲ ماه پیش
  • .....

    0

    ولیی بازم گناه داره.. :`)

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    اینکه یه قبیله خاص از جنا باعث مرگ کسی شدن،دقیقا چیش جالبه مثلا،اینا هر لحظه ظاهر بشه باعث سکته یکی ممکنه بشن 😮😏🙏🏻

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️