پیمان به قلم زهرا باقری
پارت چهل و هفتم :
خوشبختانه حیدری خوش قول ترین آدمی بود که تو زندگیم دیدم و همونطور که گفته بود، ماشینش و پارک کرده بود ته کوچه و نذاشت حتی ده دقیقه هم معطل بشیم.
- سلام.
- باشه، هر چی میخواستی گرفتی؟!
من و ماهان عقب ماشین نگاه عصبانی رد و بدل کردیم؛ اما بدون اینکه بروز بدیم گفتم:
- آره.
- خیلی خب پس بریم. کسی نمیاد جلو؟
من و ماهان که هیچ رغبتی برای داوطلب شدن نشون ندادیم حیدری گفت:
- خیلÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

.....
0هعیی گناه داره یا باباش بش تیکه میپرونه یا حیدری..