لیست کلیه پارتهای رمان پاره چین : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 219
-
رمان پاره چین - پارت 141
- اومدم با هم برگردیم. پوزخند زدم: - که چی بشه؟ مگه چیزی تغییر کرده؟ - تو باهام بیای، میکنه. دستم را روی سینهاش اهرم کردم و تنم را کمی عقب کشیدم و گفتم: - نمیخوام بیام. دوباره و ناگهانی تنم را بهسمتِ خودش کشید. نگاهش روی چشمهایم چرخید و لبهایش نزدیک لبهایم تکان خورد: - میخوای... نزدیکتر ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 142
یک ساعت دیگر هم گذشت. هیچچیز از مسیرهایی که میرفت نمیفهمیدم. حرفی هم نمیتوانستم بزنم. چند دقیقه هم گذشت. ساعت که از زمان بلیط دروغینم هم رد شده بود. با لبهای بسته دندانهایم را آرام روی هم میکوبیدم و زانوهایم را بههم دور و نزدیک میکردم. ترکهای آلبوم مورد علاقهام تمام شده بود، اما یک ترا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 143
*** چشمهایم را بسته، اما هوشیارِ هوشیار بودم. هر از گاهی چشم باز کرده و جز تاریکی و باران چیز تازهای ندیده بودم. پیچیدن ماشین و افتادنش توی مسیری ناهموار سبب شد چشم باز کنم و صاف بنشینم. از پسِ شیشهٔ جلو و حرکتِ تند برفپاکنها با دلهره و کنجکاوی اطراف را کاویدم. باران تندی میبارید. خانههای ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 144
- چیزی میخوری برات درست کنم؟ نشستن پشتِ میزِ گردِ آن گوشهٔ دنج، خالی از لطف نبود. هوس نسکافه و شکلات تلخ هم کرده بودم، اما گفتم: - هیچی. کدوم اتاق باید برم؟ بعد از او با قدمهایی مردد و آرام وارد اتاقی شدم که سمتِ چپِ سالن و آخرین اتاق بود. بزرگ و دلباز بود. دو طرفِ در، کمد دیواری بود و رنگ قهو...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 145
با غیظ به لبخندِ کجش نگاه کردم و گفتم: - تواَم تصمیم گرفتی اینجوری ازش انتقام بگیری. خیلی کلهخرابی! - به جون تو نه. دیروز رفتم دیدنش، آرومتر شده بود، ولی حرفاش همون حرفای دفعهٔ اولی بود که اومد مطب و خط و نشون کشید. اون موقع نذاشت حرف بزنم، ولی این دفعه بهش گفتم مشکلشون ربطی به من و تو نداره، ب...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 146
پنجره را سریع بستم و به عقب برگشتم. دلم میخواست دوش بگیرم، اما فقط دست و رویم را شستم و از اتاق بیرون رفتم. گوش تیز کردم و فقط سکوتِ محض خانه عایدم شد. آفتاب از پشتِ شیشههای قاببندی و مربعیشکلِ پنجرهٔ انتهای سالن روی فرشِ لاکی پهن شده و سایهٔ پایههای میز و صندلی چوبی مقابل کافیبار تا روی ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 147
لقمهٔ کوچکی گرفتم و پرسیدم: - اینجا برای کیه؟ - قبلاً برای بابای بهنام بود، الان برای من و بابک. ابرویی بالا انداختم. توضیح داد: - چند وقت پیش بهنام میخواست مغازه بخره پول لازم بود، چند سال قبل دوسهباری مجردی باهاش اومده بودیم اینجا، بابک خیلی از محله و آبوهواش خوشش اومده بود، دلش میخواست ای...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 148
بغض به گلویم چنگ زد و چشمهایم سوخت. مانده بودم میان او و مامان. طرفِ هر کدام را میگرفتم، آن یکی را از دست میدادم. - مامانم… ازت شکایت کنه چی؟ خندید و به مسخره گرفت: - پس تو چیکارهای؟ میگی خودت باهام اومدی و دوستم داری که آزادیِ من و عقدمون یکی بشه! میدانستم اگر کار به آنجایی برسد که ترسش ر...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 149
توی سرم بین برگشتن و پایین رفتن از پلههایی که من را به درِ نیمهباز میرساند، در کشمکش بودم که صدای زنانه و بلندی افکارم را از هم گسست. گوشهایم تیز و ضربان قلبم را تندتر شد. - اگه شعور داشتی میفهمیدی چه لطفی در حقت کردم، ولی باهام دشمن شدی، خیرهسر! انگار چیزی وسط سینهام ترکید و صدایی شبیه کش...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 150
- اینجا چه خبره؟ - یهکم صبر کن میفهمی. خودش را روی کاناپه انداخت و دستم را کشید که بنشینم، اما مقاومت کردم. رهایم کرد و دستهایش از دو طرف روی لبهٔ پشتی کاناپه دراز کرد. این بار با حرص و عصبانیت بیشتری پرسیدم: - میگی چه خبره و داری چیکار میکنی یا نه؟! سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد: - کارِ در...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 151
فؤاد کمی سرش را پایین آورد و نزدیک گوشم زمزمه کرد: - نگران نباش. بمون تا برگردم. فقط نگاهش کردم. وقتی پشتسر بقیه از زیرزمین بیرون رفت. طاقت نیاوردم و من هم دنبالشان رفتم. پشت ماشینها ایستادم و جلوتر نرفتم. افسون و مأمور زن از حیاط بیرون رفتند و مردها هم پشتسرشان. دستهایم را در جیبهای هودی فر...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 152
انگشتِ اشارهاش را به سینهاش کوبید و شمردهتر ادامه داد: - من… کار اشتباهی نکردم یمین، همینکه دلمو خنک کرده، یعنی درست بوده، واسه همین، نه از اینکه تو رو آوردم اینجا پشیمونم، نه از کاری که با افسون کردم، نه حتی از بلایی که سرِ اون پسرهٔ الدنگ آوردم! تمامِ خونسردی و بیخیالیاش به آنی دود شده ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 153
ـ ته این ماجرا هر اتفاقی افتاد، پشتم بمون و یادت باشه که نبودنت آخرتِ منه. انگار دستی قلبم را مشت کرد و از سینهام بیرون کشید. بغض پایش را روی گلویم فشار داد و چشمهایم سوخت. تمامِ احساسم را توی دستهایم ریختم و محکم بغلش کردم. اینکه چه چیزهایی در انتظارمان بود را نمیدانستم، اما مطمئن بودم ته ا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 154
گوشهٔ پیشانیام را بوسید و دستم را رها کرد: - گفتنِ یه حرفایی آدمِ خودشو میطلبه. آدمِ آنچه میخواستم بدانم، بابا و مامان بودند که به وقتش حرف نزده بودند. چیزی نگفتم و نوکِ کوه برنجیام را به آرامی با قاشقم پایین کشیدم. - پاشم بریزم تو یقهت؟ گنگ و متعجب نگاهش کردم. به بشقابم اشاره کرد و گفت: - ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 155
حرفم را قیچی کرد و گفت: - نه، خیلی راحت. به اون یارو که قرار بود ردشون کنه، خبر داده بودن که فلانی دنبال مسافراته، به بهونهٔ شلوغی و مساعد نبودنِ اوضاع ردشون نکن. اونم رد نکرده بود. گفته بود با یه نفر میفرستمتون یه جای امن، منتظر باشید تا خبرتون کنم. بقیهش هم که میدونی و خودت دیدی. سر تکان دا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 156
پشت پنجره ایستادم و پرده را کنار زدم. باران گرفته بود، آن هم در مرداد ماه! شگفتزده وهمراه با لبخندی کوچک و غیرارادی پنجره را باز کردم و کف دستم را بیرون بردم. اینجا کجا بود که چلهٔ تابستان هم باران میبارید؟ صدای ضربههای نوکانگشتی و آرامی که به در خورد، از آن حالِ خوشِ لحظهای بیرونم کشید. نگ...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 157
- من اینجا فهمیدم چه خبر بوده و مامانم از تایماز خواسته بوده هر کاری بلده بکنه تا تو بهش اعتماد کنی و دل ببندی، بهش قول داده بود اگه کارشو درست انجام بده، با ازدواج و رفتنمون از ایران مخالفت نمیکنه... نمیتونم باور کنم تایماز به خاطر رابطهٔ عاطفیای که بین مامانم و ماجدی که دو دنگ از مجموعهٔ سوا...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 158
با تقهای که به در خورد، از جا پریدم. صدای فؤاد که نامم را گفت، در جیغِ هراسانم گم شد: - نیاییها! - خیلهخب! نترس. نمیآم. لحنِ خندان و متعجبش خودم را هم به خنده انداخت. - برات لباسِ گرم گذاشتم. بپوش بیا پایین، اینجا سرده. این یعنی وقتی در حمام بودم هم آمده بود. نگاهم بهسمتِ چمدان بههمریخته و...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 159
- از وقتی اومدی، فقط گفتی برم. بری میخوای چیکار کنی؟ قبل از این چه فتحی کردی که بعد از این بهت امیدوار باشم؟ برگردیم و چقدر دیگه منتظر بشینیم که تو، یه موقعیتِ مناسب واسه حرف زدن با مامانت پیدا کنی؟ من تنهایی تلاشمو کردم، حرفایی که باید زده میشدم زدم. کو نتیجهٔ مطلوب؟ تا دهان باز کردم چیزی بگو...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پاره چین - پارت 160
- بذار حرفشو بزنه. پشتبندِ حرفم گامِ بلندی برداشتم و دست دراز کردم که ساعد فرهود را بگیرم، اما فؤاد سریع خودش را میان ما قرار داد و مچم را گرفت. دستم را عقب کشیدم، اما محکم نگهمداشت و با خونسردی گفت: - مامانت ازم شکایت کرده. شده بود آنچه نباید میشد. نگاهم روی صورت فؤاد دودو میزد که فرهود گفت:...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
