پارت پنجاه و پنجم :

- ببرینش داخل...
پیمان که زد به بازوی حیدری، من نگاهم و از جاده گرفتم و بچه ها هم از ترس اینکه پیمان زودتر از اونا بره تو خونه و تو حیاط تاریک تنها بمونیم مثل برق از جا پریدن و نه چندان آروم کمک کردن تا برگردم داخل خونه.
به خاطر ضربه های شدیدی که بهم وارد شده و گرفتگی عضلات پاهام درست نمی‌تونستم راه برم. دقیقاً داشتم عین یه اردک قدمامو برمی‌داشتم و خوشبختانه نه حیدری و نه ماهان به اون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مرضیه

    2

    خسته نباشی زهراجان تولدت پیشاپیش مبارک ان شاءالله همیشه شادوسلامت باشی 🥰😘😘

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    نمی‌دونم چجوری تشکر کنم عزیزم🥹🥹🥹 واقعاً بهم لطف داری، ممنونم گلی😍😍😍 لطفاً برام دعا کنین چون این اواخر یه خواسته ی مهم دارم که فقط رسیدن بهش حالمو بهتر می‌کنه 🥹♥️

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    فدات گلم ..ان شاءالله به حق صاحب اسمت مشکلاتت به زودی زودحل بشن عزیزم 😘😘🥰

    ۲ ماه پیش
  • مرضیه

    2

    وبزودی به خواسته های دلت برسی ❤️❤️

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    عزیزدلمی 🥹😍♥️ خیلی خیلی ممنونم از لطف بی نهایتت 🥲🥹🥹♥️♥️♥️♥️

    ۲ ماه پیش
  • میم

    3

    پس بخاطر همین شناخت که ماهان خیلی راحت رفتار عصبی و کتکهاشو تحمل می کنه،می دونه این رفتار خواست واقعیش نیست🥺

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    آره چون از بچگی علیرضا رو میشناسه، می‌دونه که گاهی بی‌رحم به نظر میاد، اما در واقع بیشتر وقتا خودشو سپر بلای بقیه می‌کنه و ته دلش آدم خیلی با وجدان و دلسوزیه☹️

    ۲ ماه پیش
  • میم

    1

    دیگه مطمئنم کار مادرشه،فکر می کردم فقط حس می کنم زیادی همیشه عصبی و بداخلاقه،نمی دونم دلیل موندن باهاش ترسه یا ترحم 😠🙏🏻

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    دلیلش مغز معیوبشه، حامد و ول کرد و یه عمر تو فقر و ترس زندگی کرد. علیرضا گاهی زیادی ساده میشه و تو اون سن هم به دروغ مادرش اعتماد کرد. مادرش چون مدام به حامد شک داشت میخواست هرجوری هست ازش جدا بشه، منتها چون میدونست حامد علیرضا رو بهش نمی‌ده بچه رو گرفت و در رفت😂

    ۲ ماه پیش
  • زارا۶۴

    1

    خیلی ممنون قلمت واقعا زیباست

    ۲ ماه پیش
  • زهرا باقری | نویسنده رمان

    خیلی لطف دارین به من، ممنونم😍🥰

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️