پیمان به قلم زهرا باقری
پارت پنجاه و پنجم :
- ببرینش داخل...
پیمان که زد به بازوی حیدری، من نگاهم و از جاده گرفتم و بچه ها هم از ترس اینکه پیمان زودتر از اونا بره تو خونه و تو حیاط تاریک تنها بمونیم مثل برق از جا پریدن و نه چندان آروم کمک کردن تا برگردم داخل خونه.
به خاطر ضربه های شدیدی که بهم وارد شده و گرفتگی عضلات پاهام درست نمیتونستم راه برم. دقیقاً داشتم عین یه اردک قدمامو برمیداشتم و خوشبختانه نه حیدری و نه ماهان به اون
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
نمیدونم چجوری تشکر کنم عزیزم🥹🥹🥹 واقعاً بهم لطف داری، ممنونم گلی😍😍😍 لطفاً برام دعا کنین چون این اواخر یه خواسته ی مهم دارم که فقط رسیدن بهش حالمو بهتر میکنه 🥹♥️
۲ ماه پیشمرضیه
2فدات گلم ..ان شاءالله به حق صاحب اسمت مشکلاتت به زودی زودحل بشن عزیزم 😘😘🥰
۲ ماه پیشمرضیه
2وبزودی به خواسته های دلت برسی ❤️❤️
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
عزیزدلمی 🥹😍♥️ خیلی خیلی ممنونم از لطف بی نهایتت 🥲🥹🥹♥️♥️♥️♥️
۲ ماه پیشمیم
3پس بخاطر همین شناخت که ماهان خیلی راحت رفتار عصبی و کتکهاشو تحمل می کنه،می دونه این رفتار خواست واقعیش نیست🥺
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
آره چون از بچگی علیرضا رو میشناسه، میدونه که گاهی بیرحم به نظر میاد، اما در واقع بیشتر وقتا خودشو سپر بلای بقیه میکنه و ته دلش آدم خیلی با وجدان و دلسوزیه☹️
۲ ماه پیشمیم
1دیگه مطمئنم کار مادرشه،فکر می کردم فقط حس می کنم زیادی همیشه عصبی و بداخلاقه،نمی دونم دلیل موندن باهاش ترسه یا ترحم 😠🙏🏻
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
دلیلش مغز معیوبشه، حامد و ول کرد و یه عمر تو فقر و ترس زندگی کرد. علیرضا گاهی زیادی ساده میشه و تو اون سن هم به دروغ مادرش اعتماد کرد. مادرش چون مدام به حامد شک داشت میخواست هرجوری هست ازش جدا بشه، منتها چون میدونست حامد علیرضا رو بهش نمیده بچه رو گرفت و در رفت😂
۲ ماه پیشزارا۶۴
1خیلی ممنون قلمت واقعا زیباست
۲ ماه پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
خیلی لطف دارین به من، ممنونم😍🥰
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مرضیه
2خسته نباشی زهراجان تولدت پیشاپیش مبارک ان شاءالله همیشه شادوسلامت باشی 🥰😘😘