لیست کلیه پارتهای رمان پاره چین : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 219
-
رمان پاره چین - پارت 81
پیشخدمت که سفارش را گرفت و رفت، تایماز دستش را زیر چانهاش زد و با لبخندی عمیق نگاهم کرد. وقتی چند ثانیه گذشت و نگاهش از صورتم کنده نشد، خندیدم و گفتم: - چرا اینجوری نگاهم میکنی؟ سرش را نزدیک کرد و نگاهش روی چشمهایم ثابت ماند: - از توی چشمام دلیلشو بخون. دل به دلش دادم تا حال و هوایم عوض شود. ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 82
تایماز پس از دقایقی برگشت. دوباره عذرخواهی کرد. لبخند تصنعی و نگاهِ فَراریاش بیشتر به شکم انداخت. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و پرسیدم: - کی بود؟ در جایش تکانی خورد و با مکث جواب داد: - خالهم. بیا بقیه رو بهت معرفی کنم. ابروهایم را بالا انداختم و همزمان سرم را تکان دادم. میخواستم بگویم خالهٔ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 83
- چه حرفی؟ مکثی کرد و گفت: - بماند! نگاهم از دستش که روی تنِ نقره بیحرکت ماند تا چشمهایش بالا رفت و نگاهمان به هم گره خورد. در نگاه و چهرهاش اثری از شوخی خنده نبود. گیج از حرفها و جدیتش ابروهایم دوباره به هم گره زدم و پرسیدم: - عشق چیه برات که توش بازیام میشه کرد؟ چشمهایم نقطهٔ پایانیِ گرد...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 84
صاف ایستادم و ترجیح دادم در همان حالت کارم را پیش ببرم. از نشستن خسته شده بودم. پشتِ تکه موزاییک صورتی را چسب زدم و قبل از اینکه در جایش بگذارم، فؤاد برگشت. جای قبلیاش نشست و بیحرف و خیره نگاهم کرد. سعی کردم عادی رفتار کنم. از بالای عینکم نگاهش کردم و با اشاره به انبر و موزاییک گفتم: - جا زدی؟...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 85
- من دیگه میرم. فردا صبحِ زود باید برم. قبل از اینکه کسی حرفی بزند، فؤاد هم بلند شد و با گفتنِ منم برم، جمع را به تکاپو انداخت. تعارف و تشکرها که تمام شد، اجازه نداد کسی تا توی حیاط همراهیاش کند و گفت: - یمین تا پشتِ در باهام میآد که مطمئن بشه رفتم. خیره به من با لحنِ شیطنتآمیزی کنایه زده ب...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 86
- چهته؟ چرا دم به دقیقه خیره میشی بهم و لبخند میزنی؟ به خانهشان برگشته بود. گفته بود خالهاش مثل قبل نیست، اما بداخلاقی هم نمیکرد. او هم انتظار نداشت با یک عذرخواهی دلشان نرم شود و امید داشت که زمان همهچیز را حل کند. روزِ قبل هم به خاطرِ کسالتِ خالهاش مرخصی گرفته بود. لبخندم عمیقتر شد و ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 87
کوتاه نگاهش کردم. در تاریک و روشنِ کوچه مژهای فر و بلندش روی گونهاش سایه انداخته بودند. - دیگه مهم نیست. من ازت توضیح نخواستم، اگه الان اینجام، فقط واسه گفتنِ حرفاییه که قبل از این ماجرا بهشون فکر کرده بودم. نگاهم را دوباره به آن ماشینِ غولپیکر دوختم و ادامه دادم: - تو پسرِ خوبی هستی، من از اول...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 88
میانِ هقهق گریه بودم که با شنیدنِ صدای تقهای که به شیشه خورد، از جا پریدم. پشتِ پنجرهٔ سمتِ مخالفم زنِ نسبتا جوانی خم شده و با کاسهٔ خالی که در دست داشت، نگاهم میکرد. شیشه را پایین کشیدم و اسکناسی در کاسهاش گذاشتم. فاصله که گرفت، ماشین را روشن کردم و با سرعتِ زیاد بهسمتِ خانه راندم. *** ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 89
ردِ پای یک آشنا ذهنم را به کار گرفت، کسی که در دنیای خاکستری خاطرهها جایم نگذاشته بود و میدانست هیچ گلی به اندازهٔ گلهای میخک برایم دوستداشتنی نیست. جعبهٔ چوبی را برداشتم و شتابزده درِ آن را باز کردم. قلبم تند میتپید و باور نداشتم که حدسم درموردِ هویتِ فرستنده درست باشد. از دیدنِ ساعت و پ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 90
- نه تو رو خدا… برو. با گفتنِ خب، دستش را پشت سرم گذاشت و لبم را محکم بوسید. قلبم سقوط کرد و شور و هیجان و ترس در وجودم در هم آمیخت. جدا شد و زنگ میزنم گفتنش با صدای چرخش کلید توی قفل همزمان بود. قلبم از وحشت و هیجان تندتر کوبید و با وحشت و التماس نگاهش کردم. وارد اتاق که شد، بدون معطلی برگشتم و...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 91
توی کوچه با دوچرخهام مقابلِ فؤاد ایستادم. نگاهِ پر از لذتش با لبخندی کنترلشده روی صورتم چرخید. هیجانِ صبح و بوسه و آغوشِ پرحرارتش به تنم برگشت. قلبم تندتر کوبید. میلی سرکش روحم را بهسمتِ او میکشید و انگار دستی از پشتسر به جلو و بهسمتِ آغوشش هلم میداد. برای اینکه وسطِ کوچه عقلم را دستِ ا...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 92
حرفهای خوبش خیالم را به روزهای نهچندان خوبم برده بود. چند روز قبل از آن مهمانی در خانهٔ ما وضعیت عادی نبود. از لحظهای که خالهساره گفته بود، قبل از برگشتنشان برای کامیار در ایران تولد میگیرد تا با جمع شدنِ خانوادهٔ خودش و شوهرش دور هم، به پسرِ شش سالهاش بیشتر خوش بگذرد، ناخواسته مسببِ آشف...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 93
- جوابِ رد نمیدادی، قیدِ همه رو میزدم، شایدم میاومدم یه بلایی سرِ کامی جونِ مامانش میآوردم! خندیدم. یادش مانده بود که در خانهشان از قولِ مادرِ کامران، گفته بودم کامی جون. دستش را که توی دستم گرفتم، یکدفعه یادِ حرفهای خاله ساره افتادم. پرسیدم: - دستتو به خاطر همون ناکار کرده بودی؟ ابروهایش ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 94
نمیخواستم مغلوبِ منفیبافیهای ذهنم شوم، اما حسی شبیه ترس مانعم بود. میترسیدم سقزی* که خودم به سرم چسبانده بودم، به آن راحتی که فکر میکردم کَنده نشود. تایماز شبیه حرفهایش و چیزی که به من نشان داده بود، نبود. *** صبحِ پنجشنبه بود و زودتر از همیشه بیدار شده بودم که کارِ تابلوی تایماز را تا شب...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 95
سلام کردم و قبل از نشستن، دستهایم را دور شانههای داییعباس پیچیدم و یک طرف صورتش را بوسیدم. بیحال و رنگ پریده بود، اما وقتی از حالش پرسیدم، لبخند زد و اطمینان داد که خوب است. صبحانهام را میان صحبتهای بقیه خوردم. خاطرههای عموبشیر با پدربزرگ و داییجلال که جنگ واسطهٔ شناخت و دوستیشان شده بو...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 96
بغضِ کوچکم بزرگ و بزرگتر شد و پردهٔ اشک روی کلمهها موج انداخت. دم عمیقی گرفتم و سرم را بالا بردم. با این متنی که نوشته بود، امکان نداشت بتوانم حرفی بزنم. انگار دلش خبر داده بود و تعبیر آن خواب وحشتناک، حرفهای دلِ من بود. آهی کشیدم و با درماندگی نجوا کردم: - چرا برای من انقدر سخت شد؟! با ذهنی ...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 97
*** جلوی مطبِ فؤاد پا روی ترمز گذاشتم. گرسنه بودم و ذهنم پر از عدد و اصطلاح و جهت و مواردِ دیگری بود که دوستِ فؤاد توضیح داده و در برابرِ گیجبازیهایم حوصله کرده بود. دیگر داشتم سرگیجه میگرفتم که فؤاد با گفتنِ خودمم باهاش کار میکنم، نجاتم داده بود. - کارت تموم شد، بیا پیشِ من. - مگه کار نداری،...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 98
- برای آخر هفتهٔ آینده منتظرتیم، از الان گفتم که بهونه نیاری. برای شنیدن صدای فؤاد گوش تیز کردم و شنیدم که گفت: - تا ببینم چی پیش می… دختر میان حرفش پرید: - خودت پیش نیاری، چیزی پیش نمیآد. کمی از چارچوبِ در فاصله گرفت. لبخندِ گشادی زد و دوباره تأکید کرد: - پنجشنبه شب منتظرم. خداحافظ. نگاهی به...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 99
- من یه مدت با تایماز دوست بودم، اول به عنوان مشتری بهم زنگ زد، چند وقت معاشرت کردیم، بعدش گفت سفارش کار بهونه بود و اصرار کرد با هم بیشتر آشنا بشیم... مکثی کردم و نگاهم روی انگشتانِ محکمش دور فرمان و نیمرخش چرخید. صورت درهم و ردِ دندانهایش ته دلم را خالی کرده بود، اما خودم را نباختم. نفس کوتاه...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 100
*** گوشیام را روی میزِ کنارِ تخت برداشتم و حوله پیچ لبهٔ خوشخواب نشستم. به تصویرِ صورتِ آویزان خودم در صفحهٔ سیاهِ گوشی خیره شدم. به فؤاد قول داده بودم امروز با مامان حرف بزنم. سه روز پیش وقتی گفته بود بگذارم خودش با مامان یا بابا صحبت کند، قبول نکرده بودم. پیشنهادش برای صحبت با بابا را هم رد کر...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
