پاره چین به قلم دلربا عجملو
پارت هشتاد و هشتم :
میانِ هقهق گریه بودم که با شنیدنِ صدای تقهای که به شیشه خورد، از جا پریدم. پشتِ پنجرهٔ سمتِ مخالفم زنِ نسبتا جوانی خم شده و با کاسهٔ خالی که در دست داشت، نگاهم میکرد. شیشه را پایین کشیدم و اسکناسی در کاسهاش گذاشتم. فاصله که گرفت، ماشین را روشن کردم و با سرعتِ زیاد بهسمتِ خانه راندم.
***
کلیدم در قفل گیر کرده بود. گردنبندم را با حرص درآوردم و کمی دیگر کلنجار رفتم، اما در
لطفا صبر کنید...
