پیمان به قلم زهرا باقری
پارت چهل و چهارم :
با پرت شدن حیدری روی زمین چنان صدای بلندی ایجاد شد که حس کردم تمام استخوناش شکست؛ اما از خودش فقط صدای یه آخ آروم بلند شد. من بلافاصله از جام پریدم تا کمکش کنم و درست همون لحظه متوجه شدم که اون موجود و دیگه نمیتونم توی پنجره ببینم. همونطور که میرفتم سمت حیدری گیج و مبهوت به فضای خالی اتاق نگاه میکردم. لعنتی دوباره غیب شده بود، ولی شک نداشتم که هنوز اونجاست، مطمئن بودم یه گوشهی ات
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
متوجه نشدم ولی خیلی ممنونم 🥹♥️♥️♥️♥️
۲ ماه پیش.....
0جالب بود خیلی خیلی ممنون و خسته نباشید ❤️❤️
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
تشکر🥹🙏♥️
۲ ماه پیشزن سیاوش
1فکر کنم حیدری جن زده شد
۳ ماه پیشمیم
4خیلی کوتاه بود زهراجان،لطفا یکم پارتارو بلندتر کنید،جای حساسم تموم شد 😮🥺🙏🏻
۳ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
سعی میکنم ولی مشغله اجازه نمیده🙁♥️
۳ ماه پیشمیم
1ای بابا فکر نکم کار حیدری بوده باشه،انگار آورده بودش خودشو دست گیر کنه 😮
۳ ماه پیشفاطمه
3چقدر کوتااه بود☹️☹️☹️☹️ لطفا پارت های بیشتر و طولانی تری بزارید
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

.....
1Absolute cinema 🙌